{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P61

با حس سردرد چشمام باز کردم دیدم تار بود بعد چند بار پلک زدن گوشم سوت کشید
نه.. نههه این امکان نداره دوباره همون درد دباره حس ازیت شدن
خودم کنترل کردم و همینجور داشتم میگشتم فهمیدم از اون موقعه تا الان هیچی این خونه عوض نشده بود که با صدای برگشتم
_ هعی هه این ملقب به سایکو
+ تووو اینجا چیکار میکنی
_ هه این تو دختر باهوشی نیستی
مطمعنم اگه دوست جون جونیت بود فهمیده بود
+خواهش میکنم بخیالم شو برو
_ نمیتونم تازه شروعشه کیم هه این
یکهو در اتاق پشت سرم باز شد و با حس درد بیهوش شدم

ای ان ویو

امروز قرار بود هیونجین برگرده و همه جمع شده بودیم جز هه این و یوری
این قضیه داشت نگرانم میکرد
که در باز شد
+ او سلام بچه ها
_ هیوناااا
همه بغلش کردم و رفع دلتنگی کردیم
تقریبا ساعت ۱۰ شده بود داشتم نگران میشدم
+ میگم چانا
همه برگشتن نگام کردن البته اینکه هیون چهار پنج بار پرسید کجان از چشمم دور نموند
+ میگن یوری و هه این خیلی دیر کردن
چان جواب داد
_ اره یکمی دیر شده بزار به هه این زنگ بزنم
بعد گفتن این جمله هیونجین اخمی کرد و چیزی نگفت

ویو چان
قرار بود هیونجین بیاد و این نگران میکرد که باز با هه این گرم بگیره چون رابطه منو هه این خیلی پیشرفت کرد
‌‌.......

زنگ زدم به هه این و دیدم گوشیش خاموشه زنگ زدم به یوری دیدم اینم خاموشه
+ بچه ها اینجا یه خبرای هست
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ (سرنوشت)

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای آزار دهنده ی زنگ ساعت گوشیم ، دستم رو...

مافیای عزیز منp8

فیک تک پارتی ریحانه(یعنی نویسنده) امروز خیلی دلم درد میکنه ه...

پارت سه کوک: نهمیسو: به هر حال که تو مدرسه میری بیا دیگه( کو...

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط