هبوطیادمه گفتم من تو را از گردن به بالا دوست دارم

هبوط....یادمه گفتم :من تو را از گردن به بالا دوست دارم
درست از روی شانه هایت
وقتی امتداد آبشار موهایت از شانه میگزرد
که گفت موها را ول کن .فهمیدم انگار اتفاقی افتاده و فقط زورش به موهایش رسیده...سخت حرف میزند ...شاید من روباه خوبی نیستم..

مثلا یک روباه داشته باشی در زندگی که مکار هم باشد آنقدر که مث همان ارغوان تو را مسخ کند و بتو بگوید
براي من كه نان بخور نيستم، گندم چيز بي فايده يي
است.گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازند و
اين جاي تاسف دارد!اما تو موهاي طلايي داري......
چون گندم كه طلايي رنگ است
مرا به ياد تو مي اندازد، آن وقت من صداي
وزيدن باد را كه توي گندم زار مي پيچد دوست خواهم داشت...
دیدگاه ها (۶)

هبوط....این پاییزی لنتی مخروطی وار میان یادمه داشتم قدم میزد...

هبوط...نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست سر فرا گوش ...

هبوط....من هم گهگداری از سر بی حوصلگیعاشق میشومعاشق شمعدانی ...

هبوط...در ها بسته بود اما بوی نارنگیداشت خودش را به فضای خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط