جادویی عشق part ۶۳
جادویی عشق part ۶۳
به دست و خنده رو
بچه هاي مودب وشيك مثل پدر و مادرشون.
بینشون دنبال چهره اشنایی بودم که وی رو دیدم..
توي يه جمع سه نفره ۲مرد و ازن با لبخند موقرانه اي ايستاده بود. لحظه نگاه اونم چرخید و اومد روی من و یه دفعه قفل شد
همون
بهم ..
لبخندش بهت زده محو شد و خیره و خيلي عميق زل زد بهم.
قلبم ریخت.
باز تنم داشت گرم میشد..يه گرماي بي سابقه.. چشمای مشکیش با گرماي خيلي عجيبي نگاهم میکرد...
يه برقي تو نگاهش بود..
به زحمت دستم رو به نرده هاي پله گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم
و با تلاش و زحمت زيادي نگاهمو از نگاهش جدا کردم
اخ..
عین جدا کردن چسب بود. خیلی محکم و طاقت فرسا..
سریع پله هاي باقي مانده رو طی کردم که روي پله آخر پام پیچ خورد و نزديك بود بیوفتم که دست مردونه اي نگهم داشت.
اخ..
یف لباس واقعا زیاد بود گمانم امشب بالاخره بیوفتم و سرم به یه
جايي بخوره مرگ مغزي شم بمیرم..
هول صاف شدم و نگاش کردم یه مرد جوان..
بهم لبخند زد و گفت: خوبین بانو؟
هول گفتم: بله بله...ممنونم...
و درحالیکه خیره نگاهم میکرد سریع ازش فاصله گرفتم..
گوشه سالن ایستادم.
همه
جمعي ایستاده بودن و میخندیدن و صحبت میکردن و
میرقصیدن
زل زدم به اونهایی که میرقصیدن..
بینشون نگاهم به امیلی خورد که با نیش باز و دندون نمايي دست
توي دست پسر جوانی میرقصید.
متعجب چشم باريك كردم و لبخندي رو لبم اومد و زل زدم بهش.
پسره بور بود با چشماي عسلي
نگاه کمي شرمگيني داشت و لباس ابي شيکي به تن داشت...
به هم میومدن
با لبخند زل زدم بهشون
یه دفعه جام نوشيدني بلوري سمتم اومد.
نگاهم رو به صورت تعارف کننده کشیدم.
وی...
جدي و خیره نگاهم میکرد.
نگاهش داغه داغ بود.
ضربان قلبم بالا رفت.
اروم جام رو از دستش گرفتم
جدي گفت تنها ایستادي
نرم شونه بالا انداختم.
لبخند بي اختيار و نرمي رو لبش نشست و اروم گفت: از لباست
خوشت اومد؟
لبخند زدم و زل زدم تو چشماش و گرم :گفتم بقیه باید خوششون
بیاد.. جدي گفت و تو؟
لبخندش عمیق تر شد.
حس کردم کردم کلافه و اشفته بود.
جام رو سمت دهنم بردم که دستش رو روی دستش گذاشت و جام
رو جلوی دهنم گرفت.
متعجب نگاش کردم
خیرہ تو چشمام جام رو از دستم کشید و تند توي سيني خدمتکار کناری گذاشت و خيلي غير منتظره دستم رو کشید وسط سالن بین
رقصنده ها و دستم رو رها کرد.
متعجب گفتم چیکار میکنی؟
ریلکس گفت: ازت دعوت به رقص کردم و تو پذیرفتي شوکه خندیدم و گفتم چنین منظره اي رو یادم نمیاد... فقط یادمه
دستم رو به زور کشيدي اين وسط..
دستش رو نرم برد پشت کمرم
به دور و برم نگاه کردم.
خيليا خیره بودن به ما..
لرزون گفتم همه دارن تو رو نگاه میکنن
لبخند باریکي زد و گفت باور کن همه دارن تو رو نگاه میکنن
عمیق زل زدم تو چشماش
داشتم خفه میشدم از کمبود اکسیژن
به اطراف نگاه کردم
جوري میرقصیدن که...
رقص من براي اين دوره معمول نبود. رقص اونا هم براي من
ناشناخته بود. نمیشناختمش..
گنگ :گفتم مطمین نیستم بلد باشم مثل اینا..
سرشو جلو کشید و کنار گوشم اروم و زمزمه وار گفت:بلدي..خودتو
بسپار به من..
و دستش رو نرم کشید پشت کمرم و منو بیشتر سمت خودش
کشید.
واقعا داشتم آتیش میگرفتم از حرارت تنش
خدایا این چرا انقدر داغه؟ من لعنتي چمه؟
نرم به دستای گرمش به حرکت درم آورد
عین یه عروسك نرم با حرکت دستاش تکونم میداد و خيلي زود
متوجه شدم از پسش برمیام
لبخند عميقي زدم و شاد و با لذت همراهیش کردم تمام مدت گرم و با لبخندي خيره بود توی چشمام.. خيلي غير منتظره اطرافمون خالي شده بود و همه صحنه رو خالي
کرده بودن و به ما نگاه میکردن..
خيلي با تسلط و گرم میرقصید..
کمرم رو خيلي محکم گرفته بود..
پیرهنم رو روي كمرم محکم توي مشتش گرفته بود.
احساس درد میکردم
بیشتر از درد حس وسوسه و عطش میکردم..
صورتم تو هم کشیدم و اروم :گفتم میشه دستت رو پشت کمرم شل
تر کني؟ داري اذيتم ميكني..
در واقع داشتم دیوونه میشدم
یه فشار محکم به کمرم داد که حس کردم الان کمرم میشکنه و هین پردردی ..گفتم
اروم فشار دستش رو کم کرد.
دستش رو خيلي نرم رو کمرم کشید که حس کردم تمام موهاي بدنم
سیخ شد.
نرم کمرم رو گرفت و گفت: خيلي ظريفي با قدرت دو طرف کمرم رو گرفت و بالا سرش بلندم کرد و چرخوند
که همه هینی گفتن و بلند و با شوق دست زدن..
با لذت خندیدم.
به دست و خنده رو
بچه هاي مودب وشيك مثل پدر و مادرشون.
بینشون دنبال چهره اشنایی بودم که وی رو دیدم..
توي يه جمع سه نفره ۲مرد و ازن با لبخند موقرانه اي ايستاده بود. لحظه نگاه اونم چرخید و اومد روی من و یه دفعه قفل شد
همون
بهم ..
لبخندش بهت زده محو شد و خیره و خيلي عميق زل زد بهم.
قلبم ریخت.
باز تنم داشت گرم میشد..يه گرماي بي سابقه.. چشمای مشکیش با گرماي خيلي عجيبي نگاهم میکرد...
يه برقي تو نگاهش بود..
به زحمت دستم رو به نرده هاي پله گرفتم و اب دهنم رو قورت دادم
و با تلاش و زحمت زيادي نگاهمو از نگاهش جدا کردم
اخ..
عین جدا کردن چسب بود. خیلی محکم و طاقت فرسا..
سریع پله هاي باقي مانده رو طی کردم که روي پله آخر پام پیچ خورد و نزديك بود بیوفتم که دست مردونه اي نگهم داشت.
اخ..
یف لباس واقعا زیاد بود گمانم امشب بالاخره بیوفتم و سرم به یه
جايي بخوره مرگ مغزي شم بمیرم..
هول صاف شدم و نگاش کردم یه مرد جوان..
بهم لبخند زد و گفت: خوبین بانو؟
هول گفتم: بله بله...ممنونم...
و درحالیکه خیره نگاهم میکرد سریع ازش فاصله گرفتم..
گوشه سالن ایستادم.
همه
جمعي ایستاده بودن و میخندیدن و صحبت میکردن و
میرقصیدن
زل زدم به اونهایی که میرقصیدن..
بینشون نگاهم به امیلی خورد که با نیش باز و دندون نمايي دست
توي دست پسر جوانی میرقصید.
متعجب چشم باريك كردم و لبخندي رو لبم اومد و زل زدم بهش.
پسره بور بود با چشماي عسلي
نگاه کمي شرمگيني داشت و لباس ابي شيکي به تن داشت...
به هم میومدن
با لبخند زل زدم بهشون
یه دفعه جام نوشيدني بلوري سمتم اومد.
نگاهم رو به صورت تعارف کننده کشیدم.
وی...
جدي و خیره نگاهم میکرد.
نگاهش داغه داغ بود.
ضربان قلبم بالا رفت.
اروم جام رو از دستش گرفتم
جدي گفت تنها ایستادي
نرم شونه بالا انداختم.
لبخند بي اختيار و نرمي رو لبش نشست و اروم گفت: از لباست
خوشت اومد؟
لبخند زدم و زل زدم تو چشماش و گرم :گفتم بقیه باید خوششون
بیاد.. جدي گفت و تو؟
لبخندش عمیق تر شد.
حس کردم کردم کلافه و اشفته بود.
جام رو سمت دهنم بردم که دستش رو روی دستش گذاشت و جام
رو جلوی دهنم گرفت.
متعجب نگاش کردم
خیرہ تو چشمام جام رو از دستم کشید و تند توي سيني خدمتکار کناری گذاشت و خيلي غير منتظره دستم رو کشید وسط سالن بین
رقصنده ها و دستم رو رها کرد.
متعجب گفتم چیکار میکنی؟
ریلکس گفت: ازت دعوت به رقص کردم و تو پذیرفتي شوکه خندیدم و گفتم چنین منظره اي رو یادم نمیاد... فقط یادمه
دستم رو به زور کشيدي اين وسط..
دستش رو نرم برد پشت کمرم
به دور و برم نگاه کردم.
خيليا خیره بودن به ما..
لرزون گفتم همه دارن تو رو نگاه میکنن
لبخند باریکي زد و گفت باور کن همه دارن تو رو نگاه میکنن
عمیق زل زدم تو چشماش
داشتم خفه میشدم از کمبود اکسیژن
به اطراف نگاه کردم
جوري میرقصیدن که...
رقص من براي اين دوره معمول نبود. رقص اونا هم براي من
ناشناخته بود. نمیشناختمش..
گنگ :گفتم مطمین نیستم بلد باشم مثل اینا..
سرشو جلو کشید و کنار گوشم اروم و زمزمه وار گفت:بلدي..خودتو
بسپار به من..
و دستش رو نرم کشید پشت کمرم و منو بیشتر سمت خودش
کشید.
واقعا داشتم آتیش میگرفتم از حرارت تنش
خدایا این چرا انقدر داغه؟ من لعنتي چمه؟
نرم به دستای گرمش به حرکت درم آورد
عین یه عروسك نرم با حرکت دستاش تکونم میداد و خيلي زود
متوجه شدم از پسش برمیام
لبخند عميقي زدم و شاد و با لذت همراهیش کردم تمام مدت گرم و با لبخندي خيره بود توی چشمام.. خيلي غير منتظره اطرافمون خالي شده بود و همه صحنه رو خالي
کرده بودن و به ما نگاه میکردن..
خيلي با تسلط و گرم میرقصید..
کمرم رو خيلي محکم گرفته بود..
پیرهنم رو روي كمرم محکم توي مشتش گرفته بود.
احساس درد میکردم
بیشتر از درد حس وسوسه و عطش میکردم..
صورتم تو هم کشیدم و اروم :گفتم میشه دستت رو پشت کمرم شل
تر کني؟ داري اذيتم ميكني..
در واقع داشتم دیوونه میشدم
یه فشار محکم به کمرم داد که حس کردم الان کمرم میشکنه و هین پردردی ..گفتم
اروم فشار دستش رو کم کرد.
دستش رو خيلي نرم رو کمرم کشید که حس کردم تمام موهاي بدنم
سیخ شد.
نرم کمرم رو گرفت و گفت: خيلي ظريفي با قدرت دو طرف کمرم رو گرفت و بالا سرش بلندم کرد و چرخوند
که همه هینی گفتن و بلند و با شوق دست زدن..
با لذت خندیدم.
- ۷۰۱
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط