جادویی عشق part ۶۱
جادویی عشق part ۶۱
نگاهش به من افتاد.
اروم و بي حرف تعظیم کوتاهی کردم
پلك عميقي احتمالا به نشونه سلام زد.
وی-کجا بودین؟
اميلي خودشو جدا کرد و شاد و پرانرژي شرح روز و خرید لباس رو براش تعريف كرد، حتي قضيه لباس آبي و بانوي درباري و اینکه من
لباس قدیمی میپوشم رو
ذاتاً دهن لق خيلي خوبيه..
اگه تو دوره ما بود بانك زن خوبي ميشد.
بهش میگفتی ما میخوایم بانك بزنيم...به كسي نگيااا.. ه دقيقه بعد كل شهر که هیچ کل کشور اطلاع داشتن.. وی نگاهی بهم انداخت و چيزي
نگفت.
رفتیم بالا تو اتاق اميلي تا براي شب حاضرش کنیم. خيلي ذوق زده بود..
لباسش رو پوشید و کمی موهاش رو مرتب کردم. دیگه هوا داشت تاریک میشد و نزدیک اومدن مهمونها بود که ضربه
اي به در خورد
من رفتم باز کردم
سارا..
یه چیز پارچه پیچ شده رو جلوم گرفت و گفت: اقا گفتن اینو بدم به
شما...
ابرو بالا انداختم و گفتم من؟
سارا-بله..
از دستش گرفتم و اونم رفت.
حلاقه شانه نگاه کردم ارواحهم
متعجب به چیز بقچه پیچ شده دستم نگاه کردم و اروم پارچه رو
کنار زدم.
اميلي تند اومد کنارم و گفت: چیه؟ چیه؟
نمیدونم.
سریع پارچه رو کنار زدم و...
اميلي از شوق جیغ کشید و شاد گفت: واااي خداااي
من..خودشه..همونه نه؟
گنگ و متعجب لباس آبي زيبايي که توی دستام بود رو باز کردم و
جلوم گرفتم و اروم گفتم اره... خودشه.
همون لباسی که توي خياطي دیده بودم. همون که خیاط گفته بود یه
درباري خريدتش..
حالا.. اینجابود .. تو دستاي من..و وی..
امیلی شاد گفت وی برات خریدتش؟؟ باور نمیکنم
منم باور نمیکردم
چرا باید چنین کاری کرده باشه؟
اميلي برو بپوشش..
گنگ گفتم اما..
اميلي-عه بپوشش..دیر شده..
گنگ رفتم تو اتاق خالي كناري
چرا اینکار رو کرده بود؟ چرا برام خریده بودش؟
نرم لباسم رو در آوردم و پوشیدمش.
واي خداا.. واقعا زیبا بود..
دامن حرير ابي و با لايه هاي بنفش بالا تنه طرح گل کاری
چرخی باهاش زدم
پف زيادي داشت و حس خيلي خوبي بهم میداد.
موهامو کمی مرتب کردم و لبخند پر ذوق و شوقي روي لبام اومد و
نرم خندیدم دوسش داشتم..
پایین صدای همهمه کمی میومد. احتمالا چندتا از مهمون ها اومده بودن
در رو باز کردم و خواستم از در برم بیرون که صداي گفت و گوي
اميلي و وی رو شنیدم.
تو راهرو بودن
امیلی با ذوق گفت: لباسم قشنگه؟
نگاش کردم
عین یه پرنسس میدرخشید
وی دست تو جیب لبخند زد و گفت:خيلي..
نگاش کردم
شلوار و چکمه سرمه اي و کت بلند سفید و پیرهن سرمه اي که
زیرش به تن داشت.
مرتب مثل همیشه..
اميلي شيطون :گفت امیدوارم امشب با یه دختر ببینمت
وی کلافه :گفت اااااميلي.
اميلي نخودي خندید و گفت: فقط به سمت دختري که باعث میشه
قلبت تند تر بزنه برو و بهش پیشنهاد رقص بده.. وی اخم غلیظی کرد و گفت برو پی کارت بچه.. امیلی با خنده ازش دور شد و رفت پایین.
وی هم پشتش رفت.
لبخند زدم و از اتاق اومدم بیرون که در اتاق البرت هم باز شد و دوید
بیرون
با دیدنم در حین دویدن یهو پاش لیز خورد و افتاد زمین
نگران دویدم سمتش و گفتم: البرت..خوبی؟
دست به کمرش گرفت و صورتشو از در تو هم کشید و گفت تو چرا انقدر خوشگل شدي؟
متعجب خندیدم و به خودم نگاه کردم و گفتم: جداً؟
با غیض گفت: سمت کمتر بود مال خودم بودي..حيف..
شوکه ابرو بالا انداختم و متعجب گفتم البرت
با ذوق بلند شد و گفت میرم ببینم میشه دختراي مهموني رو گول
بزنم ببوسمشون..
و دوید رفت.
با چشمای گرد زل زدم بهش
کي ميگه بچه هاي دوره جدید گودزیلان؟
این بچه از اونا هم بدتره
نچ نچ..
واي خداا...
سرمو به تأسف تکون دادم.
لباسم رو بلند کردم و اروم که یه وقت باکله زمین نخورم از پله ها
سرازیر شدم پایین
از پنجره دیدم هوا تاريك شده بود و سر و صداي پايين زياد شده بود و صداي موسيقي كلاسيك زنده ای به گوش میرسید. نفس عمیقی کشیدم و اروم اروم و کنترل شده رفتم پایین روي پله ها دیدم سالن شيك و بزرگ عمارت پر از مهمونه.. زنهاي اشرافي با موهاي لوله شده شيك با لباسهاي مجلل،مردهاي جام
نگاهش به من افتاد.
اروم و بي حرف تعظیم کوتاهی کردم
پلك عميقي احتمالا به نشونه سلام زد.
وی-کجا بودین؟
اميلي خودشو جدا کرد و شاد و پرانرژي شرح روز و خرید لباس رو براش تعريف كرد، حتي قضيه لباس آبي و بانوي درباري و اینکه من
لباس قدیمی میپوشم رو
ذاتاً دهن لق خيلي خوبيه..
اگه تو دوره ما بود بانك زن خوبي ميشد.
بهش میگفتی ما میخوایم بانك بزنيم...به كسي نگيااا.. ه دقيقه بعد كل شهر که هیچ کل کشور اطلاع داشتن.. وی نگاهی بهم انداخت و چيزي
نگفت.
رفتیم بالا تو اتاق اميلي تا براي شب حاضرش کنیم. خيلي ذوق زده بود..
لباسش رو پوشید و کمی موهاش رو مرتب کردم. دیگه هوا داشت تاریک میشد و نزدیک اومدن مهمونها بود که ضربه
اي به در خورد
من رفتم باز کردم
سارا..
یه چیز پارچه پیچ شده رو جلوم گرفت و گفت: اقا گفتن اینو بدم به
شما...
ابرو بالا انداختم و گفتم من؟
سارا-بله..
از دستش گرفتم و اونم رفت.
حلاقه شانه نگاه کردم ارواحهم
متعجب به چیز بقچه پیچ شده دستم نگاه کردم و اروم پارچه رو
کنار زدم.
اميلي تند اومد کنارم و گفت: چیه؟ چیه؟
نمیدونم.
سریع پارچه رو کنار زدم و...
اميلي از شوق جیغ کشید و شاد گفت: واااي خداااي
من..خودشه..همونه نه؟
گنگ و متعجب لباس آبي زيبايي که توی دستام بود رو باز کردم و
جلوم گرفتم و اروم گفتم اره... خودشه.
همون لباسی که توي خياطي دیده بودم. همون که خیاط گفته بود یه
درباري خريدتش..
حالا.. اینجابود .. تو دستاي من..و وی..
امیلی شاد گفت وی برات خریدتش؟؟ باور نمیکنم
منم باور نمیکردم
چرا باید چنین کاری کرده باشه؟
اميلي برو بپوشش..
گنگ گفتم اما..
اميلي-عه بپوشش..دیر شده..
گنگ رفتم تو اتاق خالي كناري
چرا اینکار رو کرده بود؟ چرا برام خریده بودش؟
نرم لباسم رو در آوردم و پوشیدمش.
واي خداا.. واقعا زیبا بود..
دامن حرير ابي و با لايه هاي بنفش بالا تنه طرح گل کاری
چرخی باهاش زدم
پف زيادي داشت و حس خيلي خوبي بهم میداد.
موهامو کمی مرتب کردم و لبخند پر ذوق و شوقي روي لبام اومد و
نرم خندیدم دوسش داشتم..
پایین صدای همهمه کمی میومد. احتمالا چندتا از مهمون ها اومده بودن
در رو باز کردم و خواستم از در برم بیرون که صداي گفت و گوي
اميلي و وی رو شنیدم.
تو راهرو بودن
امیلی با ذوق گفت: لباسم قشنگه؟
نگاش کردم
عین یه پرنسس میدرخشید
وی دست تو جیب لبخند زد و گفت:خيلي..
نگاش کردم
شلوار و چکمه سرمه اي و کت بلند سفید و پیرهن سرمه اي که
زیرش به تن داشت.
مرتب مثل همیشه..
اميلي شيطون :گفت امیدوارم امشب با یه دختر ببینمت
وی کلافه :گفت اااااميلي.
اميلي نخودي خندید و گفت: فقط به سمت دختري که باعث میشه
قلبت تند تر بزنه برو و بهش پیشنهاد رقص بده.. وی اخم غلیظی کرد و گفت برو پی کارت بچه.. امیلی با خنده ازش دور شد و رفت پایین.
وی هم پشتش رفت.
لبخند زدم و از اتاق اومدم بیرون که در اتاق البرت هم باز شد و دوید
بیرون
با دیدنم در حین دویدن یهو پاش لیز خورد و افتاد زمین
نگران دویدم سمتش و گفتم: البرت..خوبی؟
دست به کمرش گرفت و صورتشو از در تو هم کشید و گفت تو چرا انقدر خوشگل شدي؟
متعجب خندیدم و به خودم نگاه کردم و گفتم: جداً؟
با غیض گفت: سمت کمتر بود مال خودم بودي..حيف..
شوکه ابرو بالا انداختم و متعجب گفتم البرت
با ذوق بلند شد و گفت میرم ببینم میشه دختراي مهموني رو گول
بزنم ببوسمشون..
و دوید رفت.
با چشمای گرد زل زدم بهش
کي ميگه بچه هاي دوره جدید گودزیلان؟
این بچه از اونا هم بدتره
نچ نچ..
واي خداا...
سرمو به تأسف تکون دادم.
لباسم رو بلند کردم و اروم که یه وقت باکله زمین نخورم از پله ها
سرازیر شدم پایین
از پنجره دیدم هوا تاريك شده بود و سر و صداي پايين زياد شده بود و صداي موسيقي كلاسيك زنده ای به گوش میرسید. نفس عمیقی کشیدم و اروم اروم و کنترل شده رفتم پایین روي پله ها دیدم سالن شيك و بزرگ عمارت پر از مهمونه.. زنهاي اشرافي با موهاي لوله شده شيك با لباسهاي مجلل،مردهاي جام
- ۹۲۷
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط