Bd d
Bₐₙd ₐᵢd
ₚₐᵣₜ : ¹⁶
_ ه...همش تقصیر منه ، باید بیشتر مراقبت....هق.... میبودم
و بدن ضعیف جونگکوک را در آغوش گرفت
+ چی ؟! نه...نه
( به گوه خوردن افتادم چرا آخه تهیونگو به گریه انداختم الان چیکار کنمممم 😑😂 )
_ از این...به بعد ...هق ، دیگه حق نداری از من دور بشی
جونگکوک آرام سرش را به نشانه تائید تکان داد
+ باشه...دیگه بسه
تهیونگ با چشمای اشکیش به جونگکوک نگاه کرد ، مثل همیشه تمام اجزای صورتش با زیبایی میدرخشید .
دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و لب هایش را روی لب های جونگکوک کوبید
برای لحظه ای متعجب به تهیونگ نگاه کرد اما در نهایت تسلیم شد و تصمیم گرفت همراهی کنه
بعد از مدتی کوتاه هردو نفس کم آوردند و از هم جدا شدند
_ همیشه منتظر این لحظه بودم
....
_ چیزی میخوای برات بیارم ؟ گشنت نیست ؟
+ نه خوبم
_ مطمئنی ؟
+ اوهوم
آرام کنار جونگکوک روی کاناپه نشست
_ خب...نظرت چیه چند روز بریم مسافرت ؟
+ مسافرت ؟! برای چی؟
_ گفتم شاید بعد از اون اتفاقات...بهتر باشه یه مدت بریم یه جای خوش آب و هوا که حالت به ذره بهتر بشه
+ ن...نیازی نیست ، من خوبم
تهیونگ دستش را دور کمر جونگکوک حلقه کرد
_ الکی ادا در نیار میتونم حالتو از چشمات بفهمم
جونگکوک نگاهش را از تهیونگ دزدید و به به دستش که در دست تهیونگ بود نگاه کرد
تهیونگ چونه جونگکوک را گرفت و صورتش را به سمت خودش برگرداند
_ میتونیم بریم کلی خوش بگذرونیم ، دوتایی ، بدون هیچ مزاحمی
+ خب....باشه
_ پس زودباش بریم چمدونامونو جمع کنیممممم
دست جونگکوک را گرفت و به سمت اتاقش کشید
...ادامه دارد
_____________________________
از اونجایی که فعلا هیچ ایده برا ادامش ندارم اینم بزور نوشتم احتمالا یه مدت کوتاهی 🤏 پارت نداریم
اینم از صبح که بیدار شدم تا الان فقط همین یه ذره به ذهنم رسید نوشتم
حس میکنم اصلا خوب نشده فیک و داستان جالبی نداره
همین یه ذره رو فعلا قبول کنین ازم تا بعدا شاید یه چیز قشنگ به ذهنم رسید که اضافه کنم
ₚₐᵣₜ : ¹⁶
_ ه...همش تقصیر منه ، باید بیشتر مراقبت....هق.... میبودم
و بدن ضعیف جونگکوک را در آغوش گرفت
+ چی ؟! نه...نه
( به گوه خوردن افتادم چرا آخه تهیونگو به گریه انداختم الان چیکار کنمممم 😑😂 )
_ از این...به بعد ...هق ، دیگه حق نداری از من دور بشی
جونگکوک آرام سرش را به نشانه تائید تکان داد
+ باشه...دیگه بسه
تهیونگ با چشمای اشکیش به جونگکوک نگاه کرد ، مثل همیشه تمام اجزای صورتش با زیبایی میدرخشید .
دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و لب هایش را روی لب های جونگکوک کوبید
برای لحظه ای متعجب به تهیونگ نگاه کرد اما در نهایت تسلیم شد و تصمیم گرفت همراهی کنه
بعد از مدتی کوتاه هردو نفس کم آوردند و از هم جدا شدند
_ همیشه منتظر این لحظه بودم
....
_ چیزی میخوای برات بیارم ؟ گشنت نیست ؟
+ نه خوبم
_ مطمئنی ؟
+ اوهوم
آرام کنار جونگکوک روی کاناپه نشست
_ خب...نظرت چیه چند روز بریم مسافرت ؟
+ مسافرت ؟! برای چی؟
_ گفتم شاید بعد از اون اتفاقات...بهتر باشه یه مدت بریم یه جای خوش آب و هوا که حالت به ذره بهتر بشه
+ ن...نیازی نیست ، من خوبم
تهیونگ دستش را دور کمر جونگکوک حلقه کرد
_ الکی ادا در نیار میتونم حالتو از چشمات بفهمم
جونگکوک نگاهش را از تهیونگ دزدید و به به دستش که در دست تهیونگ بود نگاه کرد
تهیونگ چونه جونگکوک را گرفت و صورتش را به سمت خودش برگرداند
_ میتونیم بریم کلی خوش بگذرونیم ، دوتایی ، بدون هیچ مزاحمی
+ خب....باشه
_ پس زودباش بریم چمدونامونو جمع کنیممممم
دست جونگکوک را گرفت و به سمت اتاقش کشید
...ادامه دارد
_____________________________
از اونجایی که فعلا هیچ ایده برا ادامش ندارم اینم بزور نوشتم احتمالا یه مدت کوتاهی 🤏 پارت نداریم
اینم از صبح که بیدار شدم تا الان فقط همین یه ذره به ذهنم رسید نوشتم
حس میکنم اصلا خوب نشده فیک و داستان جالبی نداره
همین یه ذره رو فعلا قبول کنین ازم تا بعدا شاید یه چیز قشنگ به ذهنم رسید که اضافه کنم
- ۱.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط