اسا بیصدا بود. اشکاش رو پاک کرد و نگاهی به نوزادش انداخت
اسا بیصدا بود. اشکاش رو پاک کرد و نگاهی به نوزادش انداخت. دستی به موهای نرمش کشید و لب زد:
«قول میدم همه چی رو درست کنم.»
بعد، نوزاد رو آروم به آغوش یکی از خدمتکارها داد و گفت:
«مواظبش باش... تا من برگردم.»
بدون لحظهای تردید، از اتاق بیرون رفت. مستقیم به سمت قصر شاه حرکت کرد.
درِ بزرگ قصر رو باز کرد و داخل شد. شاه پشت میز نشسته بود. اسا صاف ایستاد و محکم گفت:
«الهه فراموشی کجاست؟»
شاه آهی کشید و فقط نگاهش کرد. حرفی نزد.
اسا اخم کرد. صداش بلندتر شد:
«من حق دارم بدونم! اون مرد، پدر بچهی منه! شما حق نداشتین بدون رضایت من خاطراتشو پاک کنین!»
شاه سکوت کرد. نگاهش چیزی بین پشیمونی و ترس بود. اما باز هم هیچ نگفت.
اسا بدون معطلی برگشت. از یکی از محافظها که کنار در ایستاده بود، با جدیت پرسید:
«اونی که الهه فراموشی رو برد، کی بود؟»
محافظ با تردید گفت:
«من بودم... ولی خانم، اجازه ندارم...»
اسا نزدیک شد، دستش رو روی بازوی محافظ گذاشت و با صدایی آروم و قاطع گفت:
«من مادر بچهاشم. راه رو نشون بده.»
ساعتی بعد، اسا در کوههای بلند ایستاده بود. درِ سنگی کوچکی رو باز کرد و وارد غار شد. اونجا، الهه فراموشی با لباسی خاکستری نشسته بود. چشماش بسته و آرام.
اسا نزدیک شد و گفت:
«من اومدم خاطرات شوهرم رو پس بگیرم.»
الهه بدون باز کردن چشمهاش گفت:
«اگر خاطرات برگرده، ممکنه روحش نشکنه... ولی قلبش شاید دوباره آسیب ببینه.»
اسا گفت:
«قلبش مال منه. حتی اگه بشکنه، من کنارش میمونم.»
الهه بالاخره چشمهاشو باز کرد. آهی کشید، بلند شد و از صندوقی در گوشه غار، یک گوی درخشان بیرون آورد.
گفت:
«اینه. تمام خاطرات تهیونگ اینجاست. اما باید بدونی، شکستن این گوی، درد زیادی براش داره. واقعاً میخوای این کارو بکنی؟»
اسا بدون لحظهای فکر کردن گفت:
«آره.»
چند ساعت بعد، اسا برگشت. قصر ساکت بود. تهیونگ تنها توی حیاط نشسته بود. همون سرد و بیاحساس.
اسا جلو رفت. گوی درخشان رو بالا گرفت. نور شدیدی ازش پخش شد.
تهیونگ بلند شد و گفت:
«چی کار میکنی؟»
اسا فقط یک جمله گفت:
«حقیقت رو بهت برمیگردونم.»
و گوی رو با تمام قدرت به زمین کوبید. صدای شکستن بلند شد. نور از زمین بالا رفت و به سمت تهیونگ هجوم آورد.
تهیونگ فریاد کشید. دستهاش رو روی سرش گذاشت. زانو زد. نفسش بند اومده بود. صدای جیغش توی قصر پیچید.
صحنههایی توی ذهنش پخش شد:
اولین دیدار با اسا... لبخنداش... شبهایی که کنارش بود... زمانی که فهمید بارداره... صدای قلب بچه... و آخرین نگاهش قبل از ناپدید شدن...
همه چی برگشت. همه چی.
تهیونگ، نفسزنان و با چشمای اشکی، به اسا نگاه کرد... گیج، حیرون... و پر از حسرت
«قول میدم همه چی رو درست کنم.»
بعد، نوزاد رو آروم به آغوش یکی از خدمتکارها داد و گفت:
«مواظبش باش... تا من برگردم.»
بدون لحظهای تردید، از اتاق بیرون رفت. مستقیم به سمت قصر شاه حرکت کرد.
درِ بزرگ قصر رو باز کرد و داخل شد. شاه پشت میز نشسته بود. اسا صاف ایستاد و محکم گفت:
«الهه فراموشی کجاست؟»
شاه آهی کشید و فقط نگاهش کرد. حرفی نزد.
اسا اخم کرد. صداش بلندتر شد:
«من حق دارم بدونم! اون مرد، پدر بچهی منه! شما حق نداشتین بدون رضایت من خاطراتشو پاک کنین!»
شاه سکوت کرد. نگاهش چیزی بین پشیمونی و ترس بود. اما باز هم هیچ نگفت.
اسا بدون معطلی برگشت. از یکی از محافظها که کنار در ایستاده بود، با جدیت پرسید:
«اونی که الهه فراموشی رو برد، کی بود؟»
محافظ با تردید گفت:
«من بودم... ولی خانم، اجازه ندارم...»
اسا نزدیک شد، دستش رو روی بازوی محافظ گذاشت و با صدایی آروم و قاطع گفت:
«من مادر بچهاشم. راه رو نشون بده.»
ساعتی بعد، اسا در کوههای بلند ایستاده بود. درِ سنگی کوچکی رو باز کرد و وارد غار شد. اونجا، الهه فراموشی با لباسی خاکستری نشسته بود. چشماش بسته و آرام.
اسا نزدیک شد و گفت:
«من اومدم خاطرات شوهرم رو پس بگیرم.»
الهه بدون باز کردن چشمهاش گفت:
«اگر خاطرات برگرده، ممکنه روحش نشکنه... ولی قلبش شاید دوباره آسیب ببینه.»
اسا گفت:
«قلبش مال منه. حتی اگه بشکنه، من کنارش میمونم.»
الهه بالاخره چشمهاشو باز کرد. آهی کشید، بلند شد و از صندوقی در گوشه غار، یک گوی درخشان بیرون آورد.
گفت:
«اینه. تمام خاطرات تهیونگ اینجاست. اما باید بدونی، شکستن این گوی، درد زیادی براش داره. واقعاً میخوای این کارو بکنی؟»
اسا بدون لحظهای فکر کردن گفت:
«آره.»
چند ساعت بعد، اسا برگشت. قصر ساکت بود. تهیونگ تنها توی حیاط نشسته بود. همون سرد و بیاحساس.
اسا جلو رفت. گوی درخشان رو بالا گرفت. نور شدیدی ازش پخش شد.
تهیونگ بلند شد و گفت:
«چی کار میکنی؟»
اسا فقط یک جمله گفت:
«حقیقت رو بهت برمیگردونم.»
و گوی رو با تمام قدرت به زمین کوبید. صدای شکستن بلند شد. نور از زمین بالا رفت و به سمت تهیونگ هجوم آورد.
تهیونگ فریاد کشید. دستهاش رو روی سرش گذاشت. زانو زد. نفسش بند اومده بود. صدای جیغش توی قصر پیچید.
صحنههایی توی ذهنش پخش شد:
اولین دیدار با اسا... لبخنداش... شبهایی که کنارش بود... زمانی که فهمید بارداره... صدای قلب بچه... و آخرین نگاهش قبل از ناپدید شدن...
همه چی برگشت. همه چی.
تهیونگ، نفسزنان و با چشمای اشکی، به اسا نگاه کرد... گیج، حیرون... و پر از حسرت
- ۷.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط