Lightinthedark
#Light_in_the_dark
part #1
خورشید از پس ابر های پریشان شده بیرون اومد ماه جای خودش رو به خورشید داد و بله یک هفته دیگه توی زندگی فلیکس دوباره شروع شد یک هفته با همون هفت روز ، همون ۲۴ ساعت ، اما حتی روحشم خبر نداشت که این هفته قرار نیست مثل هفته های عادی باشه ....
.........
_هوففف
پتوشو کنار زد و نگاهی به تشک کناریش انداخت مامانش مثل همیشه زودتر بیدار شده بود ، رفت سمت دستشویی تا صورتشو آب بزنه و بشوره
(علامت مامانه فلیکس @)
زن با عصبانیت سمت روشویی اومد و درشو باز کرد و داد زد و گفت:
@چه خبرته؟ اون آب بی صاحاب رو کمتر باز کن مگه داری حموم میکنی؟
حقیقتا فلیکس ناراحت بود این اولین باری نبود که مادرش اونطوری سرش داد میزنه و بهش فحش میده عادت کرده بود ... اون هیچ چیزی به اسم "حریم شخصی نداشت"
خونشون خیلی کوچیک بود اونا یه خانواده چهار نفره بودن ولی خونه فقط دو تا اتاق داشت یه اتاق مخصوص برادره ۱۸ ساله فلیکس کینگو و یه اتاق برای خوده فلیکس و مادرش
باباش هم توی حال میخوابید هیچ تخت خوابی وجود نداشت همه روی فرش با پتو و بالشت میخوابیدند این اوضاع زندگی فلیکس بود
یادش میومد که وقتی رمز گوشیشو تغییر داده بود مادرش چجوری دستشو چنگ زده بود با داد و فریاد وفحش بهش میداد شاید دلیل زیادی احساساتی بودن فلیکس هم همین بود
فلیکس این بخش از خودشو دوست نداشت حتی میشه گفت ازش متنفر بود هرکسی باهاش بد حرف میزد یا داد میزد اون مروارید های آبی از چشمش سرازیر میشدن ، اون اشک ها خود به خود میومدن فلیکس کنترلی روشون نداشت و این باعث میشد بیشتر مقابل بقیه خجالت بکشه
و اعتماد بنفس نداشته باشه[فلیکس بعده خوردن صبحانه به مدرسه رفت]
اونا توی کلاسه ورزش بودن اما چون هوا بارونی بود توی کلاس مونده بودن
(&معلم ورزش)
&آهان بچه ها راستی این دستبند هارو دست به دست کنید صاحاب خونم درستشون کرده اگه از هرکدوم خوشتون اومد میتونید بخرید قیمت زیادی ندارن
بچه ها نوبتی دستبند هارو روی میز میچرخوندن تا که رسید به میزه فلیکس و اکیپ دوستاش
فلیکس دستبند هارو دونه دونه نگاه میکرد
_ اینو مهره هاش شبیه تسبیحن
و یکم میخنده ، تا اینکه جلوییش برمیگرده و میگه : مثلا تو خوشگل تر از دستبنده ای ؟ و به تمسخر شروع میکنه به خندیدن
فینتا بغل دستی فلیکس میگه : عع نگو زشته ناراحت میشه
اما فلیکس متوجه شد که فینتا هم داره بهش میخنده اون اکیپ اون بچه ها ۹ ساله که با فلیکس دوستن اما
_چه دلیلی داره که ظاهر و قیافم مسخره کنن؟ مگه انتخاب قیافمون دسته خودمونه؟ اگه دست خودم بود منم انتخاب میکردم که پوستم سفید برف باشه چشمای آبی و موهای لخت داشته باشم و دماغ عروسکی ولی من انتخاب نکردماینا رو توی دلش میگفت و سعی داشت جلوی بغضشو بگیره که....
سره ناهار مادرش همون غذایی که فلیکس خوشش نمی یومد رو پخته بود فلیکس معمولا گوشت نمیخوره و اون روزم هم نخورد که
&انقدر نمیخوری پوست استخونی پسر باید یکم وزن داشته باشه واسه همینه پوستت زرده شبیه عن*ی
دیگه نمیتونست فلیکس دیگه تحمل اینکه جلوی اشکاشو بگیره نداشت پس به سمت اتاقش رفت خودشو روی بالشت انداخت و بی صدا گریه کرد
درست مثل همیشه مادرش به گریه هاش اهمیت نمیداد همونطوری که پنج سال پیش وقتی فلیکس چاقو گرفت دستشو سعی کرد توی ده سالگی خودکشی کنه نفهمید ...
یعنی توی زندگی اون هیچ عدالتی وجود نداشت؟ حتی یه چیزه خوب که بشه بهش تکیه کرد؟ پس چرا اصن به این دنیا اومده؟
فلیکس بار ها بود به این نتیجه رسیده بود ناعادلانه ترین کارهایی که مردم میکنن این بود که فقط اسم کسایی که آدم میکشن رو قاتل میزارن اوه بیخیال کلمات حتی دردناک تر از چاقو میتونن آدم بکشن یه آدم میتونست قبل از مرگش هزاران بار مرده باشه درست مثل فلیکس خیلی از آدم ها فقط زندن و زندگی نمیکننفلیکس میخواست زندگی کنه میخواست شاد باشه اما شده بود عروسک خیمه شب بازی مادرش
اون حتی اجازه نداشت لباسی که دلش میخواد رو بپوشه یا حتی یکم آرایش کنه
اون حتی نمیتونست شغل خودشو انتخاب کنه چون مادرش چند بار باهاش دعوا کرده بود
&چرت و پرت نگو تو معلم میشی فلیکس ، وضع مالی خرابه معلمی بهترین شغله به درک ، علاقه ات مهم نیست فقط باید پول در بیاری احمق
حتی وقتی فلیکس کلاس میرفت هم مادرش به زور باهاش میومد مادرش آدمه به شدت مذهبی بود به دین عیسی مسیح سخت باور داشت دقیقا برعکسه فلیکس اما فلیکس حتی جرعت مخالفت هم نداشت
اون مثل یه عروسک بود که حق انتخاب هیچ چیزی رو نداشت تا تابستون ۱۵ سالگیش که بخاطره اینکه حداقل بتونه چند دقیقه از اون فضای لعنتی دور باشه تصمیم گرفت بره سره کار.......
مقدمه بود تا الان بقیش رو هم بعدا می زارم
#huynlix
part #1
خورشید از پس ابر های پریشان شده بیرون اومد ماه جای خودش رو به خورشید داد و بله یک هفته دیگه توی زندگی فلیکس دوباره شروع شد یک هفته با همون هفت روز ، همون ۲۴ ساعت ، اما حتی روحشم خبر نداشت که این هفته قرار نیست مثل هفته های عادی باشه ....
.........
_هوففف
پتوشو کنار زد و نگاهی به تشک کناریش انداخت مامانش مثل همیشه زودتر بیدار شده بود ، رفت سمت دستشویی تا صورتشو آب بزنه و بشوره
(علامت مامانه فلیکس @)
زن با عصبانیت سمت روشویی اومد و درشو باز کرد و داد زد و گفت:
@چه خبرته؟ اون آب بی صاحاب رو کمتر باز کن مگه داری حموم میکنی؟
حقیقتا فلیکس ناراحت بود این اولین باری نبود که مادرش اونطوری سرش داد میزنه و بهش فحش میده عادت کرده بود ... اون هیچ چیزی به اسم "حریم شخصی نداشت"
خونشون خیلی کوچیک بود اونا یه خانواده چهار نفره بودن ولی خونه فقط دو تا اتاق داشت یه اتاق مخصوص برادره ۱۸ ساله فلیکس کینگو و یه اتاق برای خوده فلیکس و مادرش
باباش هم توی حال میخوابید هیچ تخت خوابی وجود نداشت همه روی فرش با پتو و بالشت میخوابیدند این اوضاع زندگی فلیکس بود
یادش میومد که وقتی رمز گوشیشو تغییر داده بود مادرش چجوری دستشو چنگ زده بود با داد و فریاد وفحش بهش میداد شاید دلیل زیادی احساساتی بودن فلیکس هم همین بود
فلیکس این بخش از خودشو دوست نداشت حتی میشه گفت ازش متنفر بود هرکسی باهاش بد حرف میزد یا داد میزد اون مروارید های آبی از چشمش سرازیر میشدن ، اون اشک ها خود به خود میومدن فلیکس کنترلی روشون نداشت و این باعث میشد بیشتر مقابل بقیه خجالت بکشه
و اعتماد بنفس نداشته باشه[فلیکس بعده خوردن صبحانه به مدرسه رفت]
اونا توی کلاسه ورزش بودن اما چون هوا بارونی بود توی کلاس مونده بودن
(&معلم ورزش)
&آهان بچه ها راستی این دستبند هارو دست به دست کنید صاحاب خونم درستشون کرده اگه از هرکدوم خوشتون اومد میتونید بخرید قیمت زیادی ندارن
بچه ها نوبتی دستبند هارو روی میز میچرخوندن تا که رسید به میزه فلیکس و اکیپ دوستاش
فلیکس دستبند هارو دونه دونه نگاه میکرد
_ اینو مهره هاش شبیه تسبیحن
و یکم میخنده ، تا اینکه جلوییش برمیگرده و میگه : مثلا تو خوشگل تر از دستبنده ای ؟ و به تمسخر شروع میکنه به خندیدن
فینتا بغل دستی فلیکس میگه : عع نگو زشته ناراحت میشه
اما فلیکس متوجه شد که فینتا هم داره بهش میخنده اون اکیپ اون بچه ها ۹ ساله که با فلیکس دوستن اما
_چه دلیلی داره که ظاهر و قیافم مسخره کنن؟ مگه انتخاب قیافمون دسته خودمونه؟ اگه دست خودم بود منم انتخاب میکردم که پوستم سفید برف باشه چشمای آبی و موهای لخت داشته باشم و دماغ عروسکی ولی من انتخاب نکردماینا رو توی دلش میگفت و سعی داشت جلوی بغضشو بگیره که....
سره ناهار مادرش همون غذایی که فلیکس خوشش نمی یومد رو پخته بود فلیکس معمولا گوشت نمیخوره و اون روزم هم نخورد که
&انقدر نمیخوری پوست استخونی پسر باید یکم وزن داشته باشه واسه همینه پوستت زرده شبیه عن*ی
دیگه نمیتونست فلیکس دیگه تحمل اینکه جلوی اشکاشو بگیره نداشت پس به سمت اتاقش رفت خودشو روی بالشت انداخت و بی صدا گریه کرد
درست مثل همیشه مادرش به گریه هاش اهمیت نمیداد همونطوری که پنج سال پیش وقتی فلیکس چاقو گرفت دستشو سعی کرد توی ده سالگی خودکشی کنه نفهمید ...
یعنی توی زندگی اون هیچ عدالتی وجود نداشت؟ حتی یه چیزه خوب که بشه بهش تکیه کرد؟ پس چرا اصن به این دنیا اومده؟
فلیکس بار ها بود به این نتیجه رسیده بود ناعادلانه ترین کارهایی که مردم میکنن این بود که فقط اسم کسایی که آدم میکشن رو قاتل میزارن اوه بیخیال کلمات حتی دردناک تر از چاقو میتونن آدم بکشن یه آدم میتونست قبل از مرگش هزاران بار مرده باشه درست مثل فلیکس خیلی از آدم ها فقط زندن و زندگی نمیکننفلیکس میخواست زندگی کنه میخواست شاد باشه اما شده بود عروسک خیمه شب بازی مادرش
اون حتی اجازه نداشت لباسی که دلش میخواد رو بپوشه یا حتی یکم آرایش کنه
اون حتی نمیتونست شغل خودشو انتخاب کنه چون مادرش چند بار باهاش دعوا کرده بود
&چرت و پرت نگو تو معلم میشی فلیکس ، وضع مالی خرابه معلمی بهترین شغله به درک ، علاقه ات مهم نیست فقط باید پول در بیاری احمق
حتی وقتی فلیکس کلاس میرفت هم مادرش به زور باهاش میومد مادرش آدمه به شدت مذهبی بود به دین عیسی مسیح سخت باور داشت دقیقا برعکسه فلیکس اما فلیکس حتی جرعت مخالفت هم نداشت
اون مثل یه عروسک بود که حق انتخاب هیچ چیزی رو نداشت تا تابستون ۱۵ سالگیش که بخاطره اینکه حداقل بتونه چند دقیقه از اون فضای لعنتی دور باشه تصمیم گرفت بره سره کار.......
مقدمه بود تا الان بقیش رو هم بعدا می زارم
#huynlix
- ۲۱۲
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط