رنگین کمان خاکستری
رنگین کمان خاکستری
پارت:۱۶
ساعت حدود ۵ بعد از ظهر بود .
سعی کردم زمانی بریم کافه که خلوت تر باشه تاشاید بتونم دوباره باهاش حرف بزنم.
از ماشین پیاده شدیم و هیوون بود که هی رو مغزم راه میرفت وز وز میکرد که چرا زود تر نیومدیم.
در کافه رو باز کردم هوای خنک کافه خورد تو صورتم و بوی قهوه حالمو جا آورد
کنارمم هیوون بود با اون مدل موی فاجعه ش که انگار با پنکه شونشون کرده بودو با غرور راه میرفت خاکبرسر .
تو کافه فقط سه تا میز پر بود و طبق پیش بینیم زمان مناسبی آمده بودیم .
یه میز نزدیک بار نشستیم و با چشمام دنبال هیورا میگشتم .
سرم چرخید سمت دختر کوچولوم روش اونور بود و داشت سفارش میگرفت.
روشو برگردوند ولی توجه منو کبودی گوشه لبش جلب کرد.
اخمی روی پیشونیم ظاهر شد .
وقتی چشماش بهم خورد با سینی توی بقلش متوقف شد
بعد مکث کوتاهی لبخند زد.
لبخندش متفاوت و عمیق تر که به چشماش چین انداخت و دندوناش و نمایان کرد.
با تمام احساسی که بهش داشتم نمی خواستم وا بدم و با لبخند کم رنگی جوابشو دادم و سرمو به معنای سلام خم کردم.
سرمو بر گردونم و به قیافه شخمی هیوون که خبیثانه بهم نگاه میکرد، نگاه کردم.
ابرو هاشو بالا پایین کردو گفت:
_اَی اَی اَی اَی. اینههه
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
دستشو گزاشت روی شونم و گفت:
_باشه داش خودم برات میگیرمش،فقط ایم سایزش برات کوچیک نیست.
هولش دادم و قهقه زد و بیشعوری نصارش کردم.
_راس میگفتی این زیادی خوبه هم خوشگله بهش میخوره مهربون باشه ولی راستش تو زیادی گاوی
بعد این حرفش خنده بلندی کرد که کوبیدم به پیشونیش...
پارت:۱۶
ساعت حدود ۵ بعد از ظهر بود .
سعی کردم زمانی بریم کافه که خلوت تر باشه تاشاید بتونم دوباره باهاش حرف بزنم.
از ماشین پیاده شدیم و هیوون بود که هی رو مغزم راه میرفت وز وز میکرد که چرا زود تر نیومدیم.
در کافه رو باز کردم هوای خنک کافه خورد تو صورتم و بوی قهوه حالمو جا آورد
کنارمم هیوون بود با اون مدل موی فاجعه ش که انگار با پنکه شونشون کرده بودو با غرور راه میرفت خاکبرسر .
تو کافه فقط سه تا میز پر بود و طبق پیش بینیم زمان مناسبی آمده بودیم .
یه میز نزدیک بار نشستیم و با چشمام دنبال هیورا میگشتم .
سرم چرخید سمت دختر کوچولوم روش اونور بود و داشت سفارش میگرفت.
روشو برگردوند ولی توجه منو کبودی گوشه لبش جلب کرد.
اخمی روی پیشونیم ظاهر شد .
وقتی چشماش بهم خورد با سینی توی بقلش متوقف شد
بعد مکث کوتاهی لبخند زد.
لبخندش متفاوت و عمیق تر که به چشماش چین انداخت و دندوناش و نمایان کرد.
با تمام احساسی که بهش داشتم نمی خواستم وا بدم و با لبخند کم رنگی جوابشو دادم و سرمو به معنای سلام خم کردم.
سرمو بر گردونم و به قیافه شخمی هیوون که خبیثانه بهم نگاه میکرد، نگاه کردم.
ابرو هاشو بالا پایین کردو گفت:
_اَی اَی اَی اَی. اینههه
سرمو به نشونه تایید تکون دادم
دستشو گزاشت روی شونم و گفت:
_باشه داش خودم برات میگیرمش،فقط ایم سایزش برات کوچیک نیست.
هولش دادم و قهقه زد و بیشعوری نصارش کردم.
_راس میگفتی این زیادی خوبه هم خوشگله بهش میخوره مهربون باشه ولی راستش تو زیادی گاوی
بعد این حرفش خنده بلندی کرد که کوبیدم به پیشونیش...
- ۳.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط