نگاه اون دخترا رو روی خودم حس میکردم باز چیزی که بهتره اینه این ...
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³²
نگاه اون دخترا رو روی خودم حس میکردم. باز چیزی که بهتره اینه این ها کاری انچان با من ندارن.
ولی نمیتونیم اینو در نظر نگیریم که لیزا هم اولین روز تقریبا از من خوشش نمیومد.
میا:من ترجیح میدم تنها صبحونم رو بخورم…
جونگکوک با بازو های بزرگش منو سفت نگهداشت و در گوشم گفت:اما تو نباشی من چیزی برای خوردن ندارم…
لباش گوشم رو قلقلک میداد. قبل از این که من پسش بزنم تهیونگ اینکارو کرد.
تهیونگ:چه دلیلی داره ماه کوچولوم باشه و من تنها غذا بخورم؟
میا:نمیدونم گفتم شاید نیاز باشه ماه پشت در قفل شده، ترسیده رها بشه!
با این حرفم تنش خیلی ریزی ایجاد شد. درسته تنش ریز بود ولی عمیق بود. نگاهی بین اون زنا چرخید.
جونگکوک:چیشده میا؟
بوسه ای روی سرم گذاشت.نوازشی روی شونه هام حس کردم که صاحبش تهیونگ بود.
تهیونگ: ماه کوچولو کیک که نخوردی…
یک لحظه مکث کردن. جفتشون یاد کیک افتادن. کیک قلبی قرمز.
اما چه چیزی عادی نبود؟ اون که یک کیک ساده بود.
سرفه ای کردند و جفتشون بیخیال شدن.
میا:نمیخوام با شما غذا بخورم. ولم کنین.
باورم نمیشه بین این ماچو بوسه ها و نوازش های این دوتا دارم پنکیکیو میخورم که قرار بود تنهایی درستش کنم و از فضای خپدم لذت ببرم. از سر و صدای بین زنا و این دوتا اسکل سرگیجه گرفتم. وقتی تموم شد بلخره بلند شدم. چون اشتهامم از بین رفته بود و نمیتونستم بیشتر از این اینجا بمونم. چون میموندم روحم توسط چند شکارچی تغذیه میشد.
راهم به سمت اتاق کج کردم قبل از این که اون دو نفر بتونن کاری کنند. نمیخواستم زیاد توی چشمشون باشم. به هرحال امروز باید بیرون میرفتم و چیزی که میخواستم رو میخریدم. یک فلش. میخواستم تموم ویدیو ها رو نگهدارم. همه اشون رو.
ساعت تقریبا ۳ بود. کل بازار باز بود اما اوج شلوغیش نبود. بعد از پوشیدن لباسم کیفم رو برداشتم و بعد اخرین چک توی ایینه بیرون رفتم. فکر کنم جونگگوک رفته بود. بدون این که حتی منو ببینه و بیاد پیشم و بغلم کنه و بوسم کنه و نواز….
اره خب. مگه من پیشش رفتم این شبی که اینجا موند؟
البته مقصر خودشونن!
تهیونگ نمیدونه اومدم بیرون. درواقع بفهمه چیزی تغییر نمیکنه. چون که من قبل از این خونه ی کوفتی همه جا میرفتم و تغریبا ازاد بودم.
تهیونگ یکی از کارت های فعالش رو برای خرید کردنم به من داده تا استفاده کنم. پس برای همین اینقدر راحت میتونم اینکارو کنم.
“میتونم کمکتون کنم؟”
باش شنیدن صدا برگشتم و به فروشنده نگاهی انداختم. یک اقا پسر زیبا. اییی…
میا:اوه سلام…اومم ببخشید من….
با دیدن لبخند ارومی که روی لب هاش بود کمی مکث کردم. یعنی از این مرد فقط یک فلش بخرم و برم؟
امکان نداره…
میا:میخوام فایلی رو از توی دوربینم انتقال بدم به یک فلش…اما نمیدونم چجوری. و الان یک فلش میخوام..
لبخند مهربونش حتی موقعه ی حرف زدن روی لبش بود و این بیشتر باعث میشد کلماتش با محبت معطر بشه..
“خب میتونم با دونستن مدل دوربینتون کمکتون کنم…”
میا:اهه…اها خب مدلش رو نمیدونم. یک دوربین فانتزی هستش که هم وینتیجه هم میتونی استفاده معمولی کنی ازش…از این…از اینا که…
با صدای لطیفش یهو متوقف شدم و نگاهمو فقط به چشماش دادم
“میدونم. ولی چیزی دارم که کمکت میکنه.”
یک فلش فلزی ساده ای رو گذاشت روی میز و بهم لبخند زد.
“بزنش به یک لپتاپ شخصی و بقیه خودش بالا میاد. چیزی که میخوای اینه….”
از دستش گرفتمو و کمی نگاهش کردم. خب اگر من اینو بخرم تهیونگ نمیگه که چی خریدی کارت کشیدی؟
میا:اومم…میشه حساب کنی…
کارت رو جلو بردم ولی بازم حرفم نصفه موند. لبخندش کمرنگ تر شد و چشماش جدی تر.
“فقط برو خونه. زودباش”
میا:چی؟ اما من…
با دیدن نگاهش ساکت شدم. بهش خیره شدم و حرفی نزدم. اروم از اونجا خارج شدم.
یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاد دقیقا؟
نگاه اون دخترا رو روی خودم حس میکردم. باز چیزی که بهتره اینه این ها کاری انچان با من ندارن.
ولی نمیتونیم اینو در نظر نگیریم که لیزا هم اولین روز تقریبا از من خوشش نمیومد.
میا:من ترجیح میدم تنها صبحونم رو بخورم…
جونگکوک با بازو های بزرگش منو سفت نگهداشت و در گوشم گفت:اما تو نباشی من چیزی برای خوردن ندارم…
لباش گوشم رو قلقلک میداد. قبل از این که من پسش بزنم تهیونگ اینکارو کرد.
تهیونگ:چه دلیلی داره ماه کوچولوم باشه و من تنها غذا بخورم؟
میا:نمیدونم گفتم شاید نیاز باشه ماه پشت در قفل شده، ترسیده رها بشه!
با این حرفم تنش خیلی ریزی ایجاد شد. درسته تنش ریز بود ولی عمیق بود. نگاهی بین اون زنا چرخید.
جونگکوک:چیشده میا؟
بوسه ای روی سرم گذاشت.نوازشی روی شونه هام حس کردم که صاحبش تهیونگ بود.
تهیونگ: ماه کوچولو کیک که نخوردی…
یک لحظه مکث کردن. جفتشون یاد کیک افتادن. کیک قلبی قرمز.
اما چه چیزی عادی نبود؟ اون که یک کیک ساده بود.
سرفه ای کردند و جفتشون بیخیال شدن.
میا:نمیخوام با شما غذا بخورم. ولم کنین.
باورم نمیشه بین این ماچو بوسه ها و نوازش های این دوتا دارم پنکیکیو میخورم که قرار بود تنهایی درستش کنم و از فضای خپدم لذت ببرم. از سر و صدای بین زنا و این دوتا اسکل سرگیجه گرفتم. وقتی تموم شد بلخره بلند شدم. چون اشتهامم از بین رفته بود و نمیتونستم بیشتر از این اینجا بمونم. چون میموندم روحم توسط چند شکارچی تغذیه میشد.
راهم به سمت اتاق کج کردم قبل از این که اون دو نفر بتونن کاری کنند. نمیخواستم زیاد توی چشمشون باشم. به هرحال امروز باید بیرون میرفتم و چیزی که میخواستم رو میخریدم. یک فلش. میخواستم تموم ویدیو ها رو نگهدارم. همه اشون رو.
ساعت تقریبا ۳ بود. کل بازار باز بود اما اوج شلوغیش نبود. بعد از پوشیدن لباسم کیفم رو برداشتم و بعد اخرین چک توی ایینه بیرون رفتم. فکر کنم جونگگوک رفته بود. بدون این که حتی منو ببینه و بیاد پیشم و بغلم کنه و بوسم کنه و نواز….
اره خب. مگه من پیشش رفتم این شبی که اینجا موند؟
البته مقصر خودشونن!
تهیونگ نمیدونه اومدم بیرون. درواقع بفهمه چیزی تغییر نمیکنه. چون که من قبل از این خونه ی کوفتی همه جا میرفتم و تغریبا ازاد بودم.
تهیونگ یکی از کارت های فعالش رو برای خرید کردنم به من داده تا استفاده کنم. پس برای همین اینقدر راحت میتونم اینکارو کنم.
“میتونم کمکتون کنم؟”
باش شنیدن صدا برگشتم و به فروشنده نگاهی انداختم. یک اقا پسر زیبا. اییی…
میا:اوه سلام…اومم ببخشید من….
با دیدن لبخند ارومی که روی لب هاش بود کمی مکث کردم. یعنی از این مرد فقط یک فلش بخرم و برم؟
امکان نداره…
میا:میخوام فایلی رو از توی دوربینم انتقال بدم به یک فلش…اما نمیدونم چجوری. و الان یک فلش میخوام..
لبخند مهربونش حتی موقعه ی حرف زدن روی لبش بود و این بیشتر باعث میشد کلماتش با محبت معطر بشه..
“خب میتونم با دونستن مدل دوربینتون کمکتون کنم…”
میا:اهه…اها خب مدلش رو نمیدونم. یک دوربین فانتزی هستش که هم وینتیجه هم میتونی استفاده معمولی کنی ازش…از این…از اینا که…
با صدای لطیفش یهو متوقف شدم و نگاهمو فقط به چشماش دادم
“میدونم. ولی چیزی دارم که کمکت میکنه.”
یک فلش فلزی ساده ای رو گذاشت روی میز و بهم لبخند زد.
“بزنش به یک لپتاپ شخصی و بقیه خودش بالا میاد. چیزی که میخوای اینه….”
از دستش گرفتمو و کمی نگاهش کردم. خب اگر من اینو بخرم تهیونگ نمیگه که چی خریدی کارت کشیدی؟
میا:اومم…میشه حساب کنی…
کارت رو جلو بردم ولی بازم حرفم نصفه موند. لبخندش کمرنگ تر شد و چشماش جدی تر.
“فقط برو خونه. زودباش”
میا:چی؟ اما من…
با دیدن نگاهش ساکت شدم. بهش خیره شدم و حرفی نزدم. اروم از اونجا خارج شدم.
یعنی چی؟ چه اتفاقی افتاد دقیقا؟
- ۶.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط