The Secret of Love in the Dark Shadow
The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۷
ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بود. کافه تعطیل بود. تهیونگ توی خونهاش، طبقهی بالای کافه، خوابیده بود. سولگی همونجا موند بود. دیگه تقریباً هرشب میموند.
تلفن زنگ زد.
تهیونگ: (خوابآلود) الو؟
صدا: تهیونگ... منو میشناسی؟
تهیونگ: (چشماش گرد شد) پدر؟! پدر؟!
صدا: آره پسرم. زندهام. ولی نموندهام.
تهیونگ: کجایی؟ چرا زندهای؟
صدا: گوش کن. یه پرونده هست. شماره ۱۹۸۷. توی بایگانی قدیمی دادگاه. برو پیدا کن. قبل از اینکه اونا پیداش کنن.
تهیونگ: کیا؟ پدر... صبر کن...
صدا قطع شد.
سولگی: (بیدار شد) چی شد؟ با کی حرف میزدی؟
تهیونگ: (عرق سرد کرده بود) پدرم... پدرم زندهست.
سولگی: چی؟ مگه...
تهیونگ: زنگ زد. گفت یه پرونده هست. شماره ۱۹۸۷.
سولگی: (از جا پرید) ۱۹۸۷؟ همون سالی که پدر من گم شد؟
تهیونگ: یعنی چی؟
سولگی: پدر من سال ۱۹۸۷ ناپدید شد. بعدش جنازهای پیدا کردن که گفتن مال اونه. ولی من همیشه شک داشتم.
تهیونگ: پس باید بریم دادگاه.
---
فردا صبح - بایگانی دادگاه
یه جای تاریک و گردگرفته. پروندهها تا سقف. بوی کاغذ کهنه و رطوبت.
سولگی: (با چراغ قوه) شماره ۱۹۸۷... کجاست؟
تهیونگ: اینجا! (پرونده رو کشید بیرون)
باز کردن. توش پر از عکس و گزارش بود. ولی یه چیز عجیب: عکس پدر تهیونگ، پدر سولگی، و یه مرد دیگه. هر سه زنده بودن توی عکس. ولی زیر عکس نوشته بود: "قتلهای زنجیرهای - قاتل ناشناس"
ناگهان صدای پا اومد.
سایهای نزدیک میشد.
تهیونگ: (سولگی رو پشت خودش کشید) یکی داره میاد.
مردی با کت مشکی اومد تو. صورتش توی تاریکی معلوم نبود. فقط صداش اومد:
"پرونده رو بذارین زمین. و برید."
تهیونگ: تو کی هستی؟
مرد: (نزدیکتر شد) من کسی هستم که ۳۰ سال پیش باید این پرونده رو نابود میکردم.
نورش رو گرفت سمت صورتش.
تهیونگ: (جا خورد) بابا؟! تو... تو پدر منی؟
مرد: (لبخند سرد) پدرت؟ آره... یه زمانی. ولی الان... (اسلحه رو آورد بالا) الان فقط یه قاتلم.
سولگی جیغ کشید.
و ناگهان یه نفر دیگه از پشت اومد و مرد رو زد زمین.
یه زن. حدوداً ۵۰ ساله. با یه چوب بیسبال.
زن: (نفس نفس) زود باشین! بریم!
تهیونگ: شما کی هستین؟
زن: (پرونده رو برداشت) من مادرتم! مادر سولگی! فکر کردین مردهام؟ نه عزیزان... من ۳۰ ساله منتظر این لحظهام.
سولگی: (شوکه) مامان؟! تو زندهای؟
زن: (بغلش کرد) دخترم... بعداً توضیح میدم. حالا بریم. اونا می آن.
------
توی راه فرار، توی یه خونهی متروکه پناه گرفتن. هوا سرد بود. سولگی میلرزید.
تهیونگ: (کتش رو داد بهش) بگیر. سردته.
سولگی: تو چی؟
تهیونگ: من عادت دارم. (نشست کنارش)
چند لحظه سکوت. بعد سولگی سرش رو گذاشت رو شونهی تهیونگ.
سولگی: میترسم.
تهیونگ: (دستش رو حلقه کرد دورش) نترس. من هستم.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) قول میدی همیشه بمونی؟
تهیونگ به چشماش نگاه کرد. عمیق. لبخند زد.
تهیونگ: قول میدم.
لباش رو آرام گذاشت رو لب سولگی. گرم. طولانی. پر از احساس.
سولگی: (نفس نفس) تهیونگ...
تهیونگ: (پیشونی رو به پیشونی) باشه. آروم. همه چی درست میشه.
بوسهای دیگه. اینبار عمیقتر.
Part =۷
ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بود. کافه تعطیل بود. تهیونگ توی خونهاش، طبقهی بالای کافه، خوابیده بود. سولگی همونجا موند بود. دیگه تقریباً هرشب میموند.
تلفن زنگ زد.
تهیونگ: (خوابآلود) الو؟
صدا: تهیونگ... منو میشناسی؟
تهیونگ: (چشماش گرد شد) پدر؟! پدر؟!
صدا: آره پسرم. زندهام. ولی نموندهام.
تهیونگ: کجایی؟ چرا زندهای؟
صدا: گوش کن. یه پرونده هست. شماره ۱۹۸۷. توی بایگانی قدیمی دادگاه. برو پیدا کن. قبل از اینکه اونا پیداش کنن.
تهیونگ: کیا؟ پدر... صبر کن...
صدا قطع شد.
سولگی: (بیدار شد) چی شد؟ با کی حرف میزدی؟
تهیونگ: (عرق سرد کرده بود) پدرم... پدرم زندهست.
سولگی: چی؟ مگه...
تهیونگ: زنگ زد. گفت یه پرونده هست. شماره ۱۹۸۷.
سولگی: (از جا پرید) ۱۹۸۷؟ همون سالی که پدر من گم شد؟
تهیونگ: یعنی چی؟
سولگی: پدر من سال ۱۹۸۷ ناپدید شد. بعدش جنازهای پیدا کردن که گفتن مال اونه. ولی من همیشه شک داشتم.
تهیونگ: پس باید بریم دادگاه.
---
فردا صبح - بایگانی دادگاه
یه جای تاریک و گردگرفته. پروندهها تا سقف. بوی کاغذ کهنه و رطوبت.
سولگی: (با چراغ قوه) شماره ۱۹۸۷... کجاست؟
تهیونگ: اینجا! (پرونده رو کشید بیرون)
باز کردن. توش پر از عکس و گزارش بود. ولی یه چیز عجیب: عکس پدر تهیونگ، پدر سولگی، و یه مرد دیگه. هر سه زنده بودن توی عکس. ولی زیر عکس نوشته بود: "قتلهای زنجیرهای - قاتل ناشناس"
ناگهان صدای پا اومد.
سایهای نزدیک میشد.
تهیونگ: (سولگی رو پشت خودش کشید) یکی داره میاد.
مردی با کت مشکی اومد تو. صورتش توی تاریکی معلوم نبود. فقط صداش اومد:
"پرونده رو بذارین زمین. و برید."
تهیونگ: تو کی هستی؟
مرد: (نزدیکتر شد) من کسی هستم که ۳۰ سال پیش باید این پرونده رو نابود میکردم.
نورش رو گرفت سمت صورتش.
تهیونگ: (جا خورد) بابا؟! تو... تو پدر منی؟
مرد: (لبخند سرد) پدرت؟ آره... یه زمانی. ولی الان... (اسلحه رو آورد بالا) الان فقط یه قاتلم.
سولگی جیغ کشید.
و ناگهان یه نفر دیگه از پشت اومد و مرد رو زد زمین.
یه زن. حدوداً ۵۰ ساله. با یه چوب بیسبال.
زن: (نفس نفس) زود باشین! بریم!
تهیونگ: شما کی هستین؟
زن: (پرونده رو برداشت) من مادرتم! مادر سولگی! فکر کردین مردهام؟ نه عزیزان... من ۳۰ ساله منتظر این لحظهام.
سولگی: (شوکه) مامان؟! تو زندهای؟
زن: (بغلش کرد) دخترم... بعداً توضیح میدم. حالا بریم. اونا می آن.
------
توی راه فرار، توی یه خونهی متروکه پناه گرفتن. هوا سرد بود. سولگی میلرزید.
تهیونگ: (کتش رو داد بهش) بگیر. سردته.
سولگی: تو چی؟
تهیونگ: من عادت دارم. (نشست کنارش)
چند لحظه سکوت. بعد سولگی سرش رو گذاشت رو شونهی تهیونگ.
سولگی: میترسم.
تهیونگ: (دستش رو حلقه کرد دورش) نترس. من هستم.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) قول میدی همیشه بمونی؟
تهیونگ به چشماش نگاه کرد. عمیق. لبخند زد.
تهیونگ: قول میدم.
لباش رو آرام گذاشت رو لب سولگی. گرم. طولانی. پر از احساس.
سولگی: (نفس نفس) تهیونگ...
تهیونگ: (پیشونی رو به پیشونی) باشه. آروم. همه چی درست میشه.
بوسهای دیگه. اینبار عمیقتر.
- ۲.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط