{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوآ توی ماشین کنار پنجره نشسته بود و داشت به چراغ‌های خیا

سوآ توی ماشین کنار پنجره نشسته بود و داشت به چراغ‌های خیابون نگاه می‌کرد.
شوگا پشت فرمون بود، نگاهش به جاده، ولی لحنش آرام و جدی اومد:
– سوهو… دیدم که بغلت کرد.

سوآ با تعجب برگشت سمتش:
– اِ… خب… همه بغلم کردن…

شوگا اخماش رو کمی تو هم کرد، ولی گوشه‌ی لبش یک لبخند خیلی کمرنگ نشست:
– همه عمو بودن… اون نه.

سوآ هاج و واج نگاهش کرد:
– مگه فرق می‌کنه؟

شوگا کوتاه گفت:
– آره.

بعد دوباره نگاهش رو به جاده برگردوند. سکوتی کوتاه بینشون افتاد، اما تهیونگ که روی صندلی عقب بود سرشو جلو آورد و با خنده گفت:
– اوه اوه… بابا شوگا حسود شد!

شوگا بدون اینکه حتی سرش رو برگردونه، خیلی سرد گفت:
– ساکت باش تهیونگ.

تهیونگ زد زیر خنده و سوآ سرشو پایین انداخت که لبخندش معلوم نشه.
دیدگاه ها (۰)

وقتی به خانه رسیدند، سوآ حتی حوصله تعارف یا حرف زدن نداشت. ک...

صبح زود، صدای زنگ در، سوآ رو از خواب بیدار کرد.با چشمای خواب...

بعد از کلی خنده و عکس و خوردن کیک، کم‌کم وقت رفتن رسید.همه ی...

همه هنوز دور سوآ بودن و مشغول خوش‌گذرونی، که جیهوپ با لبخند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط