{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن )

پارت سوم : صفحات گوشی

مرد نه جا خورد و نه جا خورد. در عوض، نگاهش نرم شد و چشمانش - لعنت به آن چشم‌ها - با شادی آرام در گوشه چشم‌ها چین افتاد.
 
او به سادگی با صدایی آرام و ملایم پاسخ داد: «دوباره خواندمش.» از آن نوع لحن‌هایی که می‌توانستند داستان‌های قبل از خواب را بخوانند یا کسی را با آرامش و کارایی از هم بپاشند. شاید هم هر دو.
 
اوبیتو پلک زد. با پوزخندی گفت: «حس نوستالژی خجالت نداره.» و کنارش وارد راهرو شد. «هرچند انتظار نداشتم یه مرد بالغ با اون خط فک، تا گردن توی یکی از کتاب‌های لطیف‌تر جیرایا فرو رفته باشه.»
 
مرد در حالی که با دقتی تقریباً محترمانه صفحه‌ای را ورق می‌زد، گفت: «آرامش‌بخشه. و بهتر از اینه که تا نیمه‌شب اخبار مربوط به بدبختی را ورق بزنید.»
 
اوبیتو لبخندی بر لب داشت. «نکته قابل قبولی بود.»
 
سرش را کج کرد و حالا با دقت مرد را بررسی می‌کرد - طرز ایستادنش، نحوه‌ی آرام اما دقیقش در دست گرفتن کتاب، و هاله‌ی خنک و آرامی که مثل پوست دوم دورش پیچیده شده بود.
 
بالاخره دستش را دراز کرد و گفت: «من اوبیتو هستم.»
 
مرد لحظه‌ای به آن نگاه کرد، انگار که داشت آن را ارزیابی می‌کرد، سپس با حرکتی آرام و محکم آن را در دست گرفت. انگشتانش گرم بودند.
 
"کاکاشی."
 
اوبیتو تکرار کرد: «کاکاشی. چه اسم قشنگی.»
 
کاکاشی جوابی نداد، اما چشمانش دوباره چین افتاد، کوچکترین نشانه‌ای از سرگرمی گوشه‌هایش را می‌کشید.
 
آنها مدتی به همان شکل ایستادند - نه عقب‌نشینی می‌کردند و نه هجوم می‌آوردند. صداهای پس‌زمینه فروشگاه کم‌کم به نویز سفید تبدیل شد: ورق زدن صفحه، جابه‌جایی کسی روی صندلی، صدای ملایم باران در دوردست.
 
اوبیتو به کتابی که در دست کاکاشی بود اشاره کرد. «می‌دانی که آن کتاب به خاطر فصلی که در طوفان گیر می‌کنند و به‌طور تصادفی کاربرد جدیدی برای خامه‌ی زده‌شده اختراع می‌کنند، معروف است.»
 
چشمان کاکاشی برق زد. بدون مکث گفت: «فصل ۱۴».
 
«خدای من، تو که یادت مونده بود.»
 
«چیزهای بدتری هم برای به خاطر سپردن وجود دارد.»
 
اوبیتو با تعجب و خوشحالی، خنده‌ی آرامی سر داد. «به‌هم‌ریخته».
 
بعد، آرام‌تر، در حالی که داشت اوضاع را می‌سنجید: «همیشه می‌آیی اینجا که از کلیشه‌های عاشقانه‌ی اواخر دهه‌ی نود لذت ببری؟»
 
کاکاشی دوباره به کتاب و سپس دوباره به اوبیتو نگاه کرد. «فقط سه‌شنبه‌ها.»
 
اوبیتو ابرویی بالا انداخت. «امروز دوشنبه است.»
 
کاکاشی کتاب را زیر یک بازویش گذاشت و با ظرافت شانه‌هایش را بالا انداخت. «من یاغی هستم.»
 
اوبیتو نمی‌دانست امروز که وارد کتاب فروشی شده چه انتظاری داشته، اما این نبود. این گرمایی که در سینه‌اش حلقه زده بود. این کشش مغناطیسی عجیب. این مرد با موهای نقره‌ای، چشمان خاکستری و لبخندی پنهان که باعث می‌شد اوبیتو احساس کند همین الان وارد صفحه اول یک داستان جدید شده است.
 
مکثی بین آنها کشیده شد، نه ناراحت کننده، اما پر از حرف ناگفته.
 
انگشتان کاکاشی دوباره روی لبه کتاب حرکت کردند. او به آرامی و با لحنی آمیخته با محبت خشک گفت: «به صفحات گوش نده.»
 
اوبیتو دستش را روی قلبش فشرد. «من آنقدرها هم هیولا نیستم.»
 
«خوبه.» لحن کاکاشی حالا تقریباً طعنه‌آمیز شده بود. سنگینی ملایم سکوت مشترک دوباره بین آنها حکمفرما شد.
 
بیرون، باران کمی شدت گرفت - فقط به اندازه‌ای که با زمزمه‌ای ریتمیک به پنجره‌ها برخورد کند.
 
اعصاب اوبیتو به هم ریخت. گلویش را صاف کرد، ناگهان متوجه شد که چقدر نزدیک ایستاده‌اند. صدای کاکاشی چقدر گرم بوده است. چقدر راحت می‌توان از او دور شد. یا نه.
 
نفسی کشید. «هی... می‌خوای یه وقتی قهوه بخوریم؟ شاید فردا صبح؟ یه جایی اون پایین هست - «کافه». کاپوچینوهای خطرناکی درست می‌کنن.»
 
کاکاشی پلک زد، نه دقیقاً از روی تعجب، بلکه انگار آن لحظه را مثل سنگی در کف دستش وزن می‌کرد.
 
سپس، به آرامی، سرش را تکان داد. «حتماً.»
 
اوبیتو احساس کرد چیزی در سینه‌اش شل شد.
 
دستش را به سمت تلفنش دراز کرد. «می‌خواهی شماره‌ات را به من بدهی؟»
 
کاکاشی تلفن همراهش را از جیبش بیرون آورد، شست‌هایش سریع و حرکاتش بی‌عجله بود. آنها در سکوت اطلاعات تماس را رد و بدل کردند، انگشتانشان یک بار به هم خورد - فقط کافی بود تا جرقه‌ای در ستون فقرات اوبیتو ایجاد شود.
 
او لحظه‌ای به ورودی جدید روی صفحه‌اش خیره شد: کاکاشی (کتابفروشی). انگار یک درگاه بود. یک آغاز.
 
اوبیتو دوباره نگاهش را بالا آورد. کاکاشی داشت او را تماشا می‌کرد، نگاهش نامفهوم بود اما سرد نبود. فقط ساکت بود. به شیوه‌ی خودش باز بود.
دیدگاه ها (۰)

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت سوم : صفحات ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت دوم : صفحات باران ...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) ادامه پارت اول : غریبه ...

پارت ۱۹میناتو سنسه و اوبیتو کمک کردند تا دست و پای رین و کاک...

پارت ۱۸کاکاشی سریع سرش را بالا اورد تا نگاه کند، اوبیتو بود!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط