{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به

دختري با پدرش میخواستند از یک پل چوبي رد شوند. پدر رو به دخترش گفت: دخترم دست من را بگير تا از پل رد شويم.
دختر رو به پدر كرد و گفت: من دست تو را نميگيرم تو دست مرا بگير.
پدر گفت: چرا؟ چه فرقي ميكند؟ مهم اين است كه دستم را بگيري و با هم رد شویم.
دخترك گفت: فرقش اين است كه اگر من دست تو را بگيرم ممكن است هر لحظه دست تو را رها كنم،
اما تو اگر دست مرا بگيري هرگز آن را رها نخواهي كرد!!

این دقیقا مانند داستان رابطه ما با خداوند است؛
هر گاه ما دست او را بگيریم ممكن است با هر غفلت و ناآگاهي دستش را رها كنیم،
اما اگر از او بخواهیم دستمان را بگيرد، هرگز دستمان را رها نخواهد كرد!!!
و اين يعنی عشق...
دیدگاه ها (۳)

ریژه.تاقانه.هلاله.اسرین.امین.اردلان.هیرش.هیوا. سقز. کجاااااا...

مادرشوهر عزيز هفته معلم روتبریک میگم.حتما که نباید معلم باشی...

مردي در حالي كه به قصرها و خانه هاي زيبا مينگريست به دوستش گ...

اين متن قشنگ كمي آرامش ميده ================دل بــســـپــار....

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱۰✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁷آیلا عق...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

ابلیس

#Thelast_Three#Hyunlixxاروم کارتو سر جاش گذاشت و از اتاق بیر...

سناریو قهوه با بوی شکلات

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط