{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی درخواستی از نامجون

تکپارتی درخواستی از نامجون



ایستاده... نگاهش رو به جلو... اشک های جمع شده داخل چشماش... دستاش گره خورده تو هم و رد خون خشک شده گوشه ناخون هاش...

ل*باش میان دندون هاش بخاطر خستگی، غصه و ناراحتی اونم بخاطر چی... بخاطر والدینی که نمی خوانش... دخترشون... فرزندشون... همون کسی که از دل این پدر و مادر متولد شده و رشد یافته اما الان نمی خواستنش

دختری که اصالتا کره ای نبود اما زیبا و جذاب بود... پوست سفید و بی عیب و نقصش... ابرو های کمان و کشیده‌اش... چشمانی به رنگ سبز زمردی و ل*بای سرخ و تپلش که قطعا هر کسی وادار به تماشایش می کرد

زمانی خانواده ای داشت... عشقی داشت و سقفی بالای سر، اما الان حتی اون دلخوشی های کوچیک رو هم ازش گرفته بودن... با بی رحمی تموم پرتش کرده بودن بیرون

دقایقی به تماشای خونه والدینش گذراند... خونه ای که دیگر متعلق به اون نبود و پس تصمیم به رفتن گرفت اما کجا... هیچکس نمی دونه سرنوشت قراره چه بازی هایی برات رقم بزنه

هر مسیر، هر خیابون، هر کوچه ای که می رفت، نگاه های بقیه رو میخکوب خودش می کرد... حق هم داشتن... لباس های پاره پوره بر تن داشت و گونه سمت راستش جای سیلی دست پدرش بر جای مونده بود... سیلی که به ناحق بهش زده بودن... بخاطر درخواست یک کلوچه بیشتر از مادرش

رفت و به کوچه خلوتی رسید و دستش بر روی گونه اش گذاشت و اشکاش جاری شد... گریه می کرد... برای بدبختی اش... برای زندگی بی ارزشی که داشت... هق هق هاش کل اون کوچه در بر گرفته بود که قطعا دل هر کسی به درد می اورد تا اینکه...

صدای قدم هایی شنید... هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد... با کمک دستاش تند تند اشک هاش پاک می کرد... نمی خواست کسی اینطوری ببیندش... یک دختر کوچولوی نیازمند و تنها...

سعی کرد بلند بشه و از اون مکان خودشو دور کنه اما پاهاش یاریش نمی کردن تا اینکه صدای خانم جوانی شنید که سعی می کرد بهش دلداری بده

خ: خانم کوچولو تنهایی اینجا چیکار می کنی؟... اوه متوجه ام... منو ببخش عزیزم... هیچ ایرادی نداره... تو دختر خیلی قوی و شجاعی هستی... همین که اشک هات کنترل میکنی خودش کلی شجاعت می خواد... میدونی پشت هر سختی یک اسودگی هست مگه نه گلم؟!

دستاش به سمتت دراز کرد و بلندت کرد... دستمال مرطوبی رو گونه هات گذاشت و رو سرت بو*سه ای زد و سعی کرد باهات ارتباط برقرار کنه

خ: خب، بگو ببینم این خانم کوچولو اسم هم داره؟!

نگاهش کردی... پلک هات رو هم گذاشتی و با صدای ارومی صحبت کردی

ات: اسمم ات خانم مهربونه، بابت کمکتون ازتون ممنونم

لبخندی زد و دستاش پشتت گذاشت به خونه جدیدت راهنماییت کرد



.........


چند ماهی بود که به اون پرورشگاه اومده بودی... کلی تغییر کرده بودی و تربیت فوق العاده ای پیدا کرده بودی... کلی هم با سرپرست های اونجا صمیمی شده بودی و حسابی خودتو تو دل همه جا داده بودی همین هم باعث شد کسی پیدا بشه که سرپرستی یک دختر کوچولو قبول کنه

اون فرد، نامجون نام داشت، مردی قد بلند و چهار شونه... با موهای حالت دار و کت مشکی بر تن و عینکی بر روی چشم... مردی که کل زندگیش تنها بود و الان هم به دنبال یک همدم بود... همدم تنهاییش

اون تو رو انتخاب کرده بود... حالا الان میشد گفت یک خانواده داشتی... کسی داشتی که می تونستی روش حساب کنی

روزها و ماه ها و سال ها گذشت، تو به مدرسه می رفتی... درس می خوندی و کارهای خونه انجام می دادی و حسابی به خانم زیبا و در عین حال باوقاری تبدیل شده بودی و مایه افتخار خودت و ناپدریت شده بودی


پایان
دیدگاه ها (۱۰)

کاور هوش مصنوعی اهنگ chase-atlantic-swim با صدای اعضای بی تی...

My soul part 31از سر جام بلند شدم، فرمانده جئون می‌دیدم اما ...

In this world, what is most valuable is love, so be careful ...

Two souls and one bodypart 2 ( اخر )وقتی این کلمات ازت شنید،...

پارت¹¹ل/: صحیح✦: هعیل/: اون لیلی نی داره میاد طرفمون✦: عه را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط