آسا با صدای آرومی گفت:
آسا با صدای آرومی گفت:
«نمیدونم... دلم میخواد اسمشو پدرش انتخاب کنه… تهیونگ.»
در همون لحظه، نور طلاییرنگی در اتاق پیچید. نگهبان ظاهر شد. با همون حالت آروم و صدای جدی گفت:
«آسا، وقتشه. در باز شده. میتونی برگردی خونه.»
آسا نگاهی به پسرش انداخت، آهی کشید، و نوزاد رو محکمتر تو بغل گرفت. بعد، همراه نگهبان از در عبور کرد… و دوباره قدم به دنیای خودش گذاشت.
قصر، هوای آشنای دنیای خودش، و خونهاش… همه چیز جلوش بود. اما وقتی به قصر رسید، همه چیز عجیب و متفاوت بود.
در باغ قصر، تهیونگ ایستاده بود. هوا خنک بود و برگها زیر پاش خشخش میکردن. آسا با قلبی تندتپ وارد شد، بچهاش رو در آغوش داشت، و زمزمه کرد:
«تهیونگ... برگشتم... این بچه... پسر توئه.»
تهیونگ بهش نگاه کرد. سکوتی سنگین بینشون افتاد. بعد، با سردی و گیجی گفت:
«منظورت چیه این بچهی منه؟ من تو رو نمیشناسم.»
«نمیدونم... دلم میخواد اسمشو پدرش انتخاب کنه… تهیونگ.»
در همون لحظه، نور طلاییرنگی در اتاق پیچید. نگهبان ظاهر شد. با همون حالت آروم و صدای جدی گفت:
«آسا، وقتشه. در باز شده. میتونی برگردی خونه.»
آسا نگاهی به پسرش انداخت، آهی کشید، و نوزاد رو محکمتر تو بغل گرفت. بعد، همراه نگهبان از در عبور کرد… و دوباره قدم به دنیای خودش گذاشت.
قصر، هوای آشنای دنیای خودش، و خونهاش… همه چیز جلوش بود. اما وقتی به قصر رسید، همه چیز عجیب و متفاوت بود.
در باغ قصر، تهیونگ ایستاده بود. هوا خنک بود و برگها زیر پاش خشخش میکردن. آسا با قلبی تندتپ وارد شد، بچهاش رو در آغوش داشت، و زمزمه کرد:
«تهیونگ... برگشتم... این بچه... پسر توئه.»
تهیونگ بهش نگاه کرد. سکوتی سنگین بینشون افتاد. بعد، با سردی و گیجی گفت:
«منظورت چیه این بچهی منه؟ من تو رو نمیشناسم.»
- ۶.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط