&سناریو &
&سناریو &
وقتی:``مامانشون عکس لخت نوزادیشون رو نشون ما میده....``
مکنه لاین
جیمین🐣
اولین دیدار تو با مامان جیمین بود که همینطور داشتید صحبت کردید مامانش احساس کرد حوصلت سر رفته
مامان جیمین با ذوق خاصی گفت:
مامان:من یه عالمه عکس از جیمین دارم. ات جان باید ببینی بچه که بود چه شکلی بوده
جیمین که روی مبل نشسته بود ناگهان صاف نشست.
-مامان… لازم نیست همهشو نشون بدی.
ات خندید.
+نه اتفاقاً خیلی هم لازمه. من باید بدونم با چه آدمی ازدواج کردم(ادمین:من با هزاران کیلومتر. فاصله میشناسمش.حالا تو نمیدونی😐 )
مامان جیمین یک آلبوم قطور آورد و شروع کرد به ورق زدن. عکسهای جیمی با دندانهای شیری، جیمین با لباس هالووین، جیمینی که سعی کرده بود دوچرخهسواری یاد بگیرد و افتاده بود داخل بوتهها…
اات با لبخند گفت:
+عجب، این همون آدمیه که الان ادعا میکنه خیلی جدیه؟
جیمین زیر لب گفت:
-من اون موقع چهار سالم بود.
بعد مامان جیمین ناگهان مکث کرد، لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
مامان:این یکی شاهکاره.
قبل از اینکه جیمین بتونه واکنشی نشون بده، عکس رو به سمت ات گرفت.
عکس مربوط به زمانی بود که جیمین خیلی کوچولو بود و توی یک لگن پلاستیکی توی حیاط نشسته بود، خیس از آب و با یه اردک پلاستیکی توی دستش، و کاملاً بیخبر از اینکه روزی این عکس تبدیل به ابزار خجالتش میشه.
جیمین با وحشت گفت:
-مامان... نه اون یکی رو نه.
اما دیر شده بود.
ات چند ثانیه به عکس نگاه کرد، بعد دستش رو جلوی دهنش گرفت تا خندهاش بلند نشه
+وای خدا… این همون جیمین مغروره الانع؟
مادر جیمین با افتخار گفت:
مامان:خیلی هم بامزه بود.
جیمین صورتش رو با دست پوشوند.
-مامان دیگه هیچ وقت نمیتونم توی چشمای زنم نگا کنم
آت نگاهی دیگه به جیمین کرد و گفت:
+میدونی چی از همهی بامزه تره؟
جیمین با ناامیدی گفت:
-چی؟
+اینکه تو هنوز هم همون بچهای فقط قدت بلندتر شده و نمیری توی لگن(لبخند)
/////
تهیونگ🐻
مامان ته برای کمک به تو چون تازه زایمان کرده بودی اومده بود خونتون
و چون زیاد نمیتونستی از سر جات پا بشی .
حوصلهت سر رفته بود و مامانش داشت سعی کرد با عکسای بچگی تهیونگ یکم حالو هواتو عوض کنه(ادمین:آت چندتا دعا از این مادر شوهر بدبختت کردی؟🌚)
مامان: بنظرت این عکسش شبیه وانیلا نیست؟
+آره ولی ته چشماش کشیده تره
ته در حالی که سر پا بود و داشت
وانیلا رو توی بغلش ناز میکرد
اومد اون عکسو دید و گفت:
-مامان من الان یه پدرم این چیزا در وجناتم نیست(اخم)
ات با خنده آروم گفت:
+هی خنگول خان مواظب بچه باش.....
//////
کوک🐰
ات که داشت از حرفای کوک که خندش گرفته بود غش میکرد
جونگکوک ادامه داد
-ولی خودمون هستیما بچه بودم عجب نسبت به الان باسن سفیدی داشتم
مامانش با لبخند گفت:
مامان:کوک وراجی رو بس کن
-خب دارم حقیقت رو میگم...(🌚)
The end
بچهها براتون سم آوردم 😂
خدایی برای جیمین فسفر سوزوندم😐حمایت کنید 🤍
وقتی:``مامانشون عکس لخت نوزادیشون رو نشون ما میده....``
مکنه لاین
جیمین🐣
اولین دیدار تو با مامان جیمین بود که همینطور داشتید صحبت کردید مامانش احساس کرد حوصلت سر رفته
مامان جیمین با ذوق خاصی گفت:
مامان:من یه عالمه عکس از جیمین دارم. ات جان باید ببینی بچه که بود چه شکلی بوده
جیمین که روی مبل نشسته بود ناگهان صاف نشست.
-مامان… لازم نیست همهشو نشون بدی.
ات خندید.
+نه اتفاقاً خیلی هم لازمه. من باید بدونم با چه آدمی ازدواج کردم(ادمین:من با هزاران کیلومتر. فاصله میشناسمش.حالا تو نمیدونی😐 )
مامان جیمین یک آلبوم قطور آورد و شروع کرد به ورق زدن. عکسهای جیمی با دندانهای شیری، جیمین با لباس هالووین، جیمینی که سعی کرده بود دوچرخهسواری یاد بگیرد و افتاده بود داخل بوتهها…
اات با لبخند گفت:
+عجب، این همون آدمیه که الان ادعا میکنه خیلی جدیه؟
جیمین زیر لب گفت:
-من اون موقع چهار سالم بود.
بعد مامان جیمین ناگهان مکث کرد، لبخند شیطنتآمیزی زد و گفت:
مامان:این یکی شاهکاره.
قبل از اینکه جیمین بتونه واکنشی نشون بده، عکس رو به سمت ات گرفت.
عکس مربوط به زمانی بود که جیمین خیلی کوچولو بود و توی یک لگن پلاستیکی توی حیاط نشسته بود، خیس از آب و با یه اردک پلاستیکی توی دستش، و کاملاً بیخبر از اینکه روزی این عکس تبدیل به ابزار خجالتش میشه.
جیمین با وحشت گفت:
-مامان... نه اون یکی رو نه.
اما دیر شده بود.
ات چند ثانیه به عکس نگاه کرد، بعد دستش رو جلوی دهنش گرفت تا خندهاش بلند نشه
+وای خدا… این همون جیمین مغروره الانع؟
مادر جیمین با افتخار گفت:
مامان:خیلی هم بامزه بود.
جیمین صورتش رو با دست پوشوند.
-مامان دیگه هیچ وقت نمیتونم توی چشمای زنم نگا کنم
آت نگاهی دیگه به جیمین کرد و گفت:
+میدونی چی از همهی بامزه تره؟
جیمین با ناامیدی گفت:
-چی؟
+اینکه تو هنوز هم همون بچهای فقط قدت بلندتر شده و نمیری توی لگن(لبخند)
/////
تهیونگ🐻
مامان ته برای کمک به تو چون تازه زایمان کرده بودی اومده بود خونتون
و چون زیاد نمیتونستی از سر جات پا بشی .
حوصلهت سر رفته بود و مامانش داشت سعی کرد با عکسای بچگی تهیونگ یکم حالو هواتو عوض کنه(ادمین:آت چندتا دعا از این مادر شوهر بدبختت کردی؟🌚)
مامان: بنظرت این عکسش شبیه وانیلا نیست؟
+آره ولی ته چشماش کشیده تره
ته در حالی که سر پا بود و داشت
وانیلا رو توی بغلش ناز میکرد
اومد اون عکسو دید و گفت:
-مامان من الان یه پدرم این چیزا در وجناتم نیست(اخم)
ات با خنده آروم گفت:
+هی خنگول خان مواظب بچه باش.....
//////
کوک🐰
ات که داشت از حرفای کوک که خندش گرفته بود غش میکرد
جونگکوک ادامه داد
-ولی خودمون هستیما بچه بودم عجب نسبت به الان باسن سفیدی داشتم
مامانش با لبخند گفت:
مامان:کوک وراجی رو بس کن
-خب دارم حقیقت رو میگم...(🌚)
The end
بچهها براتون سم آوردم 😂
خدایی برای جیمین فسفر سوزوندم😐حمایت کنید 🤍
- ۲۱۵
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط