{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

کنیچیوااا

کنیچیوااا🪼
اومدم با فصل ۷ سایه های از یاد رفتههه✨️


فصل هفتم: پرسش‌ها

چند ثانیه طول کشید تا هیدویی از حالت خواب‌آلود بیرون بیاید. بعد ناگهان شروع کرد به پرسیدن؛ سوال‌هایش مثل رگبار بر سرم ریختند.
اول ساکتش کردم، اما بعد ناچار شدم توضیح بدهم. او با دقت گوش می‌داد، چشمانش پر از کنجکاوی بود.

ناگهان به سمت اتاقش رفت و همان‌طور که قدم‌هایش در خانه می‌پیچید، بلند بلند حرف می‌زد:
«حالا چی بپوشم؟ چی کار کنم؟ میشل! به نظرت لباس پوشیدنم روی نظرشان تاثیر می‌گذارد؟»
جمله‌ی آخرش را وقتی سرش را از در بیرون آورده بود گفت.

من هنوز پشت میز آشپزخانه نشسته بودم. آرام جواب دادم:
«نمی‌دانم... شاید. به هر حال قرار نیست برخوردی بیشتر از این داشته باشیم.»

هیدویی با کنجکاوی از اتاق بیرون پرید:
«چرا؟ آن‌ها خانواده‌ات هستند!»

نامه هنوز در دستم بود. می‌خواستم بلند شوم تا از جواب دادن فرار کنم، اما در نهایت کوتاه‌ترین پاسخی را که می‌توانستم دادم:
«گاراده‌ها آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی جالب نیستند.»

بعد به اتاقم رفتم تا از دست سوال‌های بی‌پایانش دور شوم.
فکر می‌کردم آن شب فقط یک شب معمولی خواهد بود. اما همان شب پرده از رازهایی برداشت که هرگز تصور نمی‌کردم وجود داشته باشند.

فصل بعد قراره با گاراده ها آشنا بشید✨️🦄
خب سایونارااااا✨️
دیدگاه ها (۲)

اومدم با آرت از دو کلاغ عاشق🪼✨️

ناشناسعلی زدممم🤡🫴✨️یاح یاح یاح✨️✨️✨️https://daigo.ir/secret/...

آرت/میشل گاراده/هیدویی گاراده/سایه های از یاد رفته/اوس

سیلام✨️اومدم با فصل ۶ سایه های از یاد رفته 🎀 فصل ششم: دعوت‌ن...

فصل دهم: تغییر زندگی‌مان شبیه رویایی آرام بود. رویایی که گا...

به پاراگراف زیر نظر میدید؟ لطفا از بچگی، همیشه از دور به مهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط