{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁰ | اون مال منه

وقتی درِ اتاق بسته شد و صدای قدم‌های تهیونگ و بقیه در راهرو محو شد، سکوتِ سنگینی اتاق رو گرفت. کای، که هنوز داشت روی میز به نقشه‌ها خیره شده بود، سعی می‌کرد خودش رو درگیرِ کار نشون بده، اما جونکوک می‌دونست که این فقط یه بازیه.
جونکوک با آرامش روی صندلیِ چرمی‌اش نشست، پاهایش را روی هم انداخت و با نگاهی که انگار می‌خواست روحِ رفیقش رو بخونه، به کای خیره شد.
«خب کای…» جونکوک با لحنی که هم دوستانه بود و هم کمی تهدیدآمیز، شروع کرد. «خیلی مراقب بودی که توی مراسم، نگاهت از روی لیما برداشته نشه. حتی وقتی داشتی درباره‌ی کلاغ‌سیاه و پلیس حرف می‌زدی، چشمات داشت یه جای دیگه رو می‌گشت.»
کای، که انگار منتظر این ضربه بود، به سرعت نقشه‌ی جلوی رویش را جابه‌جا کرد. او حتی به جونکوک نگاه هم نکرد. «اون‌ها دارن دورِ عمارت رو می‌گردن، جونکوک. نباید تمرکزت رو از روی امنیتِ خانواده‌ت برداری. من فقط دارم وظیفه‌ام رو انجام می‌دم.»
جونکوک پوزخندی زد. او جونکوکِ معمولی نبود که با این جواب‌ها گول بخوره. «وظیفه؟ کای، من تو رو از روز اول می‌شناختم. تو وقتی داری وظیفه انجام می‌دی، با این چشم‌های خمار به خواهرِ من نگاه نمی‌کنی. بگو ببینم… جریان چیه؟»
کای برای چند ثانیه خشکش زد. قلبش زیرِ اون لباسِ رسمیِ پلیسی، تندتر از همیشه می‌زد. او می‌دونست که اگه الان جواب بده، وارد یه بازیِ خطرناک میشه که ممکنه هم رفاقتشون رو تحت تأثیر قرار بده و هم جایگاهش رو در این خانواده.
او به جای اینکه جواب بده، بلند شد و با عجله کلاهش را از روی میز برداشت. «من… باید برم یه سری به ایست بازرسیِ جنوبی بزنم. یه گزارشِ جدید از دیتابیس گرفتم که باید چک بشه. حواست به خودت باشه.»
جونکوک با صدای بلندتر، اما بدون اینکه از جا بلند شود، گفت: «کای! داری فرار می‌کنی؟ من دارم درباره‌ی یه آدم حرف می‌زنم، نه یه گزارشِ پلیس!»
کای در حالی که به سمت در می‌رفت، بدون اینکه برگردد، با لحنی که سعی می‌کرد کاملاً بی‌تفاوت به نظر برسد، گفت: «خیلی خسته‌ای، جونکوک. فکر کنم اثرِ اون مراسم و شلیک‌ها هنوز توی سرت مونده. فردا صبح که سرحال بودی، می‌تونیم درباره‌ی امنیتِ لیما و بقیه حرف بزنیم. فعلاً رفتم.»
و قبل از اینکه جونکوک بتونه کلمه‌ی دیگه بگه. صدای بسته شدنِ در، فضای اتاق را دوباره در سکوت فرو برد.
جونکوک به سقف خیره شد و آهی کشید. او می‌دونست کای فرار کرده، اما می‌دونست که این فرار، خودش بزرگترین تأیید برای حرف‌های اونه. کای نمی‌خواست اعتراف کند، اما تمامِ وجودش داشت فریاد می‌زد که لیما برای او فراتر از یک “خواهرِ دوست” هست.
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²¹ | اون مال منهات جلوی آینه‌ی بز...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²² | کل‌کل‌های شبِ اولبه محض اینک...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁹ | اون مال منهمراسم عروسی بالاخ...

های خوشگلارای گیری تموم شدو..برادر ناتنیجونکوکشادانتخاب شد✨🎀

افسانه‌ی خون و گلقسمت ۱۶: در مرزِ خاکستر همه‌چیز توی اون اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط