سی چهار
سی چهار
برای چند هفته همه چیز آرام شد.
ما به یک خانهی کوچک خارج شهر رفتیم.
نه مافیا.
نه دشمن.
نه اسلحه.
فقط من و جونگکوک.
صبحها با هم صبحانه درست میکردیم.
شبها فیلم میدیدیم.
یک شب سرم را روی پایش گذاشتم.
_اگه صد سال دیگه هم همینجا باشیم چی؟
موهایم را نوازش کرد.
_اون موقع هم احتمالاً تو زیادی سؤال میپرسی.
خندیدم.
_و تو زیادی ساکتی.
خم شد و پیشانیام را بوسید.
_ولی هنوز دوستت دارم.
برای چند هفته همه چیز آرام شد.
ما به یک خانهی کوچک خارج شهر رفتیم.
نه مافیا.
نه دشمن.
نه اسلحه.
فقط من و جونگکوک.
صبحها با هم صبحانه درست میکردیم.
شبها فیلم میدیدیم.
یک شب سرم را روی پایش گذاشتم.
_اگه صد سال دیگه هم همینجا باشیم چی؟
موهایم را نوازش کرد.
_اون موقع هم احتمالاً تو زیادی سؤال میپرسی.
خندیدم.
_و تو زیادی ساکتی.
خم شد و پیشانیام را بوسید.
_ولی هنوز دوستت دارم.
- ۹۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط