spyfamily
spy×family
فصل •3• پارت•1۷•
درو باز میکنه همه تعجب میکنن
یونا و دیمیتریوس کنار هم وایستادن
ملیندا و یور: ههههههههه یونا/دیمیتریوس
انیا: اوووووو خواهر جون
یونا قیافش عصبانیه
یونا و دیمیتریوس میان داخل
دامیان داره میخنده
یونا: فقط همزمان رسیدیم ... همیننن
دامیان: قطعا همینه چون تو یا بچه ای و دیمیتریوس دیگه پیر شده
دیمیتریوس نگاه وحشتناکی به دامیان میکنه
انیا: عزیزم اینقدر بدجنس نباش.....
دامیان میخنده
آسامی داره رو زمین راه میره که میره سمت دیمیتریوس میگه: عموو...عموو.(دستش رو دراز میکنه و بغل میخواد)
دیمیتریوس: به من عمو نگوو...
ملیندا: چرا اینطوری رفتار میکنی؟ اگه عموش نیستی پس عمه اشی؟ بغلش کن
دیمیتریوس چشم غره میره و آسامی رو بغل میکنه
اسامی میره تو بغل دیمیتریوس میخوابه(مثه مامانش خوابالوئه)
آنیا و دامیان بهم نگاه میکنن و لبخند میزنن
دیمیتریوس زیر لب: پس خانواده داشتن اینشکلیه.....
و خدمتکار یکم بعد میاد آسامی رو میبره بالا
یونا: راستی آقای دزموند چه خبرا( با دامیانه و داره با ناز حرف میزنه)
دامیان درحال تیکه کردن گوشت : عزیزم چرا اینقدر رسمی حرف میزنی ؟
یونا: خب آقای دامیان....
(انیا و دامیان کنار همن صندلی یونا هم کناره دامیانه *)
درحالی که میگه آقای دامیان به دامیان نگاه میکنه و پاشو به پای دامیان میزنه(دوستانننننن منو بابت این اوضاع ببخشید سناریو اینه😭🤣)
دامیان یهو سرفه اش میگیره و بلند میشه میگه: من میرم سرویس
انیا: عزیزم؟؟ خوبی؟؟
لوید: آره لابد دستشویی داره دیگه
یونا میخنده: منم میرم تو اتاق انیا یچیزی مو بگیرم
انیا: مواظب باش
خانواده شروع میکنن به گپ زدن و اینا
*تو دستشویی*
دامیان خیلی عصبیه
یونا میاد تو دستشویی
یونا: سلام.....
دامیان جواب نمیده و میخواد از یونا بگذره بره پایین
یونا کراوات دامیان رو میگیره هل میده به دیوار میگه: فقط منو تو اینجاییم نه؟ میخواد دامیان رو ببوسه که دامیان هلش میده و داد میزنه: خللللل شدییییی؟؟؟؟؟؟ یونااااااا گمشو پایینننننن دختره ..... فقط میزارم بر این حساب که ذهن بچه گانه ی تو هنوز ناقصه
یونا: ولی من برات میمیرم
دامیان: چطور میتونی با خواهرت همچین کاری کنی؟ من بچه دارم یونا من ۲۸ ساله و تو فقط یه دختر بچه ایییی اصلا فکر نکن ازت خوشم میاد من به تو به چشم یه ابجی کوچولو نگاه میکردم و الان یه غریبه ای بیش نیستی دور من یه حصاره که هیچکی جز انیا و دخترم دورش نیست اینو بگم اگر میخوای رابطه خانوادگیت خراب نشه برو پایین و دیگه هیچ غلطی نکن
یونا کیفش رو میگیره میره پایین و یکم بعد دامیان میره
دامیان حالش جالب نیست
انیا: عزیزم خوبی؟ خوب به نظر خوب نمیای
دامیان: نه . خوبم
انیا ذهن دامیان رو میخونه و .......
فصل •3• پارت•1۷•
درو باز میکنه همه تعجب میکنن
یونا و دیمیتریوس کنار هم وایستادن
ملیندا و یور: ههههههههه یونا/دیمیتریوس
انیا: اوووووو خواهر جون
یونا قیافش عصبانیه
یونا و دیمیتریوس میان داخل
دامیان داره میخنده
یونا: فقط همزمان رسیدیم ... همیننن
دامیان: قطعا همینه چون تو یا بچه ای و دیمیتریوس دیگه پیر شده
دیمیتریوس نگاه وحشتناکی به دامیان میکنه
انیا: عزیزم اینقدر بدجنس نباش.....
دامیان میخنده
آسامی داره رو زمین راه میره که میره سمت دیمیتریوس میگه: عموو...عموو.(دستش رو دراز میکنه و بغل میخواد)
دیمیتریوس: به من عمو نگوو...
ملیندا: چرا اینطوری رفتار میکنی؟ اگه عموش نیستی پس عمه اشی؟ بغلش کن
دیمیتریوس چشم غره میره و آسامی رو بغل میکنه
اسامی میره تو بغل دیمیتریوس میخوابه(مثه مامانش خوابالوئه)
آنیا و دامیان بهم نگاه میکنن و لبخند میزنن
دیمیتریوس زیر لب: پس خانواده داشتن اینشکلیه.....
و خدمتکار یکم بعد میاد آسامی رو میبره بالا
یونا: راستی آقای دزموند چه خبرا( با دامیانه و داره با ناز حرف میزنه)
دامیان درحال تیکه کردن گوشت : عزیزم چرا اینقدر رسمی حرف میزنی ؟
یونا: خب آقای دامیان....
(انیا و دامیان کنار همن صندلی یونا هم کناره دامیانه *)
درحالی که میگه آقای دامیان به دامیان نگاه میکنه و پاشو به پای دامیان میزنه(دوستانننننن منو بابت این اوضاع ببخشید سناریو اینه😭🤣)
دامیان یهو سرفه اش میگیره و بلند میشه میگه: من میرم سرویس
انیا: عزیزم؟؟ خوبی؟؟
لوید: آره لابد دستشویی داره دیگه
یونا میخنده: منم میرم تو اتاق انیا یچیزی مو بگیرم
انیا: مواظب باش
خانواده شروع میکنن به گپ زدن و اینا
*تو دستشویی*
دامیان خیلی عصبیه
یونا میاد تو دستشویی
یونا: سلام.....
دامیان جواب نمیده و میخواد از یونا بگذره بره پایین
یونا کراوات دامیان رو میگیره هل میده به دیوار میگه: فقط منو تو اینجاییم نه؟ میخواد دامیان رو ببوسه که دامیان هلش میده و داد میزنه: خللللل شدییییی؟؟؟؟؟؟ یونااااااا گمشو پایینننننن دختره ..... فقط میزارم بر این حساب که ذهن بچه گانه ی تو هنوز ناقصه
یونا: ولی من برات میمیرم
دامیان: چطور میتونی با خواهرت همچین کاری کنی؟ من بچه دارم یونا من ۲۸ ساله و تو فقط یه دختر بچه ایییی اصلا فکر نکن ازت خوشم میاد من به تو به چشم یه ابجی کوچولو نگاه میکردم و الان یه غریبه ای بیش نیستی دور من یه حصاره که هیچکی جز انیا و دخترم دورش نیست اینو بگم اگر میخوای رابطه خانوادگیت خراب نشه برو پایین و دیگه هیچ غلطی نکن
یونا کیفش رو میگیره میره پایین و یکم بعد دامیان میره
دامیان حالش جالب نیست
انیا: عزیزم خوبی؟ خوب به نظر خوب نمیای
دامیان: نه . خوبم
انیا ذهن دامیان رو میخونه و .......
- ۷.۹k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط