𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟳
مربی: حضور تو اینجا باعث شده تمرکز بقیه به هم بخوره. فضای گروه تحت فشار قرار گرفته.
ا.ت: ولی… من هیچ کاری نکردم… من فقط تمرین میکردم…
مربی: اینجا جای تنش و حاشیه نیست...تصمیم مدیریت همین بوده.
کلمه “مدیریت” مثل یه ضربه توی شکمم نشست.
مدیریت… یعنی لارا.
لبهام لرزید.
ا.ت: یعنی… فقط به خاطر یه سوءتفاهم… منو بیرون میکنید؟
مربی نگاهش رو دزدید.
این یعنی جواب رو نمیخواست مستقیم بده.
مربی: بهتره بحث نکنی. سالنهای دیگه هم هستن.
انگار یه چیزی توی دلم شکست.
نه با صدا… بیصدا.
آروم سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: فهمیدم…
صدام از اون چیزی که باید ضعیفتر بود.
یکی از دخترها نگاهم کرد… یکی دیگه سرش رو پایین انداخت.
انگار همه چیز از قبل تصمیم گرفته شده بود.
و من… فقط آخرین نفری بودم که فهمیده بودم.
لبهام خشک شد.
مربی: متأسفم.
همین.
هیچ توضیحی بیشتر.
هیچ فرصتی برای دفاع.
فقط… پایان.
برگشتم که برم…
قدم اول…
قدم دوم…
ولی هنوز به در نرسیده بودم که صدای پاشنه کفش، محکم روی زمین خورد.
و بعد صدای آشنایی که مثل زهر تو گوشم پیچید...
لارا: کجا با این عجله؟
بدنم یخ زد.
آروم برگشتم.
اونجا بود.
دست به سینه، با اون نگاه مطمئن و سرد…
ا.ت: کار تو بود…؟
بدون جواب دادن، لبخند زد.
یه لبخند کوتاه… سرد.
انگار از اول همین لحظه رو انتظار میکشید.
قدمبهقدم نزدیک شد.
اونقدر آروم که بدتر از فریاد بود.
لارا: فکر کردی میتونی همینطوری بیای اینجا، همه چی رو بهم بزنی و بعد راحت بری؟
گلوم خشک شده بود..
ا.ت: من هیچ چیزی رو بهم نزدم…
لارا: واقعا؟
یه پوزخند زد و خیلی آهسته جلوتر اومد.
لارا: پس اون نگاهها چی بود؟
اون حرف های تهیونگ چی بود؟
اون صحنهی دیروز که دیدم چی بود؟
نفس کشیدم.
ا.ت: اون چیزی که دیدی اشتباه بود…
لارا: اشتباه؟
صداش یه ذره بالا رفت.
لارا: ا.ت، من هیچی رو اشتباه نمیبینم.
بعد خم شد نزدیکتر، طوری که فقط خودم بشنوم..
لارا: یه بار برای همیشه گوش کن…
فکر اینکه دوباره بخوای سمت تهیونگ بری رو از سرت بیرون کن.
قلبم تند زد.
ا.ت: من…
لارا: نه.
حرفم رو برید.
و این بار صداش سردتر شد.
لارا: چون اگه حتی یه بار دیگه اسمش کنار اسم تو بیاد…
زندگیت رو تبدیل میکنم به جهنمی که حتی نتونی نفس بکشی.
لبخند زد… اما لبخندش واقعی نبود.
لارا: راستی… خانوادهت خبر دارن هنوز اینجایی؟
میدونی اگه بفهمن تو این سالن چی میگذره چی میشه؟
بدنم لرزید.
اون دقیقا دست گذاشته بود رو نقطه ضعف من..
خانواده…
لبهام باز شد ولی هیچ صدایی نیومد.
چند ثانیه فقط ایستادم..
لارا: یه اشتباه کوچیک… و همهچیز تموم میشه.
یه قدم عقب رفت و گفت..
لارا: انتخاب با توئه.
بدون اینکه دیگه چیزی بگم، از کنارش رد شدم.
هوای بیرون سردتر از چیزی بود که فکر میکردم.
اما نه به اندازه حرفهایی که شنیده بودم.
قدمهام بیهدف بود.
انگار بدنم حرکت میکرد ولی من دیگه اونجا نبودم.
یه سالن…
یه زندگی…
همه چی توی چند دقیقه ازم گرفته شد.
ایستادم جلوی یه خیابون خلوت.
نگاه کردم به اطراف…
بعد به خودم.
ا.ت: حالا… باید چیکار کنم؟
صدام حتی برای خودمم غریبه بود.
تنها فکر تو ذهنم این بود که نباید نا امید میشدم..
شرطها:
۵۰ لایک
۹۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟱𝟳
مربی: حضور تو اینجا باعث شده تمرکز بقیه به هم بخوره. فضای گروه تحت فشار قرار گرفته.
ا.ت: ولی… من هیچ کاری نکردم… من فقط تمرین میکردم…
مربی: اینجا جای تنش و حاشیه نیست...تصمیم مدیریت همین بوده.
کلمه “مدیریت” مثل یه ضربه توی شکمم نشست.
مدیریت… یعنی لارا.
لبهام لرزید.
ا.ت: یعنی… فقط به خاطر یه سوءتفاهم… منو بیرون میکنید؟
مربی نگاهش رو دزدید.
این یعنی جواب رو نمیخواست مستقیم بده.
مربی: بهتره بحث نکنی. سالنهای دیگه هم هستن.
انگار یه چیزی توی دلم شکست.
نه با صدا… بیصدا.
آروم سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: فهمیدم…
صدام از اون چیزی که باید ضعیفتر بود.
یکی از دخترها نگاهم کرد… یکی دیگه سرش رو پایین انداخت.
انگار همه چیز از قبل تصمیم گرفته شده بود.
و من… فقط آخرین نفری بودم که فهمیده بودم.
لبهام خشک شد.
مربی: متأسفم.
همین.
هیچ توضیحی بیشتر.
هیچ فرصتی برای دفاع.
فقط… پایان.
برگشتم که برم…
قدم اول…
قدم دوم…
ولی هنوز به در نرسیده بودم که صدای پاشنه کفش، محکم روی زمین خورد.
و بعد صدای آشنایی که مثل زهر تو گوشم پیچید...
لارا: کجا با این عجله؟
بدنم یخ زد.
آروم برگشتم.
اونجا بود.
دست به سینه، با اون نگاه مطمئن و سرد…
ا.ت: کار تو بود…؟
بدون جواب دادن، لبخند زد.
یه لبخند کوتاه… سرد.
انگار از اول همین لحظه رو انتظار میکشید.
قدمبهقدم نزدیک شد.
اونقدر آروم که بدتر از فریاد بود.
لارا: فکر کردی میتونی همینطوری بیای اینجا، همه چی رو بهم بزنی و بعد راحت بری؟
گلوم خشک شده بود..
ا.ت: من هیچ چیزی رو بهم نزدم…
لارا: واقعا؟
یه پوزخند زد و خیلی آهسته جلوتر اومد.
لارا: پس اون نگاهها چی بود؟
اون حرف های تهیونگ چی بود؟
اون صحنهی دیروز که دیدم چی بود؟
نفس کشیدم.
ا.ت: اون چیزی که دیدی اشتباه بود…
لارا: اشتباه؟
صداش یه ذره بالا رفت.
لارا: ا.ت، من هیچی رو اشتباه نمیبینم.
بعد خم شد نزدیکتر، طوری که فقط خودم بشنوم..
لارا: یه بار برای همیشه گوش کن…
فکر اینکه دوباره بخوای سمت تهیونگ بری رو از سرت بیرون کن.
قلبم تند زد.
ا.ت: من…
لارا: نه.
حرفم رو برید.
و این بار صداش سردتر شد.
لارا: چون اگه حتی یه بار دیگه اسمش کنار اسم تو بیاد…
زندگیت رو تبدیل میکنم به جهنمی که حتی نتونی نفس بکشی.
لبخند زد… اما لبخندش واقعی نبود.
لارا: راستی… خانوادهت خبر دارن هنوز اینجایی؟
میدونی اگه بفهمن تو این سالن چی میگذره چی میشه؟
بدنم لرزید.
اون دقیقا دست گذاشته بود رو نقطه ضعف من..
خانواده…
لبهام باز شد ولی هیچ صدایی نیومد.
چند ثانیه فقط ایستادم..
لارا: یه اشتباه کوچیک… و همهچیز تموم میشه.
یه قدم عقب رفت و گفت..
لارا: انتخاب با توئه.
بدون اینکه دیگه چیزی بگم، از کنارش رد شدم.
هوای بیرون سردتر از چیزی بود که فکر میکردم.
اما نه به اندازه حرفهایی که شنیده بودم.
قدمهام بیهدف بود.
انگار بدنم حرکت میکرد ولی من دیگه اونجا نبودم.
یه سالن…
یه زندگی…
همه چی توی چند دقیقه ازم گرفته شد.
ایستادم جلوی یه خیابون خلوت.
نگاه کردم به اطراف…
بعد به خودم.
ا.ت: حالا… باید چیکار کنم؟
صدام حتی برای خودمم غریبه بود.
تنها فکر تو ذهنم این بود که نباید نا امید میشدم..
شرطها:
۵۰ لایک
۹۰ کامنت
- ۸۸۱
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط