{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای که با من لحظه ای هستی و عمری نیستی

ای که با من لحظه ای هستی و عمری نیستی
بی تو تاریکم، بیا و روشنم کن کیستی...
هرچه می پرسم از آن دستی که پنهان کرده ای
پای پاسخ های پرسش وار خود می ایستی!
چیستان تازه ای سر می کشد در حیرتم
هر زمان رو به خودم می پرسم از تو "چیستی؟"
خوش به حال مردمان قرن های پیش از این
قرن هایی که درون قلب ها می زیستی
چشم وا کردم، تو را دیدم که می خندی به من
چشم بستم، لحظه ای هستی و عمری نیستی
دیدگاه ها (۶)

بی تو از چهره‌ی پاییز، غم‌انگیزترمچه بلاها که نیاورده جدایی ...

از اینکــه وصـــــال تـو نــدارم گلــه دارممن از تو به مقیــ...

ای نگاهت داد دستم ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺎﻝ و ﭘﺮﯼدر تمام شعر هایم بی محابا ظ...

عاری از صبرم و طاقت؛ نفسم بند آمدزیر اندوه فراقت نفسم بند آم...

لحظهٔ دیدارعمری نهادم سر به خاک آستانتاینک شدم‌ با روی گلگون...

لحظه‌به‌لحظه دلتنگت می‌شومانگار هر ثانیه‌ای که می‌گذرد بیشتر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط