نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²¹ | اون مال منه
ات جلوی آینهی بزرگِ اتاق ایستاده بود و با کلافگی نفسهایش را بالا میآورد. لباس عروسِ سفید و مجللی که پوشیده بود، مثل یک اثرِ هنری، تمام تنش را در بر گرفته بود؛ اما همین زیبایی، حالا براش تبدیل به یک زندان شده بود. پارچههای سنگین، مرواریدهای ظریف و اون زیپِ پشتِ لباس که انگار تا انتهای ستونِ کمرش کشیده شده بود، داشت دیوونش میکرد. «لعنتی… چرا نمیشه؟» زیر لب غرید و سعی کرد دستش را پشت کمرش ببرد تا زیپ را پایین بکشد، اما دستش به سختی به گیرهی فلزی برخورد میکرد و لایِ پارچهها گیر میکرد. هر چقدر بیشتر تلاش میکرد، بیشتر احساس درماندگی میکرد. پوستش از فشارِ پارچه و شدتِ خستگی، کمی سرخ شده بود.
در همین حال که داشت با استرسِ زیاد با خودش کلکل میکرد، صدای چرخشِ دستگیرهی در شنیده شد. «ات» خشکش زد. فکر کرد شاید یکی از خدمتکارهاست که میخواد وسایل را جمع کند، اما وقتی در باز شد و سایهی بلند و قدرتمندِ مردی روی زمین افتاد، قلبش برای لحظهای ایستاد.
جونکوک بود.
او دیگه آن جئونِ ترسناک و مقتدرِ مافیا نبود که جلوی خاندانها ایستاده بود؛ کتِ رسمیاش را باز کرده بود و دکمههای بالای پیراهنش را باز گذاشته بود که نشان از خستگیِ لذتبخشِ یک شبِ طولانی داشت. نگاهِ جونکوک به محض اینکه چشمش به «ات» افتاد، تغییر کرد. نگاهی که از خستگی، به شیفتگی و ستایش تبدیل شد.
ات با لکنت گفت: «جـ… جونکوک! فکر کردم… فکر کردم هنوز پایینی.»
جونکوک بدون اینکه کلمهای بگه، به آرامی به سمت او قدم برداشت. هر قدمش، وزنِ حضورش را در اتاق بیشتر میکرد. او درست پشتِ سرِ «ات» ایستاد. گرمای تنش از پشتِ کمرِ ات، لرزهای به تنِ دختر انداخت.
جونکوک در آینه به چشمهای مضطربِ ات خیره شد و با صدای بم و آرامش، گفت: «فکر کردی میتونم از شبِ اولی که مالِ من شدی، دور از چشمات بمونم؟»
ات که نمیدونست کجا رو نگاه کند، با صدایی لرزان گفت: «من… من فقط نمیتونم این زیپ رو باز کنم. خیلی سخته.»
جونکوک لبخندِ محوی زد؛ لبخندی که فقط برای «ات» رزرو شده بود. او دستهایش را بالا آورد و به آرامی روی شانههای لرزانِ ات قرار داد. انگشتانِ بزرگ و قدرتمندش، حالا با ظرافتی که کسی از او انتظار نداشت، به سمت زیپِ لباس حرکت کردند.
«آروم باش…» جونکوک زمزمه کرد، در حالی که نفسهای گرمش به گردنِ ات میخورد. «بذار من انجامش بدم.»
با صدای بسیار ضعیفِ کشیده شدنِ زیپ، احساس کرد که باری از روی شانههایش برداشته شده، اما این رهایی، تنها شروعِ یک هیجانِ جدید بود. در آن لحظه، دیگر نه خبری از کلاغسیاه بود، نه از درگیریهای مافیایی و نه از کای و تیم امنیتی؛ تنها مردی بود که تمامِ جهانش را در آغوش گرفته بود و زنی که بالاخره به خانهی امنِ خودش رسیده بود.
پارت²¹ | اون مال منه
ات جلوی آینهی بزرگِ اتاق ایستاده بود و با کلافگی نفسهایش را بالا میآورد. لباس عروسِ سفید و مجللی که پوشیده بود، مثل یک اثرِ هنری، تمام تنش را در بر گرفته بود؛ اما همین زیبایی، حالا براش تبدیل به یک زندان شده بود. پارچههای سنگین، مرواریدهای ظریف و اون زیپِ پشتِ لباس که انگار تا انتهای ستونِ کمرش کشیده شده بود، داشت دیوونش میکرد. «لعنتی… چرا نمیشه؟» زیر لب غرید و سعی کرد دستش را پشت کمرش ببرد تا زیپ را پایین بکشد، اما دستش به سختی به گیرهی فلزی برخورد میکرد و لایِ پارچهها گیر میکرد. هر چقدر بیشتر تلاش میکرد، بیشتر احساس درماندگی میکرد. پوستش از فشارِ پارچه و شدتِ خستگی، کمی سرخ شده بود.
در همین حال که داشت با استرسِ زیاد با خودش کلکل میکرد، صدای چرخشِ دستگیرهی در شنیده شد. «ات» خشکش زد. فکر کرد شاید یکی از خدمتکارهاست که میخواد وسایل را جمع کند، اما وقتی در باز شد و سایهی بلند و قدرتمندِ مردی روی زمین افتاد، قلبش برای لحظهای ایستاد.
جونکوک بود.
او دیگه آن جئونِ ترسناک و مقتدرِ مافیا نبود که جلوی خاندانها ایستاده بود؛ کتِ رسمیاش را باز کرده بود و دکمههای بالای پیراهنش را باز گذاشته بود که نشان از خستگیِ لذتبخشِ یک شبِ طولانی داشت. نگاهِ جونکوک به محض اینکه چشمش به «ات» افتاد، تغییر کرد. نگاهی که از خستگی، به شیفتگی و ستایش تبدیل شد.
ات با لکنت گفت: «جـ… جونکوک! فکر کردم… فکر کردم هنوز پایینی.»
جونکوک بدون اینکه کلمهای بگه، به آرامی به سمت او قدم برداشت. هر قدمش، وزنِ حضورش را در اتاق بیشتر میکرد. او درست پشتِ سرِ «ات» ایستاد. گرمای تنش از پشتِ کمرِ ات، لرزهای به تنِ دختر انداخت.
جونکوک در آینه به چشمهای مضطربِ ات خیره شد و با صدای بم و آرامش، گفت: «فکر کردی میتونم از شبِ اولی که مالِ من شدی، دور از چشمات بمونم؟»
ات که نمیدونست کجا رو نگاه کند، با صدایی لرزان گفت: «من… من فقط نمیتونم این زیپ رو باز کنم. خیلی سخته.»
جونکوک لبخندِ محوی زد؛ لبخندی که فقط برای «ات» رزرو شده بود. او دستهایش را بالا آورد و به آرامی روی شانههای لرزانِ ات قرار داد. انگشتانِ بزرگ و قدرتمندش، حالا با ظرافتی که کسی از او انتظار نداشت، به سمت زیپِ لباس حرکت کردند.
«آروم باش…» جونکوک زمزمه کرد، در حالی که نفسهای گرمش به گردنِ ات میخورد. «بذار من انجامش بدم.»
با صدای بسیار ضعیفِ کشیده شدنِ زیپ، احساس کرد که باری از روی شانههایش برداشته شده، اما این رهایی، تنها شروعِ یک هیجانِ جدید بود. در آن لحظه، دیگر نه خبری از کلاغسیاه بود، نه از درگیریهای مافیایی و نه از کای و تیم امنیتی؛ تنها مردی بود که تمامِ جهانش را در آغوش گرفته بود و زنی که بالاخره به خانهی امنِ خودش رسیده بود.
- ۱۴۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط