{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟴

[ویو ا.ت]

اون طرف شهر…

چشمم افتاد به یه تابلوی بزرگ:

“Academy of Modern Ballet & Contemporary Arts”

نور تابلو روشن… شیک‌تر،زنده‌تر.

یه سالن بزرگ‌تر… با در شیشه‌ای و صدای موسیقی که از داخلش می‌اومد.

ایستادم جلوی در.

دستم لرزید.

ا.ت: شاید اینجا… بتونم دوباره شروع کنم

در رو باز کردم.

نور…
و صدا های بیشتر…

چند نفر با هم تمرین می‌کردن. دختر و پسر کنار هم.
فضا حرفه‌ای‌تر بود… زنده‌تر… شلوغ‌تر.

دو مربی وسط سالن بودن.

یکی از مربی‌ها نگاهم کرد.

_دنبال کسی می‌گردی؟یا می‌خوای ثبت نام کنی؟

نفس گرفتم.

ا.ت: من… می‌خوام ثبت نام کنم

چند ثانیه سکوت.

بعد نگاهش به بدنم افتاد…
بعد به صورتم.

مربی دوم: قبلاً کار کردی؟

ا.ت: بله….

مکث کرد.

مربی اول: اسم؟

گلوم خشک بود.

ا.ت: هوانگ ا.ت.

چند ثانیه نگاه‌ها بینشون رد و بدل شد.

بعد همون مربی اول گفت:

مربی: خب…اینجا آسون نیست.
ولی اگه واقعاً بخوای ادامه بدی… می‌تونی شروع کنی.

نفسم لرزید.

سرمو آروم تکون دادم.

ا.ت: من می‌خوام ادامه بدم.

بعد از پرداخت مبلغ زیادی ،وارد سالن شدم‌...


مربی زن که اسمش خانم لی بود لبخند کوچیکی زد و با دست به سمت رختکن اشاره کرد.

خانم لی: اول برو لباست رو عوض کن. بعد برگرد تا با بقیه آشنا بشی.

آروم سر تکون دادم.

ا.ت: ممنونم...

کیفم رو محکم‌تر توی بغلم گرفتم و به سمت رختکن رفتم.

رختکن اینجا با سالن قبلی فرق داشت.

نه خبری از نگاه‌های سنگین بود...
نه پچ‌پچ‌های آزاردهنده...

چند تا دختر مشغول مرتب کردن وسایلشون بودن و دو نفر هم کنار آینه موهاشون رو می‌بستن.

وقتی وارد شدم، یکی از دخترا لبخند زد.

_سلام.

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

سلام؟

همین؟

بدون قضاوت؟
بدون تحقیر؟

آروم جواب دادم.

ا.ت: سلام.

لباس تمرینم رو پوشیدم و موهام رو بستم.

وقتی از رختکن بیرون اومدم، صدای موسیقی توی سالن پیچیده بود.

چند نفر روی زمین کشش انجام می‌دادن.
دو نفر کنار میله‌ها تمرین می‌کردن.
سه نفر هم وسط سالن روی یه حرکت گروهی کار می‌کردن.

فضا شلوغ بود...
اما عجیب آرامش داشت.

وقتی جلو رفتم، مربی دوم یعنی آقای هان با دست چند بار کف زد.

صدای موسیقی قطع شد.

همه به سمتش برگشتن.

آقای هان: بچه‌ها، چند دقیقه توجه کنین.

تمرین متوقف شد.

حدود پانزده نفر دورمون جمع شدن.

قلبم تندتر زد.

آقای هان دستش رو به سمت من گرفت.

آقای هان: از امروز یه شاگرد جدید داریم.

همه نگاهم کردن.

برخلاف سالن قبلی، هیچکس پوزخند نزد.

هیچکس چشم غره نرفت.

فقط کنجکاو بودن.

خانم لی جلو اومد.

خانم لی: خب عزیزم...خودت رو به بقیه معرفی کن..

لب‌هام باز شد.

"ا.ت"

کلمه تا نوک زبونم اومد...

اما همون لحظه تصویر لارا تو ذهنم ظاهر شد.

اگه پیدام کنه چی؟

اگه بفهمه اینجام چی؟

اگه دوباره همه چیز رو خراب کنه؟

گلوی خشک شده‌م رو قورت دادم.

ا.ت: اسمم...

چند ثانیه مکث کردم.

ا.ت: ا.ت هست...

بعد آروم ادامه دادم:

ا.ت: ولی... اگه میشه منو گو وون صدا کنین.

شرط: ۱۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۱۳)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟳مربی: حضور تو اینجا باعث ش...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟲[ویو تهیونگ]باند رو از توی...

سناریو میتسویا پارت اخر

پارت۸: عمو های من مافیان

پارت ۱۱:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط