پایان راه
«پایانِ راه»
«بخش دوم»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درحالی که با سرعت اطراف را میگشت چشمش به برگهای که به دیوار آجری وصل بود افتاد، چشمانش را ریز کرد و با شناسایی چهرهاش با چهرهای شوک زده به طرف عکس دوید، به آرامی زیر لب نوشتهی زیر عکسش را خواند.
+ کاراگاه جوانی که در خانهی خود به قتل رسیده ....
با به اتمام رسیدن جمله انگار که تمام دنیا شروع به چرخیدن به دور سرش کرده بود، پاهایش سست شده بودند و زبانش بند آمده بود. همیشه آرزوی مرگ را داشت اما حال که به آن رسیده بود آن را نمیخواست، نه زمانی که به تازگی با عشق زندگیاش ملاقات کرده بود، نه زمانی که توانسته بود طعم خوشبختی را بچشد.
- دازای اوسامو ....
اوسامو با شنیدن صدای کلفتِ شخصی از پشت سرش به سرعت برمیگردد و با شخصی که تا به حال ندیده روبرو میشود. مردی بلند قامت با لباسهایی تمام مشکی، موهایی سرخ به رنگ آتش و چشمانی تیره مانند آسمانِ بی ستاره، با چهرهای جدی و بیاحساس به اوسامو خیره شده بود، مرد به آرامی دست راستش را به سمت اوسامو دراز کرد.
اوسامو با تردید دستش را گرفت و در کسری از ثانیه خودش را در مکانی نامعلوم یافت، مکانی که توانایی توصیف کردنش را نداشت، مکانی کاملا تهی، هیچ چیز جز تاریکیه بیپایان دیده نمیشد.
+ ا...اینجا دیگه کجاست .... من ... مردم؟
اوسامو با دستپاچگی و لکنتی که توانایی جلوگیری از آن را نداشت به زبان آورد. مرد جوان رو به روی اوسامو ایستاد.
- بله ... روحه تو دنیای فانی رو ترک کرده و به عالم اموات پیوسته که به زبان ساده یعنی تو مردی ... انتخاب کن
مرد با چهره و صدایی بیاحساس به زبان میآورد و با دست به پشت سر اوسامو اشاره میکند. اوسامو به پشت چرخید و با چهار درِ قرمز رنگ مواجه شد، نگاهش را به مرد داد و با صدایی آرام لب به سخن گشود.
+ اینا یعنی چی، دقیقا باید چی رو انتخاب کنم ؟
مردِ بلند قامت قدمی به جلو برداشت و سخن گفت.
- چهار در، چهار زندگی، چهار انتخاب ...
مکثی کرد و قدمی دیگر به جلو برداشت.
- در اول حیوان، در دوم گیاه، در سوم موجود فرازمینی و درِ آخر انسان ...
نگاه تیرهاش را از در ها گرفت و به اوسامو داد.
- انتخاب کن که میخوای در زندگی بعدیت کدوم یک از اینها باشی
با پایان یافتن جملهاش قدمی به عقب برداشت و به پسره مقابلش فرصتی برای اندیشیدن داد. و اما اوسامو که در طول سخن های مردی که حدس میزد فرشته مرگ باشد به در ها خیره شده بود، سرش را پایین انداخت و مشتهایش را در هم گره کرد، او چارهای جز رفتن نداشت با این حال نمیخواست برود، نمیخواست چویا را تنها بگذارد آنها باهم قرار گذاشته بودند که بعد از اِتمام درگیریهای آژانس کودکی را به سرپرستی بگیرند و در کنار هم زندگی سرشار از شادی را سپری کنند. اما حال چویا قرار بود در غمِ از دست دادن شریک زندگیاش غرق شود، اوسامو این را نمیخواست اما میدانست چارهای ندارد.
نگاه شکلاتی رنگش را به مرد کنارش داد، آن یاقوتهای قهوهای رنگش با لایهای نازک از اشک پوشیده شده بودند، با صدایی آرام لب به سخن گشود.
+ میتونم بدونم ... این زندگیه چندم منه؟
مرد نگاهش را به چشمان اوسامو داد میتوانست دردِ پذیرشِ حقیقت را درون نگاهش بخواند.
- زندگی چهارم و آخرته
اوسامو نگاهش را به درها داد و با اخم کوچکی به سمت در چهارم قدم برداشت و در نزدیکیاش متوقف شد لرزش کمی که درون پاهایش جا خوش کرده بود را نادیده گرفت و گفت.
+ انسان ... میخوام انسان باشم تا شاید شانسی دوباره برای دیدن پسرکم داشته باشم ....
مرد چند قدم عقب رفت به در چهارم خیره شد و بعد از چند ثانیه چشمانش شروع به درخشیدن کردند، روشنایی کور کننده به تاریکیه بیپایان چشمانش پایان داد، در چهارم به آرامی باز شد و نوری کور کننده از آن بیرون زد. اوسامو از شدت نور اخمی کرد و چندین بار پلک زد تا چشمانش عادت کنند. آخرین نگاهش را به مرد بلند قامت انداخت و به سمت در چرخید، سرش را پایین انداخت و به جلو قدم برداشت، اما قبل از آنکه کاملا در نور ناپدید شود جملهای که به زبان آورد درون فضا پیچید «امیدوارم که در دنیایی دیگر پیدایت کنم زیباترینم» و در بسته شد و باز هم همه چیز درون تاریکیای که از ناامیدی و غم کسانی که از این در ها عبور میکردند تغذیه میکرد، غرق شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به همه اینم از بخش دوم و آخره این داستانه تک پارتی امیدوارم لذت برده باشید✨
لایک و کامنت لطفاً :)))✨💓
«بخش دوم»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درحالی که با سرعت اطراف را میگشت چشمش به برگهای که به دیوار آجری وصل بود افتاد، چشمانش را ریز کرد و با شناسایی چهرهاش با چهرهای شوک زده به طرف عکس دوید، به آرامی زیر لب نوشتهی زیر عکسش را خواند.
+ کاراگاه جوانی که در خانهی خود به قتل رسیده ....
با به اتمام رسیدن جمله انگار که تمام دنیا شروع به چرخیدن به دور سرش کرده بود، پاهایش سست شده بودند و زبانش بند آمده بود. همیشه آرزوی مرگ را داشت اما حال که به آن رسیده بود آن را نمیخواست، نه زمانی که به تازگی با عشق زندگیاش ملاقات کرده بود، نه زمانی که توانسته بود طعم خوشبختی را بچشد.
- دازای اوسامو ....
اوسامو با شنیدن صدای کلفتِ شخصی از پشت سرش به سرعت برمیگردد و با شخصی که تا به حال ندیده روبرو میشود. مردی بلند قامت با لباسهایی تمام مشکی، موهایی سرخ به رنگ آتش و چشمانی تیره مانند آسمانِ بی ستاره، با چهرهای جدی و بیاحساس به اوسامو خیره شده بود، مرد به آرامی دست راستش را به سمت اوسامو دراز کرد.
اوسامو با تردید دستش را گرفت و در کسری از ثانیه خودش را در مکانی نامعلوم یافت، مکانی که توانایی توصیف کردنش را نداشت، مکانی کاملا تهی، هیچ چیز جز تاریکیه بیپایان دیده نمیشد.
+ ا...اینجا دیگه کجاست .... من ... مردم؟
اوسامو با دستپاچگی و لکنتی که توانایی جلوگیری از آن را نداشت به زبان آورد. مرد جوان رو به روی اوسامو ایستاد.
- بله ... روحه تو دنیای فانی رو ترک کرده و به عالم اموات پیوسته که به زبان ساده یعنی تو مردی ... انتخاب کن
مرد با چهره و صدایی بیاحساس به زبان میآورد و با دست به پشت سر اوسامو اشاره میکند. اوسامو به پشت چرخید و با چهار درِ قرمز رنگ مواجه شد، نگاهش را به مرد داد و با صدایی آرام لب به سخن گشود.
+ اینا یعنی چی، دقیقا باید چی رو انتخاب کنم ؟
مردِ بلند قامت قدمی به جلو برداشت و سخن گفت.
- چهار در، چهار زندگی، چهار انتخاب ...
مکثی کرد و قدمی دیگر به جلو برداشت.
- در اول حیوان، در دوم گیاه، در سوم موجود فرازمینی و درِ آخر انسان ...
نگاه تیرهاش را از در ها گرفت و به اوسامو داد.
- انتخاب کن که میخوای در زندگی بعدیت کدوم یک از اینها باشی
با پایان یافتن جملهاش قدمی به عقب برداشت و به پسره مقابلش فرصتی برای اندیشیدن داد. و اما اوسامو که در طول سخن های مردی که حدس میزد فرشته مرگ باشد به در ها خیره شده بود، سرش را پایین انداخت و مشتهایش را در هم گره کرد، او چارهای جز رفتن نداشت با این حال نمیخواست برود، نمیخواست چویا را تنها بگذارد آنها باهم قرار گذاشته بودند که بعد از اِتمام درگیریهای آژانس کودکی را به سرپرستی بگیرند و در کنار هم زندگی سرشار از شادی را سپری کنند. اما حال چویا قرار بود در غمِ از دست دادن شریک زندگیاش غرق شود، اوسامو این را نمیخواست اما میدانست چارهای ندارد.
نگاه شکلاتی رنگش را به مرد کنارش داد، آن یاقوتهای قهوهای رنگش با لایهای نازک از اشک پوشیده شده بودند، با صدایی آرام لب به سخن گشود.
+ میتونم بدونم ... این زندگیه چندم منه؟
مرد نگاهش را به چشمان اوسامو داد میتوانست دردِ پذیرشِ حقیقت را درون نگاهش بخواند.
- زندگی چهارم و آخرته
اوسامو نگاهش را به درها داد و با اخم کوچکی به سمت در چهارم قدم برداشت و در نزدیکیاش متوقف شد لرزش کمی که درون پاهایش جا خوش کرده بود را نادیده گرفت و گفت.
+ انسان ... میخوام انسان باشم تا شاید شانسی دوباره برای دیدن پسرکم داشته باشم ....
مرد چند قدم عقب رفت به در چهارم خیره شد و بعد از چند ثانیه چشمانش شروع به درخشیدن کردند، روشنایی کور کننده به تاریکیه بیپایان چشمانش پایان داد، در چهارم به آرامی باز شد و نوری کور کننده از آن بیرون زد. اوسامو از شدت نور اخمی کرد و چندین بار پلک زد تا چشمانش عادت کنند. آخرین نگاهش را به مرد بلند قامت انداخت و به سمت در چرخید، سرش را پایین انداخت و به جلو قدم برداشت، اما قبل از آنکه کاملا در نور ناپدید شود جملهای که به زبان آورد درون فضا پیچید «امیدوارم که در دنیایی دیگر پیدایت کنم زیباترینم» و در بسته شد و باز هم همه چیز درون تاریکیای که از ناامیدی و غم کسانی که از این در ها عبور میکردند تغذیه میکرد، غرق شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به همه اینم از بخش دوم و آخره این داستانه تک پارتی امیدوارم لذت برده باشید✨
لایک و کامنت لطفاً :)))✨💓
- ۵.۰k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط