P
P62
یونگی لبخندی زد و گفت:« ببخشید عزیزم !از این به بعد ورود تو حتی تو دفتر کارم هم بدون مجوزه !خوبه؟» ا.ت چشماش گرد شد و گفت:« ولی هیچ کس جز تو اجازه ورود به اونجا رو نداره!» یونگی:« آره هیچکس جز من و همسرم!» ا.ت لبخندی زد و چیزی نگفت که یونگی یک پک دیگه هم از اتیشش گرفت ....ا.ت آروم گفت:« نکش !برات بده» یونگی پوزخندی زد و کمر ا.ت را فشار داد و به بدن خودش چسباند و گفت:« خب.... داشتی چی میگفتی؟به من دستور میدی جوجه؟» ا.ت خندید و نگاهش کرد و گفت:« آره!تو هم انجام میدی!» یونگی آروم خندید و ابرویی بالا انداخت چشماش سمت یقه باز لباس ا.ت رفت و گفت :« وقتشه جبران کنم این یک هفته ای که نبودمو!» ا.ت خندید و گفت:« نه دردم میگیره ...تازه تو هم دردت میگیره چون بدنت زخمه!» یونگی ابرویی بالا انداخت و گفت:« نگران من نباش و بپر رو تخت ....» ا.ت خندید و گفت:« تروخدا ...یون....» یونگی:« بدو زودباش ...همین الان میخوامت» ....ا.ت خندید و جیغی کشید و سمت تخت دوید ...........یونگی آروم خندید و سمتش رفت ...ا.ت آنقدر رو تخت بالا خزید که به تاج تخت خورد ولی یونگی با یک دست مچ پاهایش را گرفت و ا.ت رو پایین کشید ...ا.ت آروم خندید که یونگی روش خیمه زد و گفت:« بخند خانم مین ...بخند که التماس کردناتم زیر من میبینیم» ا.ت سرخ شد که یونگی آروم گونه اش رو بوسید و گفت:« خب آخه من نازتو خریدارم خانم!» ا.ت آروم خندید که یونگی دیگه نتونست تحمل کنه و خم شد و لباشو شکار کرد آروم لباسای ا.ت و در آورد و پایین تخت انداخت ....ت تمام بدنش رو علامت گذاری کرد که همه بدونن این زن مال مافیای بزرگ کره است ! آروم پایین تر رفت و ..................
ا.ت ویو
صبح با نور خورشید تو بغل یونگی از خواب بیدار شدم کمی تکون خوردم که یادم افتاد از دیشب لخت بغل هم خوابمون برده ....لبخندی زدم و به سینه زخمی و بانداژ شده اش نگاه کردم و نفس عمیقی بیرون دادم و آروم نگاهش کردم آروم گونه اش را بوسیدم کمی همونجا در بغلش ماندم که خوابم برد .......وقتی چشمامو باز کردم کمی در جام تکون خوردم که به بغلم نگاه کردم و دیدم یونگی نیست ....دلم شور زد که نکنه با اون وضعش دوباره رفته باشه سر باند؟ تندی بلند شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم از پله ها پایین که دیدم خدمتکاران دارن میرم میچینن ...
بقیش کامنتا...
یونگی لبخندی زد و گفت:« ببخشید عزیزم !از این به بعد ورود تو حتی تو دفتر کارم هم بدون مجوزه !خوبه؟» ا.ت چشماش گرد شد و گفت:« ولی هیچ کس جز تو اجازه ورود به اونجا رو نداره!» یونگی:« آره هیچکس جز من و همسرم!» ا.ت لبخندی زد و چیزی نگفت که یونگی یک پک دیگه هم از اتیشش گرفت ....ا.ت آروم گفت:« نکش !برات بده» یونگی پوزخندی زد و کمر ا.ت را فشار داد و به بدن خودش چسباند و گفت:« خب.... داشتی چی میگفتی؟به من دستور میدی جوجه؟» ا.ت خندید و نگاهش کرد و گفت:« آره!تو هم انجام میدی!» یونگی آروم خندید و ابرویی بالا انداخت چشماش سمت یقه باز لباس ا.ت رفت و گفت :« وقتشه جبران کنم این یک هفته ای که نبودمو!» ا.ت خندید و گفت:« نه دردم میگیره ...تازه تو هم دردت میگیره چون بدنت زخمه!» یونگی ابرویی بالا انداخت و گفت:« نگران من نباش و بپر رو تخت ....» ا.ت خندید و گفت:« تروخدا ...یون....» یونگی:« بدو زودباش ...همین الان میخوامت» ....ا.ت خندید و جیغی کشید و سمت تخت دوید ...........یونگی آروم خندید و سمتش رفت ...ا.ت آنقدر رو تخت بالا خزید که به تاج تخت خورد ولی یونگی با یک دست مچ پاهایش را گرفت و ا.ت رو پایین کشید ...ا.ت آروم خندید که یونگی روش خیمه زد و گفت:« بخند خانم مین ...بخند که التماس کردناتم زیر من میبینیم» ا.ت سرخ شد که یونگی آروم گونه اش رو بوسید و گفت:« خب آخه من نازتو خریدارم خانم!» ا.ت آروم خندید که یونگی دیگه نتونست تحمل کنه و خم شد و لباشو شکار کرد آروم لباسای ا.ت و در آورد و پایین تخت انداخت ....ت تمام بدنش رو علامت گذاری کرد که همه بدونن این زن مال مافیای بزرگ کره است ! آروم پایین تر رفت و ..................
ا.ت ویو
صبح با نور خورشید تو بغل یونگی از خواب بیدار شدم کمی تکون خوردم که یادم افتاد از دیشب لخت بغل هم خوابمون برده ....لبخندی زدم و به سینه زخمی و بانداژ شده اش نگاه کردم و نفس عمیقی بیرون دادم و آروم نگاهش کردم آروم گونه اش را بوسیدم کمی همونجا در بغلش ماندم که خوابم برد .......وقتی چشمامو باز کردم کمی در جام تکون خوردم که به بغلم نگاه کردم و دیدم یونگی نیست ....دلم شور زد که نکنه با اون وضعش دوباره رفته باشه سر باند؟ تندی بلند شدم و لباسامو پوشیدم و رفتم از پله ها پایین که دیدم خدمتکاران دارن میرم میچینن ...
بقیش کامنتا...
- ۴.۴k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط