𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁴

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁴


جه‌نا:غریبه؟ اهه فکر نکنم غریبه باشیم…اگر هم باشیم کاری بهت نداریم این تویی که چند روزه مثل برج زهرماری…

من؟ مشکل شدم من؟

میا:ببخشید چی؟
دستامو جمع کردم. میتونستم حس کنم که قصدشون اروم کردن من با گرفتن دستام بود. من نمیخواستم ارومم کنن…
میا:الان مشکل منم؟ یا شما مزاحما؟
سرم رو کج کردم و بهشون نگاه کردم.
جه‌نا:هی دختر بفهم داری چی میگی. فهمیدی؟ ما مزاحمیم یا تو ی یتیم بی‌سرپرست؟

اینو که گفت اتیشی توی وجودم شکل گرفت. یتیم یتیم یتیم…چرا مگه کسی که پدر مادر نداره، کثیفه؟ بو میده؟ عجیبه؟ احمقه؟ نجسه؟ زشته؟
ولی قبل از هرچیزی دستی بود که منو نگهداشت و شخصی بود که پشتم با شتاب بلند شد.
میتونستم جو جدید رو حتی روی پوست صورتم حس کنم.باعث میشد گونه هام گز گز کنه…

تهیونگ:برای تو کافیه جه‌نا! این که تا اینجا گذاشتم حرف بزنی برای این بود که بلخره سکوت کنی!

دست مردونه ی قوی و بزرگش رو روی میز کوبید. صدای لرزش ظرف ها به وضوح شنیده میشد.

تهیونگ:تو خودت یک مهره ی اضافی توی این خونه ای و الان داری به کسی که از همه جهات ماله منه توهین میکنی؟ فکر کردی تو که یتیم نیستی خاصی؟

این دفعه جونگکوک بود که بلند شد.
دست بزرگش روی شونه ام بود. سفت نگهش داشته بود و من میتونستم سر انگشتاش رو حس کنم.

جونگکوک: جه‌نا. تو یک هر.زه ای که تو خونه ی تهیونگ میخوابی برای چیزایی که داری. چیزی که تو هستی یک توهینه نه موقعیت میا!

وقتی اومدم اینجا تهیونگ حرف از تنبیه هایی میزد که هیچ وقت ندیدمشون. منو باهاشون تهدید میکرد که هرلحظه ممکنه واقعا عملیشون کنه، اما هیچ اسیبی بهم نزد.
شاید…نمیدونم


“راوی”

دستای بزرگش لابه لای تار موهاش میپیچید. یک دست زیر سرش بود و اون یکی لای موهاش. دقیقا این محبت ها مورد علاقش نبود ولی میتونست تحمل کنه.

جونگکوک:میا…چرا حالت اینجوریه؟ دیگه ما رو محرم نمیدونی حرف بزنی؟

اروم کنارش نشست و دستش رو گرفت. توی چشماش نگاه کرد.

میا:دلم نمیخواد فعلا حرف بزنم. حرفی ندارم. واقعا خوشم نمیاد تو این خونه بمونم و این مشخصه!
تهیونگ:بخاطر اون زنا؟ اره؟
میا:اره. خوشحالم فهمیدی!

تهیونگ لیوان قهوه ای که داشت با حرص زمین گذاشت. لعنت به همه چیز. چرا نمیشد همه چیز خوب باشه؟
البته خیلی چیز ها برای فهمیدن وجود داشت. ولی دوست داشتم حداقل برای ارامش خودم بحث رو خادمه بدم…

بازم صبح زود بیدار شدم. تهیونگ و بقیه خواب بودن. این فرصت رو بهترین موقعیت دیدم و رفتم توی اتاق کار تهیونگ و لپ‌تاپش رو برداشتم. رفتم توی اتاق روشنش کردم. با کلی استرس فلش رو وصل کردم بهش و منتظر موندم لود بشه.
با تموم نا بلدی خودم و دکمه های کیبورد موفق به باز
کردنش شدم و وارد فضاش شدم. پر از پوشه بود. پر از فایل. همشون شماره بندی شده بود.
روی اولش کلیک کردم.

یک دختر بچه ی نوزاد بود که
توی بغل مامانش داشت گریه میکرد.
مامان و باباش نوازشش میکردن تا یهو فیلم استپ خورد. بعدش اون دختر داشت میخندید.
بچه ی نازی بود. خیلی شبیه بچه های اسیایی شرقی نبود، مثل من. ولی شبیه من هم نبود.
مطمئن بودم من نیستم.
بعدش دوباره که فیلم استپ خورد و محتواش عوض شد، ویدیو ی یک شام پلی شد.
شامش گوشت سرخ شده بود با کمی برنج. شبیه شکم خوک سرخ شده…
الان من این فلش رو گرفتم برای دیدن زندگی یک خانواده؟
دیدگاه ها (۷)

پارت ۶صبحویو روبی:از خواب بیدار شدم ویکی از خدمت کار ها صبحو...

وقتی میخواستی بری استخر ولی...²با رفتن تو،جونگکوک هم برگشت ت...

پارت دهم فلش بک به دیشب تهیونگ: بلخره رسیدم خونه‌ی جونگکوک ا...

Part "66"☆ویو تهیونگ☆صبح زود، قبل از اینکه خورشید کاملاً بال...

{مافیایی برای من }پارت:۷+تهیونگ من دوستت دارممتهیونگ شوکه شد...

شب بی پایان

گل خونی پارت 55+ خداحافظ جونگ یو ۰ خداحافظ تهیونگ و جونگکوک ...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:24[یک ماه بعد | دید تهیونگ]ای...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. تهیونگ با یقه ی پی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند ثانیه فقط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط