{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باران

باران

میراث خانوادگی ما بود
.
کوچک که بودم…

از سقف خانه ی ما میچکید

بزرگ که شدم.
.
.
.
از ” چشمانم “
دیدگاه ها (۱)

زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.اول؛ مرد فاسدی از ...

من ناز نمیکشم دلت خواست برو،کج کج نکنم نگاه و" یکراست" برو.....

گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خ...

میروم تا گذری بر در میخانه کنم.میروم تازه گلو از لب و پیمانه...

کودک بودمبام خانه‌مان به آسمان نزدیک بودکم مانده بود دستم به...

بچه بودم فکر میکردم بدترین تکلیف دنیا ریاضیه، تا اینکه بزرگ ...

وقتی بچه بودم از روح می‌ترسیدموقتی بزرگ شدم فهمیدم آدما ترسن...

.🌺 پیامبر اکرم صلوات الله علیه فرمودند: «خانه‌های خود را...

خانه‌ای کوچک…اما قلبی بزرگ‌تر از تمام مسیر.در راه حسین(ع)، د...

کودک بودم

مهمان دلم باش بابادلم جای بدی نیست این خانه به غیر از تو،سرا...

تو ماه شدی تا دل دیـوانه بسوزانیمن کور شدم تا به تماشای تو ب...

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيستسقف حرم و مسجد و ميخانه يکي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط