{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد : "خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود ."
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت . و میخانه ویران شد . صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت : "تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت : "مگر دیوانه شدی ! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود !"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند . قاضی با شنیدن ماجرا گفت : "در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد ، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری !
دیدگاه ها (۱)

زیاد در فکر عبادت خدایت که نمیدانیخواست او چیست نباشبلکه در ...

از تنگنای محبسِ تاریکیاز منجلاب تیره این دنیابانگ پر از نیاز...

گرگیدست به خودکشی زد و در وصیت نامه ش نوشته بودپوستم را بسوز...

عاشقی آواره امدر غربته چشمانه توگریه پنهان کرده اماز حرمته چ...

࿐ྀུ༅ ࿇ ﷽ ࿇ ࿐ྀུ༅✅با دعا فرج زودتر تحقق می‌یابد آری؛ یک هزار و...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

داستان آموزنده لطفا بخونیدممنون🌹 مسجدی کنار مشروب فروشی قرار...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط