چند هفته پیشهمسرت برات یک دسته گل خرید
چند هفته پیش،همسرت برات یک دسته گل خرید.
یکی از ۱۲ تا شاخه گلی که برات خریده بود،ناپدید شده بود اما تو اهمیتی ندادی.
چون قرار بود امشب تا دیروقت کار کنه،حاضر شدی و از خونه سمت محل کارش رفتی.
قبل از وارد شدن به اتاق کارش،چندبار به در زدی.
"سلام لاو!"
توهم متقابلا بغلش کردی اما،توجهت به یک شاخه گلی که تو لیوان قرار داشت،جلب شد.
با خنده میگی:
"این همون شاخه گلی نیست که گم شده؟"
همونطور که تو آغوشش بودی،نگاهش رو به اون گل داد و گفت:
"آره لاو خودشه،یه شاخه رو نگه داشتم تا بدونم چه زمانی برات دسته گل جدید بخرم!"
با لوندى خنديدى و كامل سمتش برگشتى،هردو دستت رو به شونه اش رسوندى و با شيطنت به نگاهه خسته اش،خيره شدى:
"هوووم…آقاى مین باعث ميشى بخوام يه كارايى بكنم كه نبايد!"
یونگی نرم خنديد،با تمامِ خستگى هاش بازهم براىِ زنِ مقابلش هميشه وقت داشت.
جی یون قطعا قابلِ ستايش ترين زنى بود كه تا به حال ديده و اون،كى بود كه دستِ رد به پرستيدنِ زنى مثل كيت بزنه؟
دستهاش دورِ كمرت حلقه شد و مثل هميشه سوالى رو پرسيد كه بارها بهش پاسخ داده بودى:
"پس..دوستم دارى؟"
اخمِ مصنوعى كردى،نفست رو با شدت به بيرون فرستادى و گفتى:
"واقعا؟واقعا هربار قراره اين سوال رو ازم بپرسى یونگی؟"
مرد پلكِ آرومى زد و مثل هميشه بچگانه بهانه گرفت:
"من و تو ازدواجمون از روى عشق و علاقه نبود یون جی..تو مجبور شدى تن به اين ازدواج بدى!ازدواج منو تو درست مثل پيش بردنِ كارمون بود..بخاطر شركت..بخاطرِ پدرهامون و اين هميشه من رو آزار ميده كه شايد،در پَسِ ذهنت از زندگى كردن با من پشيمون شده باشى!"
یکی از ۱۲ تا شاخه گلی که برات خریده بود،ناپدید شده بود اما تو اهمیتی ندادی.
چون قرار بود امشب تا دیروقت کار کنه،حاضر شدی و از خونه سمت محل کارش رفتی.
قبل از وارد شدن به اتاق کارش،چندبار به در زدی.
"سلام لاو!"
توهم متقابلا بغلش کردی اما،توجهت به یک شاخه گلی که تو لیوان قرار داشت،جلب شد.
با خنده میگی:
"این همون شاخه گلی نیست که گم شده؟"
همونطور که تو آغوشش بودی،نگاهش رو به اون گل داد و گفت:
"آره لاو خودشه،یه شاخه رو نگه داشتم تا بدونم چه زمانی برات دسته گل جدید بخرم!"
با لوندى خنديدى و كامل سمتش برگشتى،هردو دستت رو به شونه اش رسوندى و با شيطنت به نگاهه خسته اش،خيره شدى:
"هوووم…آقاى مین باعث ميشى بخوام يه كارايى بكنم كه نبايد!"
یونگی نرم خنديد،با تمامِ خستگى هاش بازهم براىِ زنِ مقابلش هميشه وقت داشت.
جی یون قطعا قابلِ ستايش ترين زنى بود كه تا به حال ديده و اون،كى بود كه دستِ رد به پرستيدنِ زنى مثل كيت بزنه؟
دستهاش دورِ كمرت حلقه شد و مثل هميشه سوالى رو پرسيد كه بارها بهش پاسخ داده بودى:
"پس..دوستم دارى؟"
اخمِ مصنوعى كردى،نفست رو با شدت به بيرون فرستادى و گفتى:
"واقعا؟واقعا هربار قراره اين سوال رو ازم بپرسى یونگی؟"
مرد پلكِ آرومى زد و مثل هميشه بچگانه بهانه گرفت:
"من و تو ازدواجمون از روى عشق و علاقه نبود یون جی..تو مجبور شدى تن به اين ازدواج بدى!ازدواج منو تو درست مثل پيش بردنِ كارمون بود..بخاطر شركت..بخاطرِ پدرهامون و اين هميشه من رو آزار ميده كه شايد،در پَسِ ذهنت از زندگى كردن با من پشيمون شده باشى!"
- ۳.۱k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط