Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹⁸
دیگه موقع غروب آفتاب رسیده بود ، کنار هم روی شن ها نشسته بودند و موج های آروم دریا رو تماشا میکردند
_ اون....مدتی که من ، بیهوش بودم چه اتفاقی افتاد ؟
تهیونگ نگاهی به جونگکوک انداخت
+ گفتم که به این چیزا فکر نکن ، اومدیم اینجا که خوش بگذرونیمو کلی کارای باحال کنیم پس بهتره همه چیزو فراموش کنی و فقط از هوا لذت ببری
جونگکوک به دریا خیره شد ، دیگه حرفی نزد و فقط سکوت کرد
تهیونگ متوجه فضای متشنج شد و سعی کرد بحث رو عوض کنه
+ خب....نظرت چیه برای شام بریم یه رستوران
_ خوبه
+ پس پاشو بریم
از روی زمین بلند شد و دستش را به سمت جونگکوک دراز کرد و کمکش کرد بلند بشه
.....
تقریبا دو ماه از اومدنشون به اینجا گذشته
توی تمام این مدت تهیونگ حتی برای یک ثانیه هم جونگکوک رو تنها نزاشت و همیشه کنارش بود
کلی باهم وقت گذروندن و جونگکوک حالش بهتر شده و دیگه کمتر به گذشته و اون اتفاقات فکر میکنه
باهم فیلم میدیدن ، میرفتن کنار ساحل ، میرفتن خرید ، باهم غذا درست میکردن ، کلی حرف میزدن و هرشب تو آغوش هم میخوابیدن...بدون هیچ مزاحمی
ولی....زندگی قرار نیست همیشه انقدر خوب و راحت باشه مگه نه ؟ ابرای سیاه دوباره برمیگردن...این قانون طبیعته .
اینبار قراره چه اتفاقی براشون بیوفته ؟!
تهیونگ بخاطر این وقفه طولانی و دو ماه سرکار نرفتن حالا یه عالمه کار داشت و بیشتر از این نمیتوانست بیخیال کاراش باشه پس باید برگشتن خونه و از فردا تهیونگ مجبوره بره سرکار
....
با انعکاس نور خورشید توی چشمام از خواب بیدار شد ، اما اینبار بازوهای تهیونگ دور کمرش حلقه نبود ، حتی خود تهیونگ هم نبود .
با کلافگی روی تخت نشست ، به بیدار شدن توی بغل گرم تهیونگ عادت کرده بود و حالا که تهیونگ رفته سرکار و نیست حس میکرد به چیزی کمه
دستی به موهای ژولیده اش کشید و از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد
خدمتکارا مشغول کارهاشون بودن . از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد
آجوما : اوه بیدار شدی ؟! داشتم صبحانتو آماده میکردم برات بیارم تو اتاقت ، حالا بیا اینجا بخور
و بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت
بعد از صبحانش تصمیم گرفت یکم فیلم ببینه تا یکم سرگرم بشه که ناگهان در با شتاب باز شد و آلیا وارد شد
.....ادامه دارد
شبتون رنگی رنگی :) 🤣🤣
دوباره قراره داستان جالب بشه
ها ها ها ها ها ها ( مثلا خنده شیطانی )
ₚₐᵣₜ : ¹⁸
دیگه موقع غروب آفتاب رسیده بود ، کنار هم روی شن ها نشسته بودند و موج های آروم دریا رو تماشا میکردند
_ اون....مدتی که من ، بیهوش بودم چه اتفاقی افتاد ؟
تهیونگ نگاهی به جونگکوک انداخت
+ گفتم که به این چیزا فکر نکن ، اومدیم اینجا که خوش بگذرونیمو کلی کارای باحال کنیم پس بهتره همه چیزو فراموش کنی و فقط از هوا لذت ببری
جونگکوک به دریا خیره شد ، دیگه حرفی نزد و فقط سکوت کرد
تهیونگ متوجه فضای متشنج شد و سعی کرد بحث رو عوض کنه
+ خب....نظرت چیه برای شام بریم یه رستوران
_ خوبه
+ پس پاشو بریم
از روی زمین بلند شد و دستش را به سمت جونگکوک دراز کرد و کمکش کرد بلند بشه
.....
تقریبا دو ماه از اومدنشون به اینجا گذشته
توی تمام این مدت تهیونگ حتی برای یک ثانیه هم جونگکوک رو تنها نزاشت و همیشه کنارش بود
کلی باهم وقت گذروندن و جونگکوک حالش بهتر شده و دیگه کمتر به گذشته و اون اتفاقات فکر میکنه
باهم فیلم میدیدن ، میرفتن کنار ساحل ، میرفتن خرید ، باهم غذا درست میکردن ، کلی حرف میزدن و هرشب تو آغوش هم میخوابیدن...بدون هیچ مزاحمی
ولی....زندگی قرار نیست همیشه انقدر خوب و راحت باشه مگه نه ؟ ابرای سیاه دوباره برمیگردن...این قانون طبیعته .
اینبار قراره چه اتفاقی براشون بیوفته ؟!
تهیونگ بخاطر این وقفه طولانی و دو ماه سرکار نرفتن حالا یه عالمه کار داشت و بیشتر از این نمیتوانست بیخیال کاراش باشه پس باید برگشتن خونه و از فردا تهیونگ مجبوره بره سرکار
....
با انعکاس نور خورشید توی چشمام از خواب بیدار شد ، اما اینبار بازوهای تهیونگ دور کمرش حلقه نبود ، حتی خود تهیونگ هم نبود .
با کلافگی روی تخت نشست ، به بیدار شدن توی بغل گرم تهیونگ عادت کرده بود و حالا که تهیونگ رفته سرکار و نیست حس میکرد به چیزی کمه
دستی به موهای ژولیده اش کشید و از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد
خدمتکارا مشغول کارهاشون بودن . از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد
آجوما : اوه بیدار شدی ؟! داشتم صبحانتو آماده میکردم برات بیارم تو اتاقت ، حالا بیا اینجا بخور
و بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت
بعد از صبحانش تصمیم گرفت یکم فیلم ببینه تا یکم سرگرم بشه که ناگهان در با شتاب باز شد و آلیا وارد شد
.....ادامه دارد
شبتون رنگی رنگی :) 🤣🤣
دوباره قراره داستان جالب بشه
ها ها ها ها ها ها ( مثلا خنده شیطانی )
- ۳.۲k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط