lightinthedark
#light_in_the_dark
تصمیم گرفت بره سره کار خانواده فینتا(بغل دستیش تو مدرسه دوسته ۹ سالش)
تقریبا وضیعت مالیشون از خانواده فلیکس بهتر بود پس فلیکس تصمیم گرفت بره پیشه فینتا تا واسش یه کار دست و پا کنه
.....
(_فلیکس×فینتا)
_یعنی چی؟ این دیگه چه جور کاریه؟
×وای فلیکس چقدر لجی ببین اصلا سخت نیست یه بسته کتاب رو میبری توی ساختمون رو میزه یکی میزاری و برمیگردی ده هزار دلارم میره تو جیبت کار از این راحت تر؟
_واسه همینه میپرسم چرا خودت نمی ری؟ از کی تاحالا واسه بردن کتاب میشه این همه پول گرفت؟ چرا اصن پیک نمی فرستی؟
×چون یه مهمونی رسمی بین خرپولا و کنده گنده هاست پیک نمیتونم بفرستم خودتم میدونی من جنبه پارتی ندارم اگه خودمم ببرم یا وسطش خندم می گیره یا مست میکنن آبروم میره
این مورد رو فینتا داشت راست میگفت اون حتی توی مراسم ختم ها هم میخندید پس طبیعی بود که نتونه بره
فلیکس قبول میکنه که بسته رو ببره
×خیلی خوب بیا این لباسو بپوش فقط بپا خرابش نکنیا کلی پولشه
_باشهه
اینو با کلافگی گفتفینتا به فلیکس یه سویشرت مشکی با ست شلوارش داد
فلیکس هم بوت هاشو پوشید و زیرش یه شومینه سفید رنگ و گردنبند و انگشتری که اکثر اوقات مینداخت رو هم دستش کرد و یکم به خودش ادکلن زد و راه افتاد
....
_ممنون اینم کرایه
از تاکسی پیاده شد نفس عمیقی کشید اروم قدم هاشو برداشت همین که وارده ساختمون شد صدای دیسک و دی جی به گوشش خورد
پس اینکه بفهمه کجا باید بره زیاد سخت نبود فقط باید میرفت به طبقه بالا دفتره مدیر و بسته رو میزاشت
به راهرو پله ها که رسید روبه روی پنجره یه آدم دید یه مرده خیلی قدبلند و بزرگ تر از فلیکس با موهای قرمز سرشو سمت پنجره کرده بود داشت با یه سیب تو دستش وَر میرفت
_کی تو سال 2026 موهاشو این رنگ قرمز میکنه آخه شبیه موی دلقک هاست ، حتما یکی از افراد جشنه
آروم تو دلش گفت و بیتوجه به مرد به راهش ادامه دادبه دفتره مدیر که رسید همونطور که فینتا گفت بدون در زدن وارد شد و بسته رو روی میز گذاشت
خواست برگرده که فضولیش گل کرد پس دره بسته رو باز کرد
_چه ضدحالی واقعا فقط چند تا کتابه؟ ولی چه کتاب های جنس خوبیه
راهشو کشید تا دوباره از همون راهی که اومده برگرده
دینگ دینگ!!
_الو؟
×فینتام چیکار کردی؟
_گذاشتمش روی میز
×افرینن میدونستم از پسش بر میای
_اوهوم...
×چیشده؟اتفاقی افتاده؟
_ام نه یعنی آره، ببین میدونم گفتی نزار کسی ببینتت و سوسکی برم و بیام ولی داشتم میومدم یه مرده کله قرمزی رو به روی راهرو بود داشت سیب میخورد فکر کنم به هرحال از مهمون ها بود چیزه خاصی نشد
×فلیکس ! سریع از اونجا بیا بیرون
_چی ؟ چرا؟چیشده
×بعدا بهت میگم فقط جفت پا داری جفت پا دیگم قرض بگیر و سریع از اون بار لعنتی بیا بیرونننن
____
(هوووو یعنی چه اتفاقي افتاده؟ من که اصلا نمیدون_😁 لایک های این پارت هم زیاد کنید پارت بعدی رو بزارم بوس به لپتون 💕)
#huynlix
اسپویل پارت آینده 😁 #Light_in_the_dark
×فلیکس ! سریع از اونجا بیا بیرون
_چی ؟ چرا؟چیشده
×اون طبقه vip مهمون های عادی نمیتونن وارده اونجا بشن اونی که دیدی ممکنه ....
تصمیم گرفت بره سره کار خانواده فینتا(بغل دستیش تو مدرسه دوسته ۹ سالش)
تقریبا وضیعت مالیشون از خانواده فلیکس بهتر بود پس فلیکس تصمیم گرفت بره پیشه فینتا تا واسش یه کار دست و پا کنه
.....
(_فلیکس×فینتا)
_یعنی چی؟ این دیگه چه جور کاریه؟
×وای فلیکس چقدر لجی ببین اصلا سخت نیست یه بسته کتاب رو میبری توی ساختمون رو میزه یکی میزاری و برمیگردی ده هزار دلارم میره تو جیبت کار از این راحت تر؟
_واسه همینه میپرسم چرا خودت نمی ری؟ از کی تاحالا واسه بردن کتاب میشه این همه پول گرفت؟ چرا اصن پیک نمی فرستی؟
×چون یه مهمونی رسمی بین خرپولا و کنده گنده هاست پیک نمیتونم بفرستم خودتم میدونی من جنبه پارتی ندارم اگه خودمم ببرم یا وسطش خندم می گیره یا مست میکنن آبروم میره
این مورد رو فینتا داشت راست میگفت اون حتی توی مراسم ختم ها هم میخندید پس طبیعی بود که نتونه بره
فلیکس قبول میکنه که بسته رو ببره
×خیلی خوب بیا این لباسو بپوش فقط بپا خرابش نکنیا کلی پولشه
_باشهه
اینو با کلافگی گفتفینتا به فلیکس یه سویشرت مشکی با ست شلوارش داد
فلیکس هم بوت هاشو پوشید و زیرش یه شومینه سفید رنگ و گردنبند و انگشتری که اکثر اوقات مینداخت رو هم دستش کرد و یکم به خودش ادکلن زد و راه افتاد
....
_ممنون اینم کرایه
از تاکسی پیاده شد نفس عمیقی کشید اروم قدم هاشو برداشت همین که وارده ساختمون شد صدای دیسک و دی جی به گوشش خورد
پس اینکه بفهمه کجا باید بره زیاد سخت نبود فقط باید میرفت به طبقه بالا دفتره مدیر و بسته رو میزاشت
به راهرو پله ها که رسید روبه روی پنجره یه آدم دید یه مرده خیلی قدبلند و بزرگ تر از فلیکس با موهای قرمز سرشو سمت پنجره کرده بود داشت با یه سیب تو دستش وَر میرفت
_کی تو سال 2026 موهاشو این رنگ قرمز میکنه آخه شبیه موی دلقک هاست ، حتما یکی از افراد جشنه
آروم تو دلش گفت و بیتوجه به مرد به راهش ادامه دادبه دفتره مدیر که رسید همونطور که فینتا گفت بدون در زدن وارد شد و بسته رو روی میز گذاشت
خواست برگرده که فضولیش گل کرد پس دره بسته رو باز کرد
_چه ضدحالی واقعا فقط چند تا کتابه؟ ولی چه کتاب های جنس خوبیه
راهشو کشید تا دوباره از همون راهی که اومده برگرده
دینگ دینگ!!
_الو؟
×فینتام چیکار کردی؟
_گذاشتمش روی میز
×افرینن میدونستم از پسش بر میای
_اوهوم...
×چیشده؟اتفاقی افتاده؟
_ام نه یعنی آره، ببین میدونم گفتی نزار کسی ببینتت و سوسکی برم و بیام ولی داشتم میومدم یه مرده کله قرمزی رو به روی راهرو بود داشت سیب میخورد فکر کنم به هرحال از مهمون ها بود چیزه خاصی نشد
×فلیکس ! سریع از اونجا بیا بیرون
_چی ؟ چرا؟چیشده
×بعدا بهت میگم فقط جفت پا داری جفت پا دیگم قرض بگیر و سریع از اون بار لعنتی بیا بیرونننن
____
(هوووو یعنی چه اتفاقي افتاده؟ من که اصلا نمیدون_😁 لایک های این پارت هم زیاد کنید پارت بعدی رو بزارم بوس به لپتون 💕)
#huynlix
اسپویل پارت آینده 😁 #Light_in_the_dark
×فلیکس ! سریع از اونجا بیا بیرون
_چی ؟ چرا؟چیشده
×اون طبقه vip مهمون های عادی نمیتونن وارده اونجا بشن اونی که دیدی ممکنه ....
- ۱۰۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط