The Secret of Love in the Dark Shadow
The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۵
همون لحظه...
دستی که از توی آینه اومده بود بیرون، مچ تهیونگ رو گرفته بود. سرد بود. مثه یخ. انگار مردهها دستشون رو گرفتن.
تهیونگ: (جیغ زد) رها کن! رهاااا!
ولی دست ول نمیکرد. محکمتر میگرفت. تهیونگ رو میکشید سمت آینه.
تهیونگ: (به سولگی) کمک! کمک!
سولگی دوید بالا. آقای کانگ هم با اون پاهای لرزون اومد. سولگی دست تهیونگ رو گرفت. کشیدن.
دست از توی آینه محکمتر گرفت. انگار دو تا آدم داشت کشتی میگرفتن.
آقای کانگ: (با صدای لرزان) برید اون ور سریع ،دست سولگی وتهیونگ را گرفت و محکم کشید!
دست رو ول کرد. رفت تو آینه. تهیونگ افتاد زمین. مچ دستش کبود شده بود. جای انگشتا معلوم بود.
آقای کانگ: (نفس نفس) اون... اون روح بود. یکی از اونایی که کانگ جائه وون کشته.
تهیونگ: (نگاه به آینه کرد) توی آینه زندگی میکنه؟
آقای کانگ: آره. همهی اونا توی آینهها زندگی میکنن. هر آینهای یه دره به دنیای مردهها.
سولگی: (گریه کرد) من میخوام برم خونه. میترسم.
آقای کانگ: (دخترش رو بغل کرد) نمیتونیم بریم. اون بیرونه. منتظره.
تهیونگ بلند شد. دستش درد میکرد. رفت سمت پنجره. پرده رو کنار زد.
توی تاریکی، جلوی کافه، یه نفر ایستاده بود. کت مشکی پوشیده بود. کلاه لبهدار. صورتش معلوم نبود.
ولی توی دستش یه فنجون قهوه تلخ بود. و لبخند میزد.
تهیونگ: (برگشت) اینا کین؟
آقای کانگ: کانگ جائه وون. برادر من. قاتل.
ناگهان چراغا روشن شدن. همه جا نور اومد. تهیونگ نفس راحتی کشید.
ولی آقای کانگ... آقای کانگ نیفتاد.
افتاد روی زمین.
سولگی: (جیغ زد) بابا! بابا!
آقای کانگ روی زمین افتاده بود. چشماش باز بود. ولی نفس نمیکشید.
تهیونگ دوید جلو. نبض گرفت. نبود.
تهیونگ: (با بغض) مرده...
سولگی: (گریه کرد) نه... نه... تازه پیداش کردم...
همین موقع صدایی از بیرون اومد. همون خندهی سرد.
و یه کاغذ از لای در انداختن.
تهیونگ کاغذ رو برداشت. روش نوشته بود:
"یک نفر باید بمیره. امشب انتخاب کردم. فردا نوبت کیه؟"
سولگی کاغذ رو گرفت. پشتش یه عکس بود. عکس سه نفر: پدرش، پدر تهیونگ، و آقای کانگ که همین الان مرد.
ولی یه چیز عجیب. توی عکس، پدر تهیونگ... چشماش باز بود! انگار زندهست!
تهیونگ: (با تعجب) این... این یعنی پدر من زندهست؟
سولگی: (گریهاش بند اومد) چی؟ مگه میشه؟
تهیونگ به عکس زل زد. چشمای پدرش توی عکس... یه کم تکون خورد. پلک زد!
عکس زنده بود!
ادامه دارد... 📸
Part =۵
همون لحظه...
دستی که از توی آینه اومده بود بیرون، مچ تهیونگ رو گرفته بود. سرد بود. مثه یخ. انگار مردهها دستشون رو گرفتن.
تهیونگ: (جیغ زد) رها کن! رهاااا!
ولی دست ول نمیکرد. محکمتر میگرفت. تهیونگ رو میکشید سمت آینه.
تهیونگ: (به سولگی) کمک! کمک!
سولگی دوید بالا. آقای کانگ هم با اون پاهای لرزون اومد. سولگی دست تهیونگ رو گرفت. کشیدن.
دست از توی آینه محکمتر گرفت. انگار دو تا آدم داشت کشتی میگرفتن.
آقای کانگ: (با صدای لرزان) برید اون ور سریع ،دست سولگی وتهیونگ را گرفت و محکم کشید!
دست رو ول کرد. رفت تو آینه. تهیونگ افتاد زمین. مچ دستش کبود شده بود. جای انگشتا معلوم بود.
آقای کانگ: (نفس نفس) اون... اون روح بود. یکی از اونایی که کانگ جائه وون کشته.
تهیونگ: (نگاه به آینه کرد) توی آینه زندگی میکنه؟
آقای کانگ: آره. همهی اونا توی آینهها زندگی میکنن. هر آینهای یه دره به دنیای مردهها.
سولگی: (گریه کرد) من میخوام برم خونه. میترسم.
آقای کانگ: (دخترش رو بغل کرد) نمیتونیم بریم. اون بیرونه. منتظره.
تهیونگ بلند شد. دستش درد میکرد. رفت سمت پنجره. پرده رو کنار زد.
توی تاریکی، جلوی کافه، یه نفر ایستاده بود. کت مشکی پوشیده بود. کلاه لبهدار. صورتش معلوم نبود.
ولی توی دستش یه فنجون قهوه تلخ بود. و لبخند میزد.
تهیونگ: (برگشت) اینا کین؟
آقای کانگ: کانگ جائه وون. برادر من. قاتل.
ناگهان چراغا روشن شدن. همه جا نور اومد. تهیونگ نفس راحتی کشید.
ولی آقای کانگ... آقای کانگ نیفتاد.
افتاد روی زمین.
سولگی: (جیغ زد) بابا! بابا!
آقای کانگ روی زمین افتاده بود. چشماش باز بود. ولی نفس نمیکشید.
تهیونگ دوید جلو. نبض گرفت. نبود.
تهیونگ: (با بغض) مرده...
سولگی: (گریه کرد) نه... نه... تازه پیداش کردم...
همین موقع صدایی از بیرون اومد. همون خندهی سرد.
و یه کاغذ از لای در انداختن.
تهیونگ کاغذ رو برداشت. روش نوشته بود:
"یک نفر باید بمیره. امشب انتخاب کردم. فردا نوبت کیه؟"
سولگی کاغذ رو گرفت. پشتش یه عکس بود. عکس سه نفر: پدرش، پدر تهیونگ، و آقای کانگ که همین الان مرد.
ولی یه چیز عجیب. توی عکس، پدر تهیونگ... چشماش باز بود! انگار زندهست!
تهیونگ: (با تعجب) این... این یعنی پدر من زندهست؟
سولگی: (گریهاش بند اومد) چی؟ مگه میشه؟
تهیونگ به عکس زل زد. چشمای پدرش توی عکس... یه کم تکون خورد. پلک زد!
عکس زنده بود!
ادامه دارد... 📸
- ۲.۸k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط