Title: درخواستی」 #تکپارتی」
Title: درخواستی」 #تکپارتی」
Fake: پشت یه تماس خاموش
جونگکوک و ا.ت چند سال بود کنار هم بودن و همه میدونستن چقدر همدیگه رو دوست دارن و جونگکوک همیشه حواسش به ا.ت بود..
یه شب ا.ت طبق معمول داشت برمیگشت خونه، ولی اون شب هیچوقت نرسید...
از زبان جونگکوک؛
چند بار بهش زنگ زدم.. ولی هیچ جوابی نمیداد..
جونگکوک: لعنتی... ا.ت کجایی؟
برای بار هزارم زنگ زدم و وقتی فهمیدم گوشی ا.ت خاموش شده... فوری سوییچ و ورداشتم و سمت پارکینگ رفتم و دنبالش میگشتم..
کوچه و خیابون هارو همه زیر و رو کردم، حتی خونه چندتا از دوستاشم رفتم ولی همه میگفتن ازش خبر نداریم...
فایده نداشت.. شماره نامجون رو گرفتم و بهش گفتم؛
اوناهم سریع دست به کار شدن و تیم تحقیقاتی پلیس ها هم توی خیابونا دنبالش میگشتن..
»چند روز گذشت و هیچ خبری نبود.. جونگکوک حتی درست نمیخوابید..«
از زبان جونگکوک؛
طبق معمول بی حوصله رفتم سمت ماشین که برم پیش نامجون ببینم چیزی گیر آوردن یانه که با لرزش گوشی داخل جیبم به امید اینکه ا.ت باشه سریع روشنش کردم.. ولی..
– جئون.. خیلی وقته باهم حرف نزدیم!
صداش.. با شنیدن صداش داد زدم؛
جونگکوک: لیکانگ عوضی.. نگو که ا.ت پیش توعه!
– جئون جونگکوک دلباخته عاشق.. اخی..
جونگکوک: بهش دست بزنی میکشمت!
– من کاریش ندارم ولی سوزنی که بهش تزریق شد تا 48 ساعت دیگه کار خودشو میکنه..
جونگکوک: چی داری میگ- الو... الووووو
ولی تماس قطع شده بود..
سریع سوار ماشین شدم و از خیابونا تند رد میشدم حتی چراغ قرمز هارم رد کردم تا به ایستگاه پلیس برسم؛
نامجون که فهمید خبریه سمتم اومد،،
نامجون: چیشده جونگکوک؟؟
همه چیزو واسش تعریف کنم اونم فوری با همکاراش وارد کار شد.. شروع کردن به بررسی پیامها و دوربینها.. لوکیشن تماس..
نامجون: پیدا شد!
جونگکوک: ک..کجاس؟
نامجون: ساختمان متروکه بیرون سئول ، حدود 30 دقیقه تا اینجا فاصله داره
بعد از حرفش اونا با ماشینای خودشون میومدن منم پامو رو پدال گاز فشار دادم و از بین ماشین ها تند رد میشدم؛
جونگکوک: ا.ت.... دارم میام....
از زبان ا.ت؛
بعد از اون سوزنی که بهم زده شده بود ثانیه به ثانیه جلو چشام تار تر میشد و سیاهی میرفت.. دیگه پاهامو حس نمیکردم..
داشتم کم کم بیهوش میشدم..
کانگ: دختر خوشگله.. 24 ساعت گذشته.. وصیتت؟
ا.ت: جونگکوک....میاد... اون قول....داده همیشه مواظبم با.....شه..
کانگ: دختره....
با صدای بلند شکستن در انبار از ادامه حرفش منصرف شد..
با صدای ایست گفتن و بعدش داد زدنی که مطمئن بودم صدای جونگکوکه با اطمینان بی حال چشامو روی هم گذاشتم و.. تاریکی.....
با درد شدید سرم چشامو باز کردم..
با بوی الکل و شنیدن صدای دستگاه های اطرافم فهمیدم بیمارستانم..
جونگکوک: ا.ت... ا.تتتت به هوش اومدییییی!
نمیتونستم زیادی تکون بخورم.. لبخند ضعیفی زدم که نامجونِ دوست جونگکوک و دکتر اومدن داخل؛ دکتر رو به جونگکوک گفت؛
– خوشبختانه چون 24 ساعت زودتر رسید زیاد اثر نکرده بود ولی خب به پاهاش اثر کرده بود اونم به مرور زمان بهتر میشه
جونگکوک: ممنون.. الان میتونه راه بره؟
– نه باید کمکش کنین ، سعی کنین که در طول روز باهاش تمرین کنین ،بهتر میشه نگران نباشین
جونگکوک: ممنونم..
از نامجون هم تشکر کرد و برگه ترخیص رو امضا کرد و با کمک نامجون و جونگکوک داخل ماشین نشستم ،وقتی رسیدیم دم خونه با تعجب لب زدم؛
ا.ت: چ...چجوری بیام بال-
جونگکوک نزاشت حرفم تموم شه و براید استایل بغلم کرد و بردم داخل خونه ، گذاشتم رو تخت و نشست کنارم؛
جونگکوک: دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: من بیشتر...
جونگکوک: پس...میزاری بغلت کنم؟
ا.ت: چرا که نه:)
انگار منتظر بود همونو بگم که خودشو انداخت روم و سرش رو توی گردنم مخفی کرد..
بعد یه مدت سرش رو آورد بالا و با صدای بم و خسته ای که معلوم بود این چند روز مثل من نخوابیده لب زد؛
جونگکوک: دیگه نمیزارم کسی نزدیکت بشه پرنسسم..
لبخند ضعیفی زدم اونم صورتش رو نزدیک کرد..
چشاشو بست و آروم نرمی ل#باش رو روی ل#بام حس کردم و بی اختیار باهاش همراهی کردم . .
—The END—
Fake: پشت یه تماس خاموش
جونگکوک و ا.ت چند سال بود کنار هم بودن و همه میدونستن چقدر همدیگه رو دوست دارن و جونگکوک همیشه حواسش به ا.ت بود..
یه شب ا.ت طبق معمول داشت برمیگشت خونه، ولی اون شب هیچوقت نرسید...
از زبان جونگکوک؛
چند بار بهش زنگ زدم.. ولی هیچ جوابی نمیداد..
جونگکوک: لعنتی... ا.ت کجایی؟
برای بار هزارم زنگ زدم و وقتی فهمیدم گوشی ا.ت خاموش شده... فوری سوییچ و ورداشتم و سمت پارکینگ رفتم و دنبالش میگشتم..
کوچه و خیابون هارو همه زیر و رو کردم، حتی خونه چندتا از دوستاشم رفتم ولی همه میگفتن ازش خبر نداریم...
فایده نداشت.. شماره نامجون رو گرفتم و بهش گفتم؛
اوناهم سریع دست به کار شدن و تیم تحقیقاتی پلیس ها هم توی خیابونا دنبالش میگشتن..
»چند روز گذشت و هیچ خبری نبود.. جونگکوک حتی درست نمیخوابید..«
از زبان جونگکوک؛
طبق معمول بی حوصله رفتم سمت ماشین که برم پیش نامجون ببینم چیزی گیر آوردن یانه که با لرزش گوشی داخل جیبم به امید اینکه ا.ت باشه سریع روشنش کردم.. ولی..
– جئون.. خیلی وقته باهم حرف نزدیم!
صداش.. با شنیدن صداش داد زدم؛
جونگکوک: لیکانگ عوضی.. نگو که ا.ت پیش توعه!
– جئون جونگکوک دلباخته عاشق.. اخی..
جونگکوک: بهش دست بزنی میکشمت!
– من کاریش ندارم ولی سوزنی که بهش تزریق شد تا 48 ساعت دیگه کار خودشو میکنه..
جونگکوک: چی داری میگ- الو... الووووو
ولی تماس قطع شده بود..
سریع سوار ماشین شدم و از خیابونا تند رد میشدم حتی چراغ قرمز هارم رد کردم تا به ایستگاه پلیس برسم؛
نامجون که فهمید خبریه سمتم اومد،،
نامجون: چیشده جونگکوک؟؟
همه چیزو واسش تعریف کنم اونم فوری با همکاراش وارد کار شد.. شروع کردن به بررسی پیامها و دوربینها.. لوکیشن تماس..
نامجون: پیدا شد!
جونگکوک: ک..کجاس؟
نامجون: ساختمان متروکه بیرون سئول ، حدود 30 دقیقه تا اینجا فاصله داره
بعد از حرفش اونا با ماشینای خودشون میومدن منم پامو رو پدال گاز فشار دادم و از بین ماشین ها تند رد میشدم؛
جونگکوک: ا.ت.... دارم میام....
از زبان ا.ت؛
بعد از اون سوزنی که بهم زده شده بود ثانیه به ثانیه جلو چشام تار تر میشد و سیاهی میرفت.. دیگه پاهامو حس نمیکردم..
داشتم کم کم بیهوش میشدم..
کانگ: دختر خوشگله.. 24 ساعت گذشته.. وصیتت؟
ا.ت: جونگکوک....میاد... اون قول....داده همیشه مواظبم با.....شه..
کانگ: دختره....
با صدای بلند شکستن در انبار از ادامه حرفش منصرف شد..
با صدای ایست گفتن و بعدش داد زدنی که مطمئن بودم صدای جونگکوکه با اطمینان بی حال چشامو روی هم گذاشتم و.. تاریکی.....
با درد شدید سرم چشامو باز کردم..
با بوی الکل و شنیدن صدای دستگاه های اطرافم فهمیدم بیمارستانم..
جونگکوک: ا.ت... ا.تتتت به هوش اومدییییی!
نمیتونستم زیادی تکون بخورم.. لبخند ضعیفی زدم که نامجونِ دوست جونگکوک و دکتر اومدن داخل؛ دکتر رو به جونگکوک گفت؛
– خوشبختانه چون 24 ساعت زودتر رسید زیاد اثر نکرده بود ولی خب به پاهاش اثر کرده بود اونم به مرور زمان بهتر میشه
جونگکوک: ممنون.. الان میتونه راه بره؟
– نه باید کمکش کنین ، سعی کنین که در طول روز باهاش تمرین کنین ،بهتر میشه نگران نباشین
جونگکوک: ممنونم..
از نامجون هم تشکر کرد و برگه ترخیص رو امضا کرد و با کمک نامجون و جونگکوک داخل ماشین نشستم ،وقتی رسیدیم دم خونه با تعجب لب زدم؛
ا.ت: چ...چجوری بیام بال-
جونگکوک نزاشت حرفم تموم شه و براید استایل بغلم کرد و بردم داخل خونه ، گذاشتم رو تخت و نشست کنارم؛
جونگکوک: دلم برات تنگ شده بود
ا.ت: من بیشتر...
جونگکوک: پس...میزاری بغلت کنم؟
ا.ت: چرا که نه:)
انگار منتظر بود همونو بگم که خودشو انداخت روم و سرش رو توی گردنم مخفی کرد..
بعد یه مدت سرش رو آورد بالا و با صدای بم و خسته ای که معلوم بود این چند روز مثل من نخوابیده لب زد؛
جونگکوک: دیگه نمیزارم کسی نزدیکت بشه پرنسسم..
لبخند ضعیفی زدم اونم صورتش رو نزدیک کرد..
چشاشو بست و آروم نرمی ل#باش رو روی ل#بام حس کردم و بی اختیار باهاش همراهی کردم . .
—The END—
- ۴۹۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط