Lightinthedark

#Light_in_the_dark
Part#3

×زودتر از اونجا بیا بیرون الان

_صبر کن چرا؟

×فلیکس اونجا بخش vip اصلا نباید کسی باشه اگه هست ممکنه یه_



ناگهان گوشی فلیکس از دستش پرت شد رو زمین افتاد
چه اتفاقی افتاده بود؟



فلیکس خواست برگرده تا گوشیشو برداره و دوباره سیب رو دید حالا دیگه آوردن بسته واسش ضد حال نبود

بلکه الان ترسیده بود ، از ترس جونش سریع به سمت پایین رفت که یهو

متوجه شد چراغای ساختمون دارن پَرَک پرک میزنن و قطع و وصل میشن

_گندش بزنن اینجا چه خبره
توی تاریکی گیر کرده بود و صدای خاموش شدن چراغ توی اون سکوت به گوش می‌رسید


که یهو همون مرده مو قرمز رو جلوش دید سعی کرد فرار کنه ولی دقیقا جلوی راه خروج وایساده بود پس تصمیم گرفت برگرده به سمت همون اتاقی که بسته رو برده بود

میشه گفت داشت میدویید اومد توی اتاق در و خواست ببنده که دید در بسته نمیشه

سرشو که به سمت پایین میاره متوجه میشه همون مرده پاشو لای در گذاشته که در بسته نشهه

دیگه راه فراری نداشت ، حالا باید چیکار میکرد؟

قبل از اینکه حتی فکرش به این خت بده که چیکار کنه در محکم باز شد مرد به سمتش اومد


قدش تقریبا ۲۰ ثانتی از فلیکس بلند تر بودن بدن رو فرمی که داشت با اینکه لباس جذب نپوشیده بود اما میتونستی متوجه بشی که بازو داره ، قیافش از فلیکس بزرگ تر به نظر میومد شاید ۱۸ سالش بود؟! و همون موهای لخت قرمز با لنز های آبی فلیکس قبلا متوجه اونا نشده بود اما حالا فهمید که اونا لنزنمرد مثل گربه ای که موشی رو گیر آورده باشه داشت نیشخند میزد قبل از اینکه کمترین اکثل و عملی نشون بده فلیکس به حرف اومد

_اممم ب. ببخشید که چیز شد اومدم اینجا یعنی نمیخواستم .... م میخواستم یعنی اومدم چون باید این بسته رو میزاشتم اینجا ن ن می دونستم اتاقه شماست بازم ببخشید الانم میرم هه

سعی کرد لبخندی بزنه

مرد شروع به کرد به خندیدن
+اولین نفری هستی که من و دیده و صاف وایساده
و نیشخندی میزنه

صداش به وضوح با فلیکس فرق داشت صداش لحن خاصی داشت شبیه آدمایی که نیمه خالی لیوان رو بهت نشون میدن تا قسمت پرشو ازت بدزدن


..

فلیکس متوجه حرف مرد نشد پس بی توجه بهش خواست برگرده سمت در


کهکه مرد دستشو برد سمت بسته رو میز و یه کتاب رو در آورد و لاشو باز کرد و از توش یه کلت مشکی درآورد


فلیکس وحشت کرده بود حتی روحشم خبر نداشت که اون بسته ای داره میبره ممکنه توش اسلحه باشه!!!


ترسیده بود مرد به نظر کله شق میومد میدونست اگه باهاش بحث کنه ممکنه همینجا بمیره


مرد تفنگ رو سمتش گرفت

_بیخیال کلی آدم اینجاست نمیتونه شلیک کن_


بنگگ!!!



گلوله دقیقا به سمت گوش راست فلیکس شلیک شده بود اگه یک سانت تکون خورده بود الان به خودش خورده بود

+وااوو خوش دست تر از دفعه قبلی هاست خوبه
[تفنگ رو میگه*]


فلیکس داشت میلرزید پلکش شروع کرد به پرک پرک زدن درست مثل موقع هایی که وقتی زیادی می‌ترسه یا استرس می گیره هم همینطوری میشه ، روی بینیش چیزی حس میکنه دستشو بالا می‌بره تا لمسش کنه


اوه داشت گریه میکرد بدون اینکه خودش خبر داشته باشه ، داشت بی اختیار گریه میکنه

مرد با پوزخند گفت
+چی؟ داری گریه میکنی؟ بیخیال ، مرد با قدم های بلند سمت فلیکس اومد

#huynlix
دیدگاه ها (۰)

#light_in_the_darkتصمیم گرفت بره سره کار خانواده فینتا(بغل د...

#Light_in_the_dark part #1خورشید از پس ابر های پریشان شده بی...

Part 4 — No escapeفلیکس سرشو بلند کرد، یه لحظه به مرد زل زد،...

Part 3 — No escapeفلیکس از ساختمون بیرون زد‌‌. اون مرتیکه حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط