{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی شهر قدم میزاستم و هی با خودم کلنجار میرفتم

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³³



توی شهر قدم میزاستم و هی با خودم کلنجار میرفتم
که چه چیزی ممکنه رخ داده باشه! چرا این چه تصادف یا نقشه ایه؟
میخوان منو از چی باخبر کنن؟

به بستنی توی دستم نگاه کردم که چجوری الان تبدیل شده به شیرین ترین ثانیه ی زندگیم. تموم این سال ها ی توی پرورشگاه،سختی کشیدم. سختی که میگم منظورم شنیدن حرف ها و دیدن تنفر اشکار بقیه است…که خیلی خوب مشخص میشه و میتونی بفهمیش. میتونی بوش کنی. میتونی لمس کنی و حتی مزه اش کنی. تو میتونی تنفر رو ببینی همینطور که میتونی عشق رو ببینی. ولی این چیزی نیست که خودت بخوای. خودت نمیخوای ببینیش.
درست مثل من که تا الان خیلی چیزا رو ندیدم که باید میدیدم.
باید میدیدم به کی میگم بابا و به کی میگم دوست. به همین راحتی سرنوشتی که جلوم بود نمیپذیرفتم.

نزدیکای خونه بودم و همچین داشتم بستنی میخوردم. توی راه جونگکوک رو دیدم. یک ماشین زرشکی مات داشت. ماشین اسپرت. قشنگ بود ماشینش انگار تازه خریده بود و داشت میرفت به تهیونگ بگه.
اما منو دید. کنار درخت وایستادم و توی چشماش نگاه کردم. چرا چمشاش مظلومه، ولی معصوم نیست؟
چشماش براقه، سیاهه ولی ستارست.چی میشه دیگه گفت؟
هیچی…

با لبخند سمتم اومد اروم سرم رو ناز کرد. بوسه ای روی سرم گذاشت و با مهربونی بهم خیره شد.

جونگکوک:سلام جوجه. بیرون چیکار میکنی بچه؟

دوست دارم طردش کنم. ظالمانه پسش بزنم و حسی که به من داد رو بهش بدم.
دوست دارم اسیب دیده نگاهش کنم و حس عذاب وجدان سنگینی روی دلش بزارم.
اما فقط کوتاه اومدم…

میا:سلام…داشتم دور میزدم. ماشین خریدی؟
جونگکوک نگاهی به ماشین انداخت و سری تکون داد. چرا ذوق نداشت…؟
جونگگوک: اره. مازراتی ماشینی بود که تا الان تمایل خریدش رو نداشتم
میا:پس چرا خریدی؟
جونگکوک کمی لب هاشو به جلو داد و فکر کرد. اخه ادم واسه همچین ماشینی ذوق نداره؟
جونگگوک:موقعیت خرید خوبی داشت. منم خریدمش.
میا: یعنی چی موقع…
اهی کشید و حرفمو قط کرد
جونگکوک:محض رضای خدا…میا صرف نظر نکنیم از ماشین؟

حق با اون بود. من گیر داده بودم. پس در سکوت عقب رفتم و ادامه ندادم
جونگکوک:بیا بریم تو. ناهار بخوریم…
میا:نمیخوام. میخوام اینجا دور بزنم.
یقه ی لباسم رو از پشت گرفت و با خودش کشید.
جونگکوک:بیا بریم بچه…جای خلوت حوس کرده تنها بمونه!
اهه اخه جای خلوت چه مشکلی داره؟
میا:از اتاق من که خلوت تر نیست…
جونگکوک:چی؟
میا:هیچی…

خیلی اروم نشسته بودم پشت میز. دوست نداشتم اون اتفاق اینقدر زود از یاد بره. یا شاید ساده از کنارش رد بشن. من دوست داشتم حس بدی بدم که نتیجه ای بده مثلا عذاب وجدان شدیدی که بتونن به خوبی حس کنند چه حسه بدی داشتم. وقتی توی اتاق منو زندانی کردند و همچون تفریح عجیبی رو انجام دادند که این ها باعث میشه به من حس خیانت و عجیبی دست بده که نمیتونم اسمی مشخص روش بزارم…اما باز هم حس میکنم اینجا فقط منم که دارم ضرر میکنم!

تموم مدت ناهار چیزی نگفتم. درواقع اونقدر فضای ناهار سنگین و غیرقابل تحمله که منو بی‌اشتها میکنه.
دیدن زنا…اصلا چرا جونگکوک همیشه اینجا میاد؟

تهیونگ:میا دوباره کم غذا شدی…داستان چیه؟
چنگالش رو از دهنش فاصله داد و اروم توی بشقابش گذاشت. بهم خیره شد و توی چشمام نگاه کرد.
چی بگم؟ بگم با چیزایی که اونشب دیدم و کسایی که الان جلومن مشکل دارم؟
باشه گیریم که گفتم، اما تو میخوای مثلا به حرف من گوش بدی و اینارو بیرون کنی؟

اهی کشیدم اروم و بعد فقط گفتم..

میا: پیش غریبه ها باید اداب غذاخوردن رو رعایت کنی-پرخوری نکنی!

این حرفم براشون سنگین بود که سمتم برگشتند.

یکی از اون دختر ها بلخره سر بحث رو باهام باز کرد.
موهای پرکلاغی مشکی داشت و از رژ خیلی قرمزی استفاده کرده بود…لحنش طوری بود که انگار بهش برخورده!

بچه ها مامانم گوشیمو گرفته بود این مدت
ببخشید بابت انتظارتوننن🫠💔
برای خودمم سخت بود
دیدگاه ها (۸)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁴جه‌نا:غریبه؟ اهه فکر نکنم غریبه باشیم…اگر هم باشیم ک...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³²نگاه اون دخترا رو روی خودم حس میکردم. باز چیزی که به...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³¹جونگکوک:بریم باهاش حرف بزنیم اون بچه است مگه چقدر سی...

1 : 45 a clook

دنیای دیگر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط