❤️🔥مافیا دوست داشتنی❤️🔥
❤️🔥مافیا دوست داشتنی❤️🔥
#سوکوکو
#پارت_دوم
ویو (هاروکا)
متعجب ب اون مرد خیره شده بودم البته سنش کمتر از چیزی بود ک بهش بشه گفت مرد.
هاروکا: هی تو دیگه کدوم خری هس....
تا اومدم حرفمو ادامه بدم با برخورد چیز محکم و سنگینی درد عجیبی پشت سرم حس کردم دستمو بردم پشت سرم ک احساس کردم دستم داره خیس میشع
ب دستم ک نگاه کردم متوجه شدم اون مایع خونه!
سرمو بالا آوردمو ب چویایی خیره موندن ک با اون مرده درگیر شده بود ک کم کم
احساس کردم چشام داره بسته میشن و بعدش تاریکی مطلق ...
ویو (چویا)
با برخورد اون میله آهنی ب سر هاروکا و بسته شدن اون چشمای یخیش انگار ک خون توی رگام ب جوش اومد با ی ضربه میزو سمت اون مرد پرت کردم ک با ی جور قدرت عجیب میز رو ب دو قسمت نصف کرد
متوجه شدم ک اون ی مهبت داره.
چویا: هی شما عوضیا کی هستین چی میخواین بنال ببینم!
ویو (مرد ناشناس)
مرد: اسم من آکوتاگاواس و دلیلی نمیبینم ب تو توضیح بدم ک کیم
ولی اگه میخوای بفهمی ک چکارت داریم بهتره خودت بیای و بفهمی ...
ویو (چویا)
با عصبانیت بهش نگاه کردم سنش کمتر از اونی بود ک فک کنم سردسته یکی از سازمان های دشمنه .
چویا: خیله خب بهم بگو اون رییس فاکیت کدوم گوریه.
اینو گفتمو با حرص نفسمو بیرون دادم ک ی جور سوزش خاص رو پشت گردنم حس کردم برگشتم تا پشت سرمو ببینم
فقط یک مرد بود ک با یه سرنگ توی دستش بهم خیره شده بود
چویا: هی عوضیا این دیگه چی بود..
دخل همتونو میارم!
ولی تا مشتمو بالا آوردم ک بکوبونم تو اون صورت مسخرش سرم گیج رفت و یهو پخش زمین شدم و دیگع چیزی رو حس نکردم.
^^فلش بک به چند ساعت بعد^^
ویو (چویا)
با صدای در ب خودم اومدم چشمام باز بودن ولی ب خاطر پارچه ای ک دور چشمام بسته شده بود چیزی نمیدیدم فقط با عصبانیت شروع کردم ب حرف زدن.
چویا: هی روانیا شما دیگه چ خرایی هستین ازم چی میخواین چرا منو آوردین اینجا
این مسخره بازیا چیه تمومش ک...
با شنیدن صدای اون پسره ک خودشو آکوتاگاوا معرفی کرده بود ساکت شدم و فقط گوش دادم
ویو (آکوتاگاوا)
آکو: چقد عجولی دو دیقس به هوش اومدی این همه انرژی از کجاس؟
میدونی رییسم مثل من نیس ک هرچی از دهنت در بیاد بگی و فقط وایسه نگات کنه ها
پس مواظب حرفایی ک میزنی باش.
بهش نگاه کردم و بعد ب سمت در قدم برداشتم و رفتم بیرون .
ویو (چویا)
با شنیدن دوباره صدای در واقعا حرصم در اومد
چویا: هیییی شما عوضیا فک کردین کی هستین بیاین اینجا ببینم.
بعد سعی کردم دستامو تکون بدم ولی جوری ب دسته های صندلی محکم بسته شده بود ک حتی با موهبت هم باز کردنش ی خورده سخت بود .
خواستم با موهبتم خودمو آزاد کنم ک دوباره صدای درو شنیدم
اینبار ساکت شدمو فقط منتظر موندم
ویو (مرد ناشناس)
مرد: هی چته اینجارو رو سرت گذاشتی یکی نفهمه میگه اینجا زایشگاس...
ی نگاه از سر تا پاش کردم واقعا خودش بود
کسی ک این همه ازش تعریف شنیدم همین بچه بود فک کنم حتی ۱۶۰ سانت هم نباشه
ویو (چویا)
با حرفی ک زد دلم میخواس پاشم تا جایی ک میخوره بزنم کبودش کنم
ولی چند لحظه مکث کردم صداش اونقدرا هم مثل مردای سن بالا نبود
چویا: هی شما ها منو مسخره کردین؟
برین بگین اون رییس فاکیتون بیاد ببینم چ زری میخواد بزنه
ویو (مرد ناشناس)
مرد: ها! فک کنم یادم رفت معرفی کنم اون رییس فاکی ک داری میگی خود منم .
بعد سمتش قدم برداشتم و روب روش ایستادم دستمو سمت چشم بندش بردم و از پشت بازش کردم و برش داشتم
ولی ناخوداگاه ب چشماش خیره شدم
ویو (چویا)
بعد از حرفی ک زد داشتم تو ذهنم تصورش میکردم ک متوجه شدم داره میاد سمتم
بعد از باز شدن چشم بند سریع چشمامو باز کردم تا ببینمش ولی از چیزی ک فکرشو میکردم هم جوون تر بود
چویا: هی تو اسمت چیه کی هستی برای چ سازمامی کار میکنی ؟
ویو (مرد ناشناس)
مرد: عه ی دقه صبر کن خب اینجا شما گروگانی یا من هااا؟
اون رییس فاکی ک اینقد ذوق دیدنشو داشتی منم!...
تو الان گروگان مافیای بندری؛
و بخوام کاملش کنم اسم من...
انقدر پارتای طولانی میزارم براتون چرا حمایتا انقد کمههههه؟🥺
#سوکوکو
#پارت_دوم
ویو (هاروکا)
متعجب ب اون مرد خیره شده بودم البته سنش کمتر از چیزی بود ک بهش بشه گفت مرد.
هاروکا: هی تو دیگه کدوم خری هس....
تا اومدم حرفمو ادامه بدم با برخورد چیز محکم و سنگینی درد عجیبی پشت سرم حس کردم دستمو بردم پشت سرم ک احساس کردم دستم داره خیس میشع
ب دستم ک نگاه کردم متوجه شدم اون مایع خونه!
سرمو بالا آوردمو ب چویایی خیره موندن ک با اون مرده درگیر شده بود ک کم کم
احساس کردم چشام داره بسته میشن و بعدش تاریکی مطلق ...
ویو (چویا)
با برخورد اون میله آهنی ب سر هاروکا و بسته شدن اون چشمای یخیش انگار ک خون توی رگام ب جوش اومد با ی ضربه میزو سمت اون مرد پرت کردم ک با ی جور قدرت عجیب میز رو ب دو قسمت نصف کرد
متوجه شدم ک اون ی مهبت داره.
چویا: هی شما عوضیا کی هستین چی میخواین بنال ببینم!
ویو (مرد ناشناس)
مرد: اسم من آکوتاگاواس و دلیلی نمیبینم ب تو توضیح بدم ک کیم
ولی اگه میخوای بفهمی ک چکارت داریم بهتره خودت بیای و بفهمی ...
ویو (چویا)
با عصبانیت بهش نگاه کردم سنش کمتر از اونی بود ک فک کنم سردسته یکی از سازمان های دشمنه .
چویا: خیله خب بهم بگو اون رییس فاکیت کدوم گوریه.
اینو گفتمو با حرص نفسمو بیرون دادم ک ی جور سوزش خاص رو پشت گردنم حس کردم برگشتم تا پشت سرمو ببینم
فقط یک مرد بود ک با یه سرنگ توی دستش بهم خیره شده بود
چویا: هی عوضیا این دیگه چی بود..
دخل همتونو میارم!
ولی تا مشتمو بالا آوردم ک بکوبونم تو اون صورت مسخرش سرم گیج رفت و یهو پخش زمین شدم و دیگع چیزی رو حس نکردم.
^^فلش بک به چند ساعت بعد^^
ویو (چویا)
با صدای در ب خودم اومدم چشمام باز بودن ولی ب خاطر پارچه ای ک دور چشمام بسته شده بود چیزی نمیدیدم فقط با عصبانیت شروع کردم ب حرف زدن.
چویا: هی روانیا شما دیگه چ خرایی هستین ازم چی میخواین چرا منو آوردین اینجا
این مسخره بازیا چیه تمومش ک...
با شنیدن صدای اون پسره ک خودشو آکوتاگاوا معرفی کرده بود ساکت شدم و فقط گوش دادم
ویو (آکوتاگاوا)
آکو: چقد عجولی دو دیقس به هوش اومدی این همه انرژی از کجاس؟
میدونی رییسم مثل من نیس ک هرچی از دهنت در بیاد بگی و فقط وایسه نگات کنه ها
پس مواظب حرفایی ک میزنی باش.
بهش نگاه کردم و بعد ب سمت در قدم برداشتم و رفتم بیرون .
ویو (چویا)
با شنیدن دوباره صدای در واقعا حرصم در اومد
چویا: هیییی شما عوضیا فک کردین کی هستین بیاین اینجا ببینم.
بعد سعی کردم دستامو تکون بدم ولی جوری ب دسته های صندلی محکم بسته شده بود ک حتی با موهبت هم باز کردنش ی خورده سخت بود .
خواستم با موهبتم خودمو آزاد کنم ک دوباره صدای درو شنیدم
اینبار ساکت شدمو فقط منتظر موندم
ویو (مرد ناشناس)
مرد: هی چته اینجارو رو سرت گذاشتی یکی نفهمه میگه اینجا زایشگاس...
ی نگاه از سر تا پاش کردم واقعا خودش بود
کسی ک این همه ازش تعریف شنیدم همین بچه بود فک کنم حتی ۱۶۰ سانت هم نباشه
ویو (چویا)
با حرفی ک زد دلم میخواس پاشم تا جایی ک میخوره بزنم کبودش کنم
ولی چند لحظه مکث کردم صداش اونقدرا هم مثل مردای سن بالا نبود
چویا: هی شما ها منو مسخره کردین؟
برین بگین اون رییس فاکیتون بیاد ببینم چ زری میخواد بزنه
ویو (مرد ناشناس)
مرد: ها! فک کنم یادم رفت معرفی کنم اون رییس فاکی ک داری میگی خود منم .
بعد سمتش قدم برداشتم و روب روش ایستادم دستمو سمت چشم بندش بردم و از پشت بازش کردم و برش داشتم
ولی ناخوداگاه ب چشماش خیره شدم
ویو (چویا)
بعد از حرفی ک زد داشتم تو ذهنم تصورش میکردم ک متوجه شدم داره میاد سمتم
بعد از باز شدن چشم بند سریع چشمامو باز کردم تا ببینمش ولی از چیزی ک فکرشو میکردم هم جوون تر بود
چویا: هی تو اسمت چیه کی هستی برای چ سازمامی کار میکنی ؟
ویو (مرد ناشناس)
مرد: عه ی دقه صبر کن خب اینجا شما گروگانی یا من هااا؟
اون رییس فاکی ک اینقد ذوق دیدنشو داشتی منم!...
تو الان گروگان مافیای بندری؛
و بخوام کاملش کنم اسم من...
انقدر پارتای طولانی میزارم براتون چرا حمایتا انقد کمههههه؟🥺
- ۳.۴k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط