{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سی چهار

سی چهار
برای چند هفته همه چیز آرام شد.
ما به یک خانه‌ی کوچک خارج شهر رفتیم.
نه مافیا.
نه دشمن.
نه اسلحه.
فقط من و جونگکوک.
صبح‌ها با هم صبحانه درست می‌کردیم.
شب‌ها فیلم می‌دیدیم.
یک شب سرم را روی پایش گذاشتم.
_اگه صد سال دیگه هم همین‌جا باشیم چی؟
موهایم را نوازش کرد.
_اون موقع هم احتمالاً تو زیادی سؤال می‌پرسی.
خندیدم.
_و تو زیادی ساکتی.
خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.
_ولی هنوز دوستت دارم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۵آرامش دوام نداشت.پدرم ناپدید شد.فقط یک پیام باقی ماند...

پارت ۳۶جنگ بین دو خاندان خون‌آشام شروع شد.خیابان‌ها پر از آد...

پارت ۳۳تهیونگ فرار کرد.اما قبل از رفتن گفت:_این هنوز تموم نش...

پارت ۳۲جونگکوک حقیقت دیگری را پنهان کرده بود.سال‌ها قبل، او ...

p18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط