مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخ
مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد: "خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود".
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد.
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت: تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی .
امام جماعت گفت: مگر دیوانه شدی؟ مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود؟
پس هر دو به نزد قاضی رفتند.
قاضی با شنیدن ماجرا گفت: در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری.
"صادق هدایت"
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد.
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت: تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی .
امام جماعت گفت: مگر دیوانه شدی؟ مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود؟
پس هر دو به نزد قاضی رفتند.
قاضی با شنیدن ماجرا گفت: در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری.
"صادق هدایت"
- ۱.۶k
- ۰۷ اسفند ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط