پایان راه
«پایانِ راه»
«بخش اول»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نور آفتاب راه خود را از شکاف کوچکی که در میان پردهی سفید رنگ ایجاد شده بود، به داخل اتاق باز کرده بود و مانند همیشه چشمان پسرک را هدف قرار میداد. آن روز برخلاف باقی روزها اتاق در سکوتی کر کننده غرق شده بود، پرندگان آواز نمیخواندند و سکوت میهمان این خانه شده بود.
پسر جوان که دیگر توانایی تحمل نوازش آفتاب بر روی چشمانش را نداشت به خلاف جهت پنجرهی بزرگ اتاق چرخید، چشمانش را به آرامی گشود و با تکانی دیگر به پشت دراز کشید، نگاهش را به سمت پرده چرخواند و با برخورد مستقیم نور درون چشمان زیبایش اخمی کوچک کرد و زیر لب با خود غر زد.
+ باید برای سلامت چشمام هم که شده یه پرده نو بخرم
نگاهش را به سقف داد و بر روی تخت نشست، پتوی قرمز رنگ و مخملیاش را با یک حرکت کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد، دو دستش را بالا برد، کششی به بدندش داد و با رفتن کوفتگی و خوابآلودگی از عضلاتش لبخندی رضایت بخش زد. دمپاییهای سفید و پشمیاش را پوشید و ایستاد، دستی درون موهایش کشید و آنها را به عقب راند.
به سمت در خروجی رفت و از اتاق خارج شد، درون راهروی تاریک قدم برداشت، بعد از چند قدم کوتاه به دردی سفید رنگ رسید، به آرامی تقهای به در زد و با صدایی بلند به حرف آمد.
+ آهای چویا بلند شو وگرنه کارت دیرت میشه
بعد از چند ثانیه نشنیدن جواب با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت و از در سفید رنگ دور شد و به سمت در قهوهای در آخر راهرو قدم برداشت. وارد سرویس بهداشتی شد و در را پشت سرش بست.
بعد از اتمام کارهایش از سرویس بهداشتی خارج شد و باری دیگر به سمت در اتاق ساتورو قدم برداشت. این بار بدون لحظهای مکث دستگیره را پایین کشید و در را گشود. اخمی بر روی چهرهاش ظاهر شد وقتی، اتاق را کاملا خالی دید.
+ میمرد قبل از رفتن یه خبری بده ....
نفسی کلافی کشید و در را بست، به سمت اتاقش بازگشت و شروع به پوشیدن لباس های کارش کرد، مانند همیشه بلوز دکمهدار سفید، جلیقهای مشکی، کتی نسکافهای رنگ و شلواری به همان رنگ را به تن کرد و در آخر یاقوتی به رنگ سبز زیبا و چشمگیر را به جلوی لباسهایش وصل کرد.
بعد از مرتب کردن موهایش از اتاق خارج شد به سمت پلهها قدم برداشت و به طبقه پایین رفت، به سمت در خروجی رفت و از خانه خارج شد. دو دستش را درون جیبهایش گذاشت و با لبخندی دلنشین چشمانش را بست و اجازه داد هوای تازهی بهاری وارد ریههایش شود. شروع به قدم زدن درون خیابان کرد.
برخلاف همیشه خیابان ها کاملا خلوت بودند، هیچ آدمی در اطرافش نبود اما اوسامو توجهی نمیکرد، چشمانش را بسته بود و با لبخند زیر لب آوازی را زمزمه میکرد انگار که کاملا از دنیا جدا بود.
دقایقی بعد به ساختمان آژانس رسید، وارد ساختمان شد، از پلهها بالا رفت و وارد آژانس شد.
+ من اومدممم
بدون گشودن چشمانش به زبان آورد و برای فریادهای دوپو آماده شد اما برخلاف همیشه هیچ صدایی نبود، چشمانش را گشود و ابرویی بالا انداخت، آژانس کاملا خالی بود، هیچ یک از کاراگاهها در آنجا نبودند، اوسامو اخمی کرد و با صدایی بلند و رَسا به حرف آمد.
+ آهای کسی اینجا نیست؟!
چند ثانیه گذشت اما تنها صدایی که به گوش میرسید صدای خودِ اوسامو بود که درون فضا اِکو میشد، اخمی بر روی چهرهاش نشست،ترس از اینکه اتفاقی افتاده باشد ذره ذره درون وجودش رخنه کرد به سرعت به سمت خروجی دوید، از پلهها پایین رفت و به خیابان پا گذاشت، درحالی که قدمهای سریع و طولانی برمیداشت با چشمانی نگران اطراف را برسی میکرد، نه انسانی بود، نه پرندهای و نه حتی یک مگس کوچک، انگاری که تمام موجودات زنده یک باره ناپدید شده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به همه یه داستان تک پارتی خدمت نگاهتون امیدوارم لذت ببرید✨
البته بخاطر محدودیتهای ویسگون مجبورم دو بخشش کنم🤌
شرط بخش دوم ۲۵ لایک هست✨
«بخش اول»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نور آفتاب راه خود را از شکاف کوچکی که در میان پردهی سفید رنگ ایجاد شده بود، به داخل اتاق باز کرده بود و مانند همیشه چشمان پسرک را هدف قرار میداد. آن روز برخلاف باقی روزها اتاق در سکوتی کر کننده غرق شده بود، پرندگان آواز نمیخواندند و سکوت میهمان این خانه شده بود.
پسر جوان که دیگر توانایی تحمل نوازش آفتاب بر روی چشمانش را نداشت به خلاف جهت پنجرهی بزرگ اتاق چرخید، چشمانش را به آرامی گشود و با تکانی دیگر به پشت دراز کشید، نگاهش را به سمت پرده چرخواند و با برخورد مستقیم نور درون چشمان زیبایش اخمی کوچک کرد و زیر لب با خود غر زد.
+ باید برای سلامت چشمام هم که شده یه پرده نو بخرم
نگاهش را به سقف داد و بر روی تخت نشست، پتوی قرمز رنگ و مخملیاش را با یک حرکت کنار زد و پاهایش را از تخت آویزان کرد، دو دستش را بالا برد، کششی به بدندش داد و با رفتن کوفتگی و خوابآلودگی از عضلاتش لبخندی رضایت بخش زد. دمپاییهای سفید و پشمیاش را پوشید و ایستاد، دستی درون موهایش کشید و آنها را به عقب راند.
به سمت در خروجی رفت و از اتاق خارج شد، درون راهروی تاریک قدم برداشت، بعد از چند قدم کوتاه به دردی سفید رنگ رسید، به آرامی تقهای به در زد و با صدایی بلند به حرف آمد.
+ آهای چویا بلند شو وگرنه کارت دیرت میشه
بعد از چند ثانیه نشنیدن جواب با بیتفاوتی شانهای بالا انداخت و از در سفید رنگ دور شد و به سمت در قهوهای در آخر راهرو قدم برداشت. وارد سرویس بهداشتی شد و در را پشت سرش بست.
بعد از اتمام کارهایش از سرویس بهداشتی خارج شد و باری دیگر به سمت در اتاق ساتورو قدم برداشت. این بار بدون لحظهای مکث دستگیره را پایین کشید و در را گشود. اخمی بر روی چهرهاش ظاهر شد وقتی، اتاق را کاملا خالی دید.
+ میمرد قبل از رفتن یه خبری بده ....
نفسی کلافی کشید و در را بست، به سمت اتاقش بازگشت و شروع به پوشیدن لباس های کارش کرد، مانند همیشه بلوز دکمهدار سفید، جلیقهای مشکی، کتی نسکافهای رنگ و شلواری به همان رنگ را به تن کرد و در آخر یاقوتی به رنگ سبز زیبا و چشمگیر را به جلوی لباسهایش وصل کرد.
بعد از مرتب کردن موهایش از اتاق خارج شد به سمت پلهها قدم برداشت و به طبقه پایین رفت، به سمت در خروجی رفت و از خانه خارج شد. دو دستش را درون جیبهایش گذاشت و با لبخندی دلنشین چشمانش را بست و اجازه داد هوای تازهی بهاری وارد ریههایش شود. شروع به قدم زدن درون خیابان کرد.
برخلاف همیشه خیابان ها کاملا خلوت بودند، هیچ آدمی در اطرافش نبود اما اوسامو توجهی نمیکرد، چشمانش را بسته بود و با لبخند زیر لب آوازی را زمزمه میکرد انگار که کاملا از دنیا جدا بود.
دقایقی بعد به ساختمان آژانس رسید، وارد ساختمان شد، از پلهها بالا رفت و وارد آژانس شد.
+ من اومدممم
بدون گشودن چشمانش به زبان آورد و برای فریادهای دوپو آماده شد اما برخلاف همیشه هیچ صدایی نبود، چشمانش را گشود و ابرویی بالا انداخت، آژانس کاملا خالی بود، هیچ یک از کاراگاهها در آنجا نبودند، اوسامو اخمی کرد و با صدایی بلند و رَسا به حرف آمد.
+ آهای کسی اینجا نیست؟!
چند ثانیه گذشت اما تنها صدایی که به گوش میرسید صدای خودِ اوسامو بود که درون فضا اِکو میشد، اخمی بر روی چهرهاش نشست،ترس از اینکه اتفاقی افتاده باشد ذره ذره درون وجودش رخنه کرد به سرعت به سمت خروجی دوید، از پلهها پایین رفت و به خیابان پا گذاشت، درحالی که قدمهای سریع و طولانی برمیداشت با چشمانی نگران اطراف را برسی میکرد، نه انسانی بود، نه پرندهای و نه حتی یک مگس کوچک، انگاری که تمام موجودات زنده یک باره ناپدید شده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به همه یه داستان تک پارتی خدمت نگاهتون امیدوارم لذت ببرید✨
البته بخاطر محدودیتهای ویسگون مجبورم دو بخشش کنم🤌
شرط بخش دوم ۲۵ لایک هست✨
- ۵.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط