عشق شکوفه شده....

عشق شکوفه شده....
پارت⁹

که یه لحظه با خودش فکر کرد ، بره پیشه ات که چی بگه؟ تحقیرش کنه یا بهش دلداری بده ؟ ، بدونه اهمیت به فکراش به راهش ادامه داد که دید ات داره با اون حال بوکس تمرین میکنه و رفت جلوشو گرفت ، ات با دیدن جونگکوک تعجب کرد

ات: تو اینجا چیکار میکنی ؟؟

جونگکوک: نمیبینی چقدر بارون میباره؟؟ نمی‌ترسی مریض بشی هااا؟( آخرش عربدع)

ات یه پوزخند زد

ات: اومدی اینجا که فقط سرم غر بزنی ؟.. حتا اگه مریض بشمم به تو ربطی نداره...تو الان باید خوشحال باشی
پس منو تنها بزار

جونگکوک با هر حرف ات قلبش می‌شکست خودشم نمیدونست چرا

جونگکوک: نه اینطور نیس

ات خیلی عصبانی شد

ات: چطوریه؟؟؟ هااا؟؟؟...تو درک نمیکنی....نمیدونی وقتی خانوادت به یکی دیگه اهمیت بدن چه حسی داره.
..نمیدونی وقتی خانوادت تا سر حد مرگ کتکت بزنه چه حسی داره... نمیدونی با ترس زندگی کردن چه حسی داره...نمیدونی درک نشدن چه حسی داره....تو دنیایی که همه‌ی بچه ها میخندیدن من مجبور میشودم به جنازه ها نگاه کنم و کابوس ببینم...هه..الانم که فهمیدم اونا اصلا خانواده ی من نبودن

ات همه ی حرفاشو با درد میزد یهو یه قطره اشک از چشماش بیرون اومد

جونگکوک: ت..تو داری گریه میکنی ؟؟

اون لحظه همچی انگار متوقف شد ، ات دستشو با تعجب به سمته چشماش برد و قطره اشک رو دید ناخداگاه شروع کرد به گریه کردن ، خیلی خیلی بد گریه میکرد ، پاهاش سست شد و افتاد زمین و همراه با گریه عربدع میزد

ات: اخههه..چراااا من؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟( عربدع)
ات: چرا من همیشه باید زجر بکشم آخه ؟؟؟

انقدر گریه های ات زیاد شده بود که نمیتونست نفس بکشه ،جونگکوک آروم نشست زمین و بغلش کرد

جونگکوک: من کنارتم.. هرچقدر که میخای گریه کن

ویو جونگکوک
اون لحظه یه حسه عجیبی داشتم ، هیچوقت این حسو تجربه نکرده بودم

بارون کم کم تموم شد ، ات انگار سال ها بود که خسته بود و از بغل جونگکوک دراومد

ات: چرا انقدر باهام مهربون شدی آخه ؟ نمیترسی بهت آسیب بزنم؟

جونگکوک با یه لبخند پررنگ نگاهشو به ات داد

جونگکوک: میدونم که تو اینکارو نمیکنی... یادت باشه تو هیچوقت سنگدل یا بیرحم نبودی البته از نظر من

ات برای اولین بار یه درده بدی توی قلبش احساس کرد و باعث شد بغض کنه

ات: جونگکوک....قلبممم درد میکنههه... خیلی وقت بود دردی احساس نکرده بودم

جونگکوک: خیلی درد میکنه؟؟؟

ات: ن..نه

ات به چشمای جونگکوک خیره شد، هرکاری میکرد نمیتونست نگاهشو از چشمای جونگکوک بگیره که......

ادامه دارد....

چطور شده؟🥺
دیدگاه ها (۲۸)

ببینید کی میخاد بعد قرن ها دوباره فیک بنویسه 😃🤣_____________...

پارت ۱۰که یهو ات گریش گرفتات: ی..یوری..م..من اینو..ک..کشتم؟!...

part¹²ویو جونگکوک::نمیدونستم اون یارو کی بود و ات رو واسه چی...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

مافیای من — قسمت ۱۸چیزی بیشتر از یک رازمرد روبه‌روی جونگکوک ...

عشق مافیا:))پارت یازده تهیونگ : باز داری ات و نگاه میکنی؟جون...

part 53یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بان...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

Matia Love :)))پارت : 16جونگکوک : نمیتونم از ات دوری کنم ، م...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط