{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟲

[ویو تهیونگ]

باند رو از توی کیسه بیرون آوردم و سمت ا.ت گرفتم.
تهیونگ: اینو بگیر…

نگاهش کرد، گیج و خسته.
ا.ت: این چیه؟

تهیونگ: دور مچ پات ببندش.

ابروهاش در هم رفت.

ا.ت: پام که بسته‌ست…مچم آسیب ندیده.‌

نفسمو بیرون دادم. حتی حال توضیح طولانی نداشتم.

تهیونگ: بیشتر ببند. محض احتیاط.
مکث کردم، بعد آهسته‌تر اضافه کردم:
تهیونگ: به خانواده‌ت میگی پات پیچ خورده....همین.

سرش بالا اومد.
نگاهم کرد و چند ثانیه سکوت.

تهیونگ: نمی‌خوام تو دردسر بیفتی.
جواب نداد.
فقط نگاهش لرزید.

چند دقیقه بعد، به جایی که آدرس داده بود رسیدم..
نفس کشیدن هم سخت شده بود.
تهیونگ: آماده‌ای؟

ا.ت چیزی نگفت. فقط در رو باز کرد..و زیر لب خداحافظ ای گفت و رفت..

[ویو ا.ت]

وقتی در خونه باز شد، قلبم ریخت.
مامانم اول از همه اومد جلو. نگاهش از سر تا پام کشیده شد.
می‌سوک: چی شده؟!چرا دیر اومدی؟

ا.ت: پام تو مسیر پیچ خورد..

بابا از پشت اومد جلو. نگاهش جدی و سنگین بود.
جین‌وو: کجا بودی این ساعت؟
گلوم خشک شد.
ا.ت: من…کتابخونه…تو مسیر پام پیچ خورد..


برادرم چشم‌هاش رو ریز کرد، مستقیم منو نگاه کرد.

سوهون: فقط پات پیچ خورده بود؟

مکث کردم.

ا.ت: آره…

اما انگار قانع نشد.

سوهون: دستت که پیچ نخورده بود...می‌تونستی یه زنگ بزنی.

حرفش آروم بود، ولی سنگین.
نگاهمو انداختم پایین.
ا.ت: ببخشید…

هیچ چیز دیگه نگفت.
فقط کنار رفت.
به اتاقم رسیدم..در رو بستم..
بعضی تو گلوم نشست حتی نپرسیدن حالم خوبه یا نه..

کیفم رو باز کردم...لباس باله‌م هنوز بوی بارون می‌داد.
روی تخت نشستم… بعد دراز کشیدم.
چشم‌هام بسته شد.
اما خوابم نمی‌اومد.
و حرف های تهیونگ توی سرم تکرار می‌شد…

____

درِ سالن رو که باز کردم، هوای آشنا مثل همیشه نبود.
نه بوی آرامش می‌داد… نه بوی تمرین.
یه جور سنگینی تو فضا افتاده بود که همون لحظه اول، دل آدم رو خالی می‌کرد.

کفش‌هام آروم روی چوب سالن صدا داد.
چندتا از دخترا داشتن گرم می‌کردن، ولی نگاه‌هاشون… عجیب بود.

پچ‌پچ‌ها از همون لحظه‌ای که وارد شدم شروع شد.

و وقتی فهمیدم درباره منه،نفسم تو سینه‌م گیر کرد.

سعی کردم خودمو عادی نشون بدم… اما دست‌هام سرد شده بود.

چشمم دنبال مربی گشت.

مربی ایستاده بود کنار میله‌ها، با همون نگاه سرد و رسمی همیشگی…

اما این بار حتی نگاهش هم عادی نبود.

به محض اینکه نزدیک شدم، بدون اینکه بزاره حرف بزنم، گفت:

خانم پارک: ا.ت، لازم نیست لباس عوض کنی. فقط یه لحظه بیا اینجا.

یخ کردم.

آروم جلو رفتم.
همه چی توی چند ثانیه کند شده بود.

مربی یه نفس عمیق کشید و گفت..
خانم پارک: از امروز دیگه لازم نیست بیای تمرین.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
فکر کردم درست نشنیدم.
ا.ت: چی…؟

□شرط: ۸۰ کامنت
دیدگاه ها (۹۶)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟳مربی: حضور تو اینجا باعث ش...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟱چند لحظه بعد از سکوتی که ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟰بارون هنوز بی‌رحمانه روی س...

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط