{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کرگدن و دم حنبانک 3

داستان کرگدن و دم حنبانک 3
کرگدن نفهمید که دم‌جنبانک چه می‌گوید اما فکر کرد لابد درست می‌گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته‌ها و ماه‌ها، و دم‌جنبانک هر روز می‌آمد و پشت کرگدن می‌نشست، هر روز پشتش را می‌خاراند و هر روز حشره‌های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می‌خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم‌جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم‌جنبانکی پشتش را می‌خاراند و حشره‌های پوستش را می‌خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم‌جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می‌کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می‌خواهم تو را تماشا کنم.

دم‌جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم‌های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می‌خواست همین‌طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ‌ترین صحنه‌ی دنیاست و این دم‌جنبانک قشنگ‌ترین دم‌جنبانک دنیا و او خوشبخت‌ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم‌جنبانک، دم‌جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می‌گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم‌جنبانک برگشت و اشک‌های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم‌جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می‌کند، قلبش از چشمش می‌افتد یعنی چی؟!!

دم‌جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن‌ها هم عاشق می‌شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم‌جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می‌چکد.

کرگدن باز هم منظور دم‌جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم‌جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین‌طور از چشم‌هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می‌شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم‌جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...! #عرفان_نظرآهاری #کرگدن_ها_هم_عاشق_میشوند
دیدگاه ها (۱)

+چی میشد آدما به جای پا، بال داشتند؟-- چی میشد آدما بالهاشون...

دوست داشتن قانون و قاعده داره...اولیش صداقته...اولیش یکرنگی ...

داستان کرگدن و دم جنبانک2 کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خو...

داستان کرگدن و دم جنبانککرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می‌رفت.....

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۰جونگ کوک به حرف می-سوک نگاه کر...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۹ده روز بعد، زندگی توی عمارت آرا...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۱۱روز اول گذشت.جونگ کوک به هیچکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط