نفس عمق از عطر سرد و تلخ مرد شد
نفسِ عميقى از عطرِ سرد و تلخِ مرد كشيدى.
دستهات رو دورِ گردنش حلقه و با جديت به چشمهاىِ آبى رنگش،خيره شدى:
"خيل خب درسته..درسته كه دوستت نداشتم و اين ازدواج براى جفتمون از روى اجبار بود،اما الان هفت ماه از ازدواجمون گذشته و نميبينى؟واقعا نميبينى كه چقدر دوستت دارم؟آه مِستر مین،واقعا نااميدم كردى!"
مرد آروم خنديد و با خم كردنِ سرش،پيشونيش رو به پيشونيت تكيه داد:
"خيلى خسته ام خانومِ مین !!بهتره با حرفهات وسوسه به انجامِ كاريم نكنى،لاو!"
ابرويى بالا انداختى و با سرانگشتِ اشاره دستت كه دورِ گردنش حلقه شده بود،آروم شروع به كشيدنِ اشكالى نامفهوم پشتِ گردنش،كردى:
"هوووممم..مشتاق شدم تا بشنومشون..مثلا چه كارهايى؟"
مرد چنگى به پهلوهات زد:
"مثلا خم كردنت روىِ ميز كارم و كثيف كردنِ برگه هاى قراردادِ ميليون دلارى كه،قراره فردا ببندمش!"
لبِ پايينت رو گزيدى و چشمهات ناخودآگاه با تصورِ چيزى كه یونگی گفته بود،خمار شد:
"خب…چرا انجامش نديم؟"
مرد دستش رو كه نزديك به زيپِ دامنت بود رو بهش رسوند،و كمى پايين كشيدتش:
"هوم..قراره برام خم بشى بيبى؟"
نيشخندِ صدا دارى زدى،كمى سرت رو كج كردى و با باز كردنِ حلقه دستهات دورِ گردنش،يكى از اونهارو روى شونه اش و دستِ ديگه ات رو به كرواتِ یون رسوندى و با كشيدنِ كرواتى كه دورِ گردنِ مرد بود،صورتِ یونگی رو سمتِ صورتِ خودت خم كردى:
"عزيزم امشب سوالاتِ عجيبى ميپرسى!هميشه ميتونم برات خم بشم،اگه تو بخواى!اما اينبار..اينبار رو بيا متفاوت ترش كنيم!"
دستهات رو دورِ گردنش حلقه و با جديت به چشمهاىِ آبى رنگش،خيره شدى:
"خيل خب درسته..درسته كه دوستت نداشتم و اين ازدواج براى جفتمون از روى اجبار بود،اما الان هفت ماه از ازدواجمون گذشته و نميبينى؟واقعا نميبينى كه چقدر دوستت دارم؟آه مِستر مین،واقعا نااميدم كردى!"
مرد آروم خنديد و با خم كردنِ سرش،پيشونيش رو به پيشونيت تكيه داد:
"خيلى خسته ام خانومِ مین !!بهتره با حرفهات وسوسه به انجامِ كاريم نكنى،لاو!"
ابرويى بالا انداختى و با سرانگشتِ اشاره دستت كه دورِ گردنش حلقه شده بود،آروم شروع به كشيدنِ اشكالى نامفهوم پشتِ گردنش،كردى:
"هوووممم..مشتاق شدم تا بشنومشون..مثلا چه كارهايى؟"
مرد چنگى به پهلوهات زد:
"مثلا خم كردنت روىِ ميز كارم و كثيف كردنِ برگه هاى قراردادِ ميليون دلارى كه،قراره فردا ببندمش!"
لبِ پايينت رو گزيدى و چشمهات ناخودآگاه با تصورِ چيزى كه یونگی گفته بود،خمار شد:
"خب…چرا انجامش نديم؟"
مرد دستش رو كه نزديك به زيپِ دامنت بود رو بهش رسوند،و كمى پايين كشيدتش:
"هوم..قراره برام خم بشى بيبى؟"
نيشخندِ صدا دارى زدى،كمى سرت رو كج كردى و با باز كردنِ حلقه دستهات دورِ گردنش،يكى از اونهارو روى شونه اش و دستِ ديگه ات رو به كرواتِ یون رسوندى و با كشيدنِ كرواتى كه دورِ گردنِ مرد بود،صورتِ یونگی رو سمتِ صورتِ خودت خم كردى:
"عزيزم امشب سوالاتِ عجيبى ميپرسى!هميشه ميتونم برات خم بشم،اگه تو بخواى!اما اينبار..اينبار رو بيا متفاوت ترش كنيم!"
- ۳.۱k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط