{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سفید بود...

سفید بود...
زیادی سفید بود،با موهای بور و عینکی که اندازش بزرگتر از حد معمول بود.
خونشون دوتا خونه اونورتر از ما بود. ولی هر بار که رد میشد یه حسی بهم میگفت باید باهاش حرف بزنم.
تو راه برگشت مدرسه بودم که دیدم "بیتا" با قیافه ی گریون داره میاد سمت من.
سمت من که نه! سمت خونشون...
بی اختیار رفتم جلو و گفتم : "بیتا" ؟! طوری شده ؟!
یه نگاهِ چپ بهم کرد.
دهنش باز شد و چشماش جمع، عینکشو درآورد و زار زار زد زیر گریه،بعد منو بغل کرد.
خیلی محکم.طوری که نفسم بزور درمیومد.
با هر "هق هق" اش،شونه هام می لرزید...
اونقدر ساکت موندم تا آروم شد...
سرشو با دستام گرفتم و چرخوندم به سمت صورتم و دوباره ازش پرسیدم... "بیتا"...؟! طوری شده.
چیزی نگفت،ولی یه لبخند خیلی قشنگ رو صورتش بود.
بدون عینک واقعا زیبا بود.
آروم منو ول کرد و رفت به سمت خونه شون. خوشحال بودم...
لااقل دیگه ناراحت نبود.

حالا تو عزیزم...!
اینکه گاهی میگم بیا بغلت کنم،بخاطر خودم نیست...
اونم بغل مردی که دوستِت داره.
میدونی...!؟
پیامبری بعدی که بیاد،شاید بوسه و شعر رو بشارت نده...
ولی مطمئنم معجزه اش...آغوشه...





"حمید جدیدی"
دیدگاه ها (۱)

بی مقدمه گفت:گردو اما میوه ی باوفاییه؛خورد و خاک شیرش میکنی،...

تو میگویی وقت استو من در حالی که مرگم را می بینملبخند میزنم ...

با این همه جداییدنیا ادامه داردتلخ است وسخت ومبهماماادامه دا...

سفره رو پهن کرد،یه ترمه ی قدیمی بود که بابام از یزد آورده بو...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟕جونگکوک:خب لینا من میخام برم سئول( استر...

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟐ویو آنیا منتظر بودم که دیدم کوک با پاس...

عشق پنهان

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁴....

بی رحمی؟🥺( o´ェ`o)پارت¹⁶(´・ェ・`)اجباری؟درباز شد جین اومد یونا ...

بعد...منم پیشش خوابیدم و اونو مهکم بغل کردم من نمیتونستم بخو...

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط