صبح زود، صدای زنگ در، سوآ رو از خواب بیدار کرد.
صبح زود، صدای زنگ در، سوآ رو از خواب بیدار کرد.
با چشمای خوابآلود در رو باز کرد و دید نامجون با لبخند همیشگیش جلو دره.
– سلام خوابالو! آماده شو، بریم کتابخونه.
سوآ کش و قوسی داد و گفت:
– الان؟ هنوز صبحه!
نامجون با خنده گفت:
– آره، الان. قبلش میریم جین رو هم سوار میکنیم.
همون موقع، شوگا از توی آشپزخونه اومد بیرون، یک لیوان قهوه توی دستش.
با لحنی نیمهخوابآلود ولی صمیمی گفت:
– کتابخونه میرید؟ براتون خوبه، حداقل سوآ یکم از گوشی جدا میشه.
سوآ لبخند زد و گفت:
– من که از گوشی جدا هستم!
شوگا با شیطنت خفیف ابرو بالا انداخت:
– آره… فقط شبها تا ۳ صبح باهاشی، نه؟
سوآ با قیافهی مظلوم گفت:
– خب… حالا که اینجوریه…
شوگا خندید و به شوخی موهایش رو به هم ریخت:
– برو حاضر شو کتابخونهدوست.
چند دقیقه بعد، سوآ و نامجون از خونه زدن بیرون. وقتی به خونهی جین رسیدن، جین با یک بسته خوراکی و لبخند پهن، سوار شد.
– خب، آمادهاید؟ بعد از کتابخونه میریم یکم بگردیم.
سوآ با هیجان گفت:
– آره، بریم!
با چشمای خوابآلود در رو باز کرد و دید نامجون با لبخند همیشگیش جلو دره.
– سلام خوابالو! آماده شو، بریم کتابخونه.
سوآ کش و قوسی داد و گفت:
– الان؟ هنوز صبحه!
نامجون با خنده گفت:
– آره، الان. قبلش میریم جین رو هم سوار میکنیم.
همون موقع، شوگا از توی آشپزخونه اومد بیرون، یک لیوان قهوه توی دستش.
با لحنی نیمهخوابآلود ولی صمیمی گفت:
– کتابخونه میرید؟ براتون خوبه، حداقل سوآ یکم از گوشی جدا میشه.
سوآ لبخند زد و گفت:
– من که از گوشی جدا هستم!
شوگا با شیطنت خفیف ابرو بالا انداخت:
– آره… فقط شبها تا ۳ صبح باهاشی، نه؟
سوآ با قیافهی مظلوم گفت:
– خب… حالا که اینجوریه…
شوگا خندید و به شوخی موهایش رو به هم ریخت:
– برو حاضر شو کتابخونهدوست.
چند دقیقه بعد، سوآ و نامجون از خونه زدن بیرون. وقتی به خونهی جین رسیدن، جین با یک بسته خوراکی و لبخند پهن، سوار شد.
– خب، آمادهاید؟ بعد از کتابخونه میریم یکم بگردیم.
سوآ با هیجان گفت:
– آره، بریم!
- ۱۸.۶k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط