{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Secret of Love in the Dark Shadow

The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۶

فردا صبح - کافه قهوه تلخ

تهیونگ با چشمای گود رفته و کبودی مچ دستش، نشسته بود پشت میز. سول‌گی کنارش بود، هنوز رنگش پریده بود. جنازه‌ی آقای کانگ رو برده بودن. پلیس اومده بود رفت.

در کافه باز شد. یه دفعه همه اومدن تو: لی لی، جونگکوک، دو-هیون، سارا، جیمین، هانا (با بچّه‌اش) و حتی یه پرستار بچه برای کوچولوی هانا! 😂

لی لی: (با صدای بلند) تهیونگ! شنیدیم دیشب اینجا چقدر ترسیده بودی!

تهیونگ: (با تعجب) شما از کجا می‌دونین؟

دو-هیون: (خنده‌اش رو خورد) داداش... دیشب یه فیلم یادته؟

تهیونگ: چه فیلمی؟

جونگکوک گوشی رو درآورد. یه فیلم پخش کرد. توش معلوم بود که لی لی و دو-هیون و جونگکوک لباس روح پوشیدن و رفتن پشت شیشه! 😂

تهیونگ: (چشماش گرد شد) یعنی... یعنی دیشب همه چی...

سارا: (خنده) آره داداش! اون دستی که از آینه اومد بیرون، یه دستکش لاستیکی بود که دو-هیون با نخ کشیدش! 🪡

تهیونگ: (به دو-هیون) پس اون خنده‌های ترسناک...

دو-هیون: (با صدای مصنوعی) "بیا تو... منتظرتم..." ببین! صدای خودم بود با یه نرم‌افزار! 😂

لی لی: (ریسه رفته بود) اون قهوه‌ای که پشت شیشه بود، من گذاشتم! کافیه قهوه‌ی خودمون بود!

تهیونگ: (به سول‌گی) تو هم؟

سول‌گی: (خجالت کشید) من... راستش من از دو هفته پیش با لی لی آشنا بودم. اونا از من خواستن بیام اینجا نقش بازی کنم...

تهیونگ: (با ناباوری) یعنی آقای کانگ... اون پیرمرد...

جیمین: (با افتخار) آره! آقای کانگ همون بازیگر تئاتریه که من میشناختم! ۱۰ سال پیش مرده؟ نه بابا! همیشه زنده بود! 😂

تهیونگ سرش رو گذاشت رو میز. همه زدن زیر خنده.

تهیونگ: (با صدای بغض کرده) یعنی من همه‌ش ترسیدم برای چی؟!

هانا: (شکم بزرگش رو گرفت از خنده) داداش! می‌خواستیم تولدت رو بگیریم! قرار بود یه سورپرایز بکنیم... ولی تو انقدر ترسیدی که ما نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم! 🎂🎉

لی لی: (اشک خنده) دیشب که رفتی دستشویی از ترس، من نزدیک بود لو برم! 🚽

تهیونگ: (صورت قرمز) کی رفت دستشویی؟ من نرفتم!

همه با هم: آره رفتی! سه بار رفتی! 🤣🤣

---

🎁 سورپرایز آخر:

جونگکوک یه کادوی بزرگ آورد. بازش کردن. یه تابلو بود. عکس همه‌ی بچه‌ها کنار هم، با یه نوشته:

"به بهترین کافه‌دار ترسوی دنیا!"

تهیونگ با اینکه می‌خندید، ولی چشماش تر شده بود.

تهیونگ: (بغض کرد) منو ببخشین که انقدر ترسیدم... یعنی واقعاً همه چی شوخی بود؟

سول‌گی: (نزدیکش شد) نه. یه چیز واقعی بود.

تهیونگ: چی؟

سول‌گی: من واقعاً سول‌گی‌ام. واقعاً خبرنگارم. و واقعاً... (مکث کرد) دلم می‌خواد باهات آشنا بشم. نه برای داستان. برای خودت.

همه: وووووو! 🥳❤️

تهیونگ: (صورت قرمز) یعنی...

لی لی: یعنی برو بغلش کن دیگه! 🤦‍♀️

تهیونگ بلند شد. رفت جلو. سول‌گی رو بغل کرد.

دو-هیون: (اشک تمساح) بچه‌ها... تهیونگ ما بزرگ شد! 😭

سارا: (زد تو گوشش) تو خودت بچه‌ای!

همه خندیدن. کافه پر از خنده و شادی شد. هانا بچّه‌ش رو بغل کرده بود و گریه می‌کرد از خنده. جیمین بغلش کرده بود. لی لی و جونگکوک دست تو دست هم.

تهیونگ برگشت به همه نگاه کرد.

تهیونگ: (با لبخند) ممنونم از همه‌تون. بهترین دوستای دنیا رو دارم.

لی لی: (چشمک زد) حالا برو یه قهوه تلخ واسه سول‌گی درست کن. بعدش بریم برای رستوران!

....‌‌‌.....
دیدگاه ها (۵)

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۷ساعت ۲:۳۰ نیمه ش...

https://wisgoon.com/tehuong_12345بچه ها لطفا از این بانو حما...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۵همون لحظه...دستی...

اوای فنوتPart =۹(قصر ورسای، فرانسه - صبح روز بعد)نور آفتاب ا...

☕️ قهوه تلخ☕️پارت چهل سومهانا با گل‌ها موند. نگاه به تهیونگ ...

☕️قهوه تلخ☕️پارت سی نهمبالاخره دکتر اومد بیرون.دکتر: گلوله ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط