{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ⁷

پارت ⁷

☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دست‌هایی که از هم جدا شدن...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

چند ساعت از اون دعوای لعنتی گذشته بود...

سوزوکی هنوز دست مامانش رو محکم گرفته بود.

فکر می‌کرد اگه دستش رو ول نکنه...

هیچ‌وقت ازش جدا نمی‌شه...

و می‌ترسید...

اگه رهاش کنه...

مامانش برای همیشه ناپدید بشه...

هایون زانو زد و صورت دختر کوچولوش رو بین دست‌هاش گرفت.

لبخند می‌زد...

اما اشک، آروم روی گونه‌هاش سُر می‌خورد.

هایون: سوزوکی...

مامان یه قول ازت می‌خواد...

سوزوکی: گول...؟

هایون: آره عزیزم...

قول بده دختر قوی‌ای باشی...

سوزوکی سرش رو کج کرد.

اون هنوز معنی این حرف‌ها رو نمی‌فهمید.

فقط با یه لبخند کوچولو گفت:

سوزوکی: باسه مامانی...

اما زود بریم خونه، باشه؟

هایون دیگه نتونست جلوی اشک‌هاش رو بگیره.

همون موقع...

یکی از اعضای خانواده‌ی پدر جلو اومد.

دست سوزوکی رو گرفت...

و آروم از مادرش جداش کرد.

سوزوکی: مامان...؟

هایون دستش رو دراز کرد.

اما...

دیگه دیر شده بود...

سوزوکی: مامان...

بریم خونه...

من خوب می‌شم...

قول میدم شیطونی نکنم...

فقط ببرم خونه...

صدای گریه‌ی سوزوکی...

تمام اونجا رو پر کرده بود.

هایون هم گریه می‌کرد...

اما...

هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد.

اون روز...

یه دختر کوچولو...

فکر می‌کرد مامانش فقط چند ساعت رفته...

و دوباره برمی‌گرده...

اما...

اون انتظار...

سال‌ها طول کشید...

پایان
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

ذوق مرگ شدید ؟ 🤓✨️

سوزوکی: حمایت یادت نره ناناص. 👺✨
دیدگاه ها (۱)

پارت ⁸☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆انتظار بی‌پایان...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

اگر براتون سوال دشه چجوری خیلی سریع پارت پشت سر هم میدم قبلا...

پارت ⁶☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆حق با کیه...؟☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند ه...

پارت ⁵☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه تصمیم سخت...☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند...

پارت ²☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆کودکی سوزوکی☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆چند سا...

پارت ¹☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆به دنیا اومدن سوزوکی ،☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط