{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Pa=۱۰


مسابقه - مرحله اول: شکار در جنگل

(جنگل ورسای، ساعات اول صبح)

هوا سرد بود. نفس‌ها تو هوا ابر می‌شد. تهیونگ سوار بر اسب سیاهش، کنار دروازه جنگل ایستاده بود. چهار پرنسس هم سوار بر اسب‌های سفید و قهوه‌ای، آماده بودن.

قانون مسابقه: هر کس توی ۳ ساعت، بزرگترین شکار رو بیاره، برنده مرحله‌ست. سلاح آزاد. همراه داشتن خدمتکار ممنوع.

کلود با کمان و تیر آماده شده بود، الیزابت با نیزه، ماری با یه تپانچه کوچیک (که تهیونگ خندش گرفت)، و آن با یه سگ شکاری غول‌پیکر.

صدای شیپور بلند شد.

حرکت!

اسب‌ها دویدن توی جنگل. برگ‌های خیس زیر سم‌ها له می‌شد. تهیونگ از اول تصمیم گرفته بود کمک نکنه. فقط نگاه کنه ببینه هر کدوم چطور عمل می‌کنن.

کلود - مستقیم رفت سمت عمق جنگل. هدفش یه گوزن نر بزرگ بود. کمان رو کشید، تیر رو نشانه رفت... ولی یه دفعه اسبش رم کرد. تیر رفت هوا و خورد به درخت. کلود فحش داد. تهیونگ خندید.

الیزابت - با نیزه می‌دوید دنبال یه گراز وحشی. گراز برگشت به سمتش، الیزابت جیغ کشید و نیزه رو انداخت زمین. دوید عقب. تهیونگ سرش رو تکون داد.

ماری - با تپانچه چیزی نمی‌تونست بزنه چون دستش می‌لرزید. توی یه سوراخ افتاد و لباسش پاره شد. گریه‌اش گرفت.

آن - سگش یه خرگوش گرفت. آن ذوق‌زده داد زد: "بردیم!" ولی تهیونگ گفت: "خرگوش؟ به این میگی شکار؟" آن خرگوش رو انداخت کنار.

نزدیکای ظهر، هیچکس چیزی نداشت. تهیونگ داشت فکر می‌کرد شاید این مرحله رو همه ببازن که یه صدای عجیبی از عمق جنگل شنید.

صدای ناله.

رفت سمتش. یه گرگ زخمی افتاده بود توی یه گودال، پاش توی تله گیر کرده بود. تهیونگ خواست که بکشش که یه دفعه...

ایزابل از پشت درختا بیرون پرید.

"نکش!"

تهیونگ برگشت. ایزابل بود با موهای به هم ریخته، لباس پاره، دستاش پر از خون. نفس نفس می‌زد.

"چرا؟ این گرگ قراره بمیره."

"نه... می‌تونم نجاتش بدم... پاش شکسته، نه له شده... اجازه بده..."

تهیونگ نگاهش کرد. چشمای ایزابل پر از اشک بود. نه برای خودش، برای اون گرگ.

"تو چه کار می‌کنی اینجا؟ مسابقه فقط برای پرنسساست."

ایزابل زانو زد کنار گرگ. با آرومی پاش رو از تله درآورد. گرگ غرید ولی گازش نگرفت. انگار می‌فهمید که می‌خواد کمکش کنه.

"من مسابقه نمی‌دم. فقط اومدم ببینم... گشتم..."

تهیونگ پیاده شد. رفت کنارش. دستش رو گذاشت روی پشت گرگ. حس عجیبی داشت. یه جور گرما.

"تو فرق می‌کنی با بقیه، می‌دونی؟"

ایزابل بدون اینکه نگاه کنه، گفت: "نه، من فقط یه دخترم که حیوونا رو بیشتر از آدما دوست داره."

گرگ بلند شد، لنگ لنگون راه رفت، یه نگاهی به ایزابل کرد و رفت توی جنگل.

همین موقع، صدای شیپور بلند شد. زمان تموم شده بود.

وقتی برگشتن به قصر، هیچکدوم از پرنسسا هیچ شکاری نداشتند. پادشاه فرانسه با ناراحتی گفت: "مرحله اول، همه صفر امتیاز. هیچ برنده‌ای نیست."

تهیونگ به ایزابل نگاه کرد که رفته بود گوشه باغ و داشت زخمای دستاش رو تمیز می‌کرد. دلش گرفت. نزدیکاش رفت و گفت:

"مرسی بابت امروز... بابت گرگ."

ایزابل سریع دستاش رو پشت کمرش قایم کرد: "خواهش می‌کنم به کسی نگو من اونجا بودم."

"قول میدم. ولی یه قول ازت می‌خوام."

"چی؟"

"فردا مرحله شعره. بیا و براش یه شعر قشنگ گوشزد کن. نه برای بردن، برای خودت."

ایزابل نگاهش کرد. یه لبخند کوچیک روی لباش نشست.

"باشه... شاید بیام."

و رفت.

تهیونگ موند و به دستاش فکر کرد. به اون دستایی که زخمی بودن ولی گرگ رو نجات دادن. به اون دختری که توی هر کدوم از مراحل بعدی، قرار بود بیشتر و بیشتر عاشقش بشه...

ادامه دارد...
حمایت❤️‍🩹
دیدگاه ها (۲)

اوای فنوتPart =11مرحله دوم - مسابقه شعر و موسیقی(تالار آینه‌...

اوای فنوتPart =۱۲مرحله سوم - نبرد هوش (شطرنج)(تالار خصوصی پا...

https://wisgoon.com/tehuong_12345بچه ها لطفا از این بانو حما...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۷ساعت ۲:۳۰ نیمه ش...

آوی فنوتPart =۱۴مرحله پنجم - تیراندازی و شمشیرزنی (نبرد نهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط