{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از واقعیت می نوشتم تا بفهمند

از واقعیت می نوشتم تا بفهمند

هر بار اما پشت دستم داغ میشد

عمری که پای فهم مردم از کفم رفت

صرف لجن میکردم اکنون باغ میشد
دیدگاه ها (۱۰)

بخواب تا نگاهت ڪنمو براے هر نفس توبوسہ ‌اے بنشانم بہ طعم ......

خاطرم نیست کسی غیر تو،اما انگارهمه از خاطـــر تــــو میگذرند...

قرار ابرهای بی‌وطن بیهوده‌پیمایی‌ستدر آغوشم بگیر ای آسمان! ر...

اسمت مرا میرنجاند دگر بعداز این که به هر گوشه از این شهر یکی...

۱آنقدر مواد کشیده بودم که جاده را ابریشمی می‌دیدم .نور اندک ...

جادویی عشق part ۷۸ پایان فصل اول دیگه وقتش بود مال من بود و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط