جادویی عشق part ۷۸
جادویی عشق part ۷۸
دیگه وقتش بود
مال من بود و من مال اون
دلم اینجاست..دیگه نمیتونم برم..
واقعا نمیتونم..
با ولع و دیوانه وار لبامو به بازي گرفت.
با لذت دو طرف گردنش رو گرفتم و همراهیش کردم
شیرین بود. خيلي خيلي شيرين بود. به اندازه تمام این دوری و فاصله شیرینیشو حس میکردم.. داشتم دیوونه میشدم از این همه ولع و لذت.
چیز متفاوتی از تمام لذتهایی بود که تو کل عمرم چشیدم کمرم رو محکم به خودش فشرد و دستش رو لای موهام برد
داغ لبامو کشید.
کاش زمان بیایسته.
کاش ما توی این زمان یخ بزنیم.
محکم گردنش رو گرفتم
صداي ترك برداشتن چيزي از پشت سرش توی گوشم پیچید..
ترس خيلي خيلي مبهمي تو وجودم پیچید.
به زور و با دلهره لبامو جدا کردم و اروم گفتم تایکا خمار پیشونیشو به شقیقه ام چسبوند و زمزمه کرد: جانم.. و منو تو آغوش تنگش به خودش فشرد.
به اطرافم نگاه کردم و گفت یه چیزی یه چیزی خوب نیست.
واقعا خوب نبود.
اشفته اطرافم رو نگاه کردم.
توي وجودم انگار رخت میشستن و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
داغ گونه مو بوسید و گفت: نفس تایکا تا تو هستی همه چیز...
خوبه..ملكه عمارت من..
مست گرماي لحن و تنش لبخندي زدم كه ترك روي ستون چوبي
الاچیق رو دیدم که عمیق شد.
لبخندم محو شد..
خاطره مشابهي از جلوي چشمام رد شد.
شیشه ،ترك، خرد شدنش باغ ذرت
نه..
با وحشت و مقطع :گفتم وی... منو از... اینجا... ببر...
اما
همون لحظه ستون الاچیغ خرد شد و خرده هاش پرتاب شد
سمتم.
جيغ خيلي وحشت زده ای کشیدم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم
انگار همه دنیا داشت روي سرم اوار میشد..
داد زدم نههههههههه
وحشت زده جیغ زدم وی..
و اشکام خيلي دردناك صورتمو خیس کردن پام لیز خورد و با سر خوردم زمین احساس ضربه خيلي خيلي شديد و دردناکي تو سرم کردم و بعد..
فك كنم بيهوشي.. و تاریکی محض بود که بی رحمانه همه اطرافم رو فرا گرفت.
......
واقعاً نمیدونم دیگه چیکار کنم با 204۷ فالوور ۱۶ لایک ؟
خسته شدم از بس نوشتم حمایت نشد من چیکار کنم ؟ مثل نویسنده کای ترک نوشتن بکنم باشه اگه اینجوری پیش بره منم میرم دیگه هیچوقت نمیام
خسته شدم ۱۶ ۱۷ لایک حمایت نمیشه چرا الکی بنویسم ؟
دیگه وقتش بود
مال من بود و من مال اون
دلم اینجاست..دیگه نمیتونم برم..
واقعا نمیتونم..
با ولع و دیوانه وار لبامو به بازي گرفت.
با لذت دو طرف گردنش رو گرفتم و همراهیش کردم
شیرین بود. خيلي خيلي شيرين بود. به اندازه تمام این دوری و فاصله شیرینیشو حس میکردم.. داشتم دیوونه میشدم از این همه ولع و لذت.
چیز متفاوتی از تمام لذتهایی بود که تو کل عمرم چشیدم کمرم رو محکم به خودش فشرد و دستش رو لای موهام برد
داغ لبامو کشید.
کاش زمان بیایسته.
کاش ما توی این زمان یخ بزنیم.
محکم گردنش رو گرفتم
صداي ترك برداشتن چيزي از پشت سرش توی گوشم پیچید..
ترس خيلي خيلي مبهمي تو وجودم پیچید.
به زور و با دلهره لبامو جدا کردم و اروم گفتم تایکا خمار پیشونیشو به شقیقه ام چسبوند و زمزمه کرد: جانم.. و منو تو آغوش تنگش به خودش فشرد.
به اطرافم نگاه کردم و گفت یه چیزی یه چیزی خوب نیست.
واقعا خوب نبود.
اشفته اطرافم رو نگاه کردم.
توي وجودم انگار رخت میشستن و دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
داغ گونه مو بوسید و گفت: نفس تایکا تا تو هستی همه چیز...
خوبه..ملكه عمارت من..
مست گرماي لحن و تنش لبخندي زدم كه ترك روي ستون چوبي
الاچیق رو دیدم که عمیق شد.
لبخندم محو شد..
خاطره مشابهي از جلوي چشمام رد شد.
شیشه ،ترك، خرد شدنش باغ ذرت
نه..
با وحشت و مقطع :گفتم وی... منو از... اینجا... ببر...
اما
همون لحظه ستون الاچیغ خرد شد و خرده هاش پرتاب شد
سمتم.
جيغ خيلي وحشت زده ای کشیدم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم
انگار همه دنیا داشت روي سرم اوار میشد..
داد زدم نههههههههه
وحشت زده جیغ زدم وی..
و اشکام خيلي دردناك صورتمو خیس کردن پام لیز خورد و با سر خوردم زمین احساس ضربه خيلي خيلي شديد و دردناکي تو سرم کردم و بعد..
فك كنم بيهوشي.. و تاریکی محض بود که بی رحمانه همه اطرافم رو فرا گرفت.
......
واقعاً نمیدونم دیگه چیکار کنم با 204۷ فالوور ۱۶ لایک ؟
خسته شدم از بس نوشتم حمایت نشد من چیکار کنم ؟ مثل نویسنده کای ترک نوشتن بکنم باشه اگه اینجوری پیش بره منم میرم دیگه هیچوقت نمیام
خسته شدم ۱۶ ۱۷ لایک حمایت نمیشه چرا الکی بنویسم ؟
- ۴۸
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط